(version 2β)

Ma'arif

p.165
فصل ۱۱۸

وَمَا کانَ لِنَفْسٍ اَنْ تَمُوْتَ اِلّا بِاِذْنِ اللهِ کِتاباً مُؤَجَّلًا a در لوح محفوظ تنت مدّت عمر ترا ثبت کرده‌اند چنانک جبرئیل عقلت هر روز در مصلحتی و در تدبیریست این که گویی بیندیشم که این کار چه مصلحت دارد و این مصلحت چه روی دهد مرا آن اندیشه از تدبیر و مصلحت عقل است در تو و آن آنست که جبرئیل عقلت بنزد لوح حافظۀ خود می رود که الله همه کار ترا و مدت عمر ترا بر لوح او ثبت کرده است و هر روز همان قدر که جبرئیل عقلت را حاجت آید می اندیشد مصلحتی را یعنی این جبرئیل عقلت چشم در نهاده باشد بلوح حافظه که از هر مصلحتی چه پدید آید و چه روی نماید آن قدر که پدید آمد آن فرمان را بعالم تن تو برساند. هرچند که تو این لوح را و این جبرئیل عقل 1 را نمی بینی ولیکن دروی انکاری نداری اکنون چو نهال روحت را در چهار دیوار تن ما نشانده‌ایم که برو میوۀ آن از دریچۀ چشم و گوش و بوی خوش میوه‌های آن از اجزای دیوار کالبدت می وزد چه ما نشانده‌ایم هم ما بر کنیم و بر زمین زار دیگر نقل کنیم و وصلش کنیم با درخت با مزه‌تر و خوشتر، شاخ درخت تلخ با دانۀ شیرین وصل می پذیرد مزه را می گرداند چه عجب که در آن وصل روحت با راحت شود، عادتی باشد که چون کلاه و قبای کسی بیرون خواهند کردن شربتی‌اش دهند تا بیهوش شود سکرات موت آن بیهوشیست تا کلاه سر و قبای تنت از بر تو بیرون کنند آخر هر شبی کلاه سر و قبای تن بی خبر بگوشۀ بماند و حرکت و تدبیر از وی برود تا بدانی که کلاه و قباست سر و تن اکنون اگرچه جامۀ جسم تو

p.166
فرسوده و پوسیده شود آخر مپندار که از پردۀ غیب پنبۀ نفرستند و لباس جسم ترا از سر تو نکنند اکنون صورت نفس وجود چون قبّۀ بر روی دریای عدم بر‌آمد یا چون کفی و تو آن را بنظر باطن دیدی اما برین شکل که اکنون است نبود لطیف‌تر بود اگر بدین شکل می دیدی وجود را در عدم ترا ترددّی می شد که این دیدن بنظر ظاهر است و فرق نیست بین النّظرین اگرچه آن باطنست و این ظاهر بلک این ظاهر بنابر نظر باطن است که اگر نظر باطن غایب بود بظاهر هیچ نبینی اکنون چون نظر کردم نفس وجود را که چگونه هست میشود و چگونه در وجود می آید بر روی دریای عدم بدیدم و طالب آن شدم از الله که میان وجود با آرندۀ وجود چه حالتست 2 و میان طالب و مطلوب چگونه حالتست همه را بدیدم و عاشق و معشوق را نیز که بچه نوع یکی‌اند و غیرنیند و وجود این بی وجود آن چرا نبود همه را بدیدم گفتم پس ازین قبل وجود و موجد هر دو یکی آمد که موجد عاشق وجود باشد پس طالب و مطلوب هردو یکی باشد اکنون بنگر که من عاشق کار خویشم یا کار من عاشق منست من محتاج کار خویشم یا کار من محتاج منست نیز همچنان طالب و مطلوب و عاشق و معشوق هر دو منم و هر بیانی که در طالبی 3 خویش گفتم در طالبی همه کس گفته باشم و هرچه در مطلوبی خویش 4 گفته باشم در مطلوبی همه موجودات گفته باشم امّا مقدّمه اول جمع کردن خاطرست و خود را بر‌افشاندنست از جملۀ اشغال و کار چنانک درخت را می جنبانند تا برگ و میوه فرو ریزد اکنون هر صفتی و هر حالتی که در من بدید می آید خود را از آن می افشانم تا عین راحت و خوشی و حالت کمال و مزه من می شوم آنگاه قرار می گیرم زیرا که وجود بی مزه دوزخست و مزه در جنس است و سبب وجود و نمای همه چیز از مزه باشد (والله اعلم).

pp. 165 - 166
a . قرآن کریم، سورۀ ۳، آیۀ ۱۴۵. ۱ _ ن: عقلت را. ۲ _ ص: چه حالست. ۳ _ ن: طالبی کار. ۴ _ ن: همه موجودات؟