Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
1 الفاتحه اول 1

p.26

بسم الله الرحمن الرحیم – البآء بهاءالله، والسین سناءالله، والمیم


p.27

مُلک الله؛ از روی اشارت برمذاق خداوندان معرفت باء بسم الله اشارت دارد ببهاء احدیت، سین بسناء صمدیت، میم بملک آلهیّت. بهآء او قیمومی، وسناء او دیمومی، و ملک او سرمدی. بهاءِ او قدیم و سناءِ او کریم و ملک او عظیم. بهاء او با جلال، و سناء او با جمال، و ملک او بی زوال. بهآء او دل ربا، و سناء او مهر افزا، و ملک او بی فنا

ای پیش رو از هرچه بخوبیست جلالت
ای دور شده آفت نقصان زکمالت
زهره بنشاط آید چون یافت سماعت
خورشید برشک آید چون دید جمالت

الباءُ برّه باولیائه، والسّین سرّهُ مع اصفیائه والمیم منّه علی اهل ولائه. باءِ برّ او بر بندگان او، سین سرّ او با دوستان او، میم منّت او بر مشتاقان او. اگر نه برّ اوبودی رهی را چه جای تعبیه سرّ او بودی، ورنه منّت او بودی رهی را چه جای وصل او بودی، رهی را بردرگاه جلال چه محل بودی. ورنه مهر ازل بودی رهی آشناءِلم یزل چون بودی؟

آب و گل را زهره مهر تو کی بودی اگر
هم بلطف خود نکردی در ازل شان اختیـار
مهر ذات توست الهـی دوستانرا اعتقاد
یاد وصف توست یارب غمکنان را غمگسار

ماطابت الدنیا اِلّا باسمه وماطابت العقبی اِلّابعفوه وماطابت الجنه الا برؤیته. دردنیا اگر نه پیغام و نام الله بودی رهی را چه جای منزل بودی، در عقبی اگر نه عفو و کرمش بودی کار رهی مشکل بودی، در بهشت اگر نه دیدار دل افروز بودی شادی درویش بچه بودی؟ یکی از پیران طریقت گفت الهی بنشانِ تو بینندگانیم، بشناخت تو زندگانیم، بنام تو آبادانیم، بیاد تو شادانیم، بیافت تو نازانیم، مست مهر از جام تو مائیم، صید عشق در دام تو مائیم.

زنجیر معنبر تو دام دل ماست
عنبر زنسیم تو غلام دل ماست
در عشق تو چون خطبه بنام دل ماست
گویی که همه جهان بکام دل ماست

بسم الله ـ گفته اند که اسم از سمت گرفته اند و سمت داغ است، یعنی گوینده بسم الله دارندهٴ آن رقم و نشان کردهٴ آن داغ است.


p.28

بندهٴ خاص ملک باش که با داغ ملک
روزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس
هر که او نام کسی یافت، از این درگه یافت
ای برادر کس او باش و میندیش زکس

علی ابن موسی الّرضا ع گفت « اذا قال العبد بسم الله فمعناه وَ سَمتُ نفسی بسمة ربّی. » خداوندا داغ تو دارم و بدان شادم اما از بوُد خود بفریادم، کریما بود من از پیش من برگیر که بود تو راست کرد همه کارم.

پیر طریقت گفت: الهی! نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است. گواهی تو ترجمانی من بکرد نداءِ من افزونی است، قرب تو چراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است، ارادت تو کار من بساخت جهد من افزونی است، بود تو کار من راست کرد بود من افزونی است. الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا ؟ و از بود تو همه عطا است و وفا ای بِبرّ پیدا و بکرم هویدا، ناکرده گیر کردِ رهی و آن کن که از تو سزا. »

اگر کسی گوید نامهای خدا فراوانند در نصوص کتاب و سنّت و همه بزرگوارند و ازلی و پاک و نیکو چه حکمت را ابتداء قرآن عظیم به این سه نام کرد. و از همه این اختیار کرد و برین نیفزود . جواب آنست که دو معنی را این سه نام اختیار کرد و بران اقتصار افتاد: ـ یکی که تا کار بربندگان خود در نام خود آسان کند و از ثواب ایشان هیچیز (۱) نکاهد، دانست که ایشان طاقت ذکر و حفظ آن نامهای فراوان ندارند، و اگر بعضی توانند بیشترین آنند که درمانند، و در حسرت فوت آن بمانند، پس معانی آن نامها دراین سه نام جمع کرده و معانی آن سه قسم است: ـ قسمی جلال و هیبت راست، قسمی نعمت و تربیت راست، قسمی رحمت و مغفرت راست. هرچه جلال و هیبت است درنام ـ الله ـ تعبیه کرد،وهرچه نعمت وتربیت است در نام ـ رحمن ـ هرچه رحمت و مغفرت است در نام ـ رحیم ـ تا گفتن آن بر بنده آسان باشد وثواب وی فراوان، ورأفت ورحمت الله بر وی بی کران.

معنی دیگر آنست ــ که ربّ العالمین مصطفی را بخلق فرستاد وخلق در آن زمان


p.29

سه گروه بودند : ـ بت پرستان بودند و جهودان و ترسایان . اما بت پرستان از نام خالق ـ الله ـ میدانستند، و این نام در میان ایشان مشهور بود. و لهذا قال تعالی « ولَئن سألتهم مَن خَلق السّموات والارضَ لیقولُنّ الله » و جهودان در میان ایشان نام ـ رحمن ـ معروف بود، ولهذا قال عبدالله بن سلام لِرسول الله صلعم « لاأری فی القرآن اسماً کنّا نقرأه فی التوریة قال و ما هو؟ قال ـ الّرحمن ـ فانزل الله « قل ادعوالله أوادعو الرحمن » و در میان ترسایان نام معروف ـ رحیم ـ بود. چون خطاب با این سه گروه بود و در میان ایشان معروف این سه نام بود، الله تعالی بر وفق دانش و دریافت ایشان این سه نام فرو فرستاد در ابتداءِ قرآن، و بر آن نیفزود.

امّا حکمت در آن که ابتدا بالله کرد پس برحمن پس برحیم آنست : ـ که این بر وفق احوال بندگان فرو فرستاد و ایشانرا سه حال است اول آفرینش، پس پرورش، پس آمرزش، الله اشارت است بآفرینش در ابتدا بقدرت، رحمن اشارتست بپرورش در دوام نعمت، رحیم اشارتست بآمرزش در انتها برحمت. چنان استی که الله گفتی اول بیافریدم بقدرت پس بپروریدم بنعمت آخر بیامرزم برحمت.

پیر طریقت گفت : ـ « الهی نام تو مارا جواز، و مهر تو مارا جهاز. الهی شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان. الهی فضل تو ما را لِوا و کنف تو ما را ماویٰ. الهی ضعیفانرا پناهی، قاصدانرا بر سر راهی، مؤمنانرا گواهی، چه بود که افزایی و نکاهی! الهی چه عزیزست او که تو او را خواهی ور بگریزد او را در راه درآئی. طوبی آنکس را که تو او رائی آیا که تا از ما خود کرائی؟ ».


p.30

خود، ودانست که اگر چند کوشند نرسند، و هرچند بیوسند (۱) نشناسند. و عزّت قرآن بعجز ایشان گواهی داد که« وما قدروا الله حقّ قدره » بکمال تعزّز و جلال و تقدس ایشانرا نیابت داشت و خود را ثنا گفت، و ستایش خود ایشانرا درآموخت و بآن دستوری داد، ورنه که یارستی که بخواب اندربدیدن اگرنه خود گفتی خود را که ـ الحمدلله ـ و در کلّ عالم که زهره آن داشتی که گفتی ـ الحمد لله.

فَلِوَجُهها من وجهها قمرٌ
ولِعَینها من عینها کُحلٌ

ترا که داند که ترا تودانی، ترا نداند کس، ترا تو دانی بس. ای سزاوار ثناءِ خویش و ای شکر کننده عطاء خویش. رهی بذات خود از خدمت تو عاجز، و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز، و بکلّ خود از شادی بتو عاجز،و بتوان خود از سزای تو عاجز.

کریما. گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده آن ثناام که تو سزای آنی،من در تو چه دانم تو دانی، تو آنی که گفتی من آنم ـ آنی.

و بدان ـ که حمد بر دو وجه است : یکی بر دیدار نعمت دیگر بر دیدار منعم. آنچه بر دیدار نعمت است از وی آزادی کردن و نعمت وی بطاعت وی بکار بردن، و شکر ویرا میان دربستن. تا امروز در نعمت بیفزاید و فردا ببهشت رساند. و به قال صلعم « اوّلُ من یُدعی الی الجنّةالحمّادون لله علی کلّ حالٍ.» این عاقبت آنکس که حمد وی بر دیدار نعمت بود اما آنکس که حمد وی بر دیدار منعم بود بزبان حال میگوید.

و ماالفقر من ارض العشیرة ساقنا
و الکنّنا جئنا بلقیاک نسعدُ

ع ـ صنما ما نه بدیدار جهان آمده ایم.

این جوانمرد را شراب شوق دادند و با شرم هام دیدار (۲) کردند تا از خودفانی شد. یکی شنید و یکی دید و بیکی رسید. چه شنید و چه دید و بچه رسید . ذکر حق شنید، چراغ آشنـائی دید، و باروز نخستین رسید. اجابت لطف شنیـد، توقیع دوستی دید، و بدوستی


p.31

لم یزل رسید. این جوانمرد اول نشانی یافت بی دل شد، پس بار یافت (۱) همه دل شد، پس دوست دید و در سر دل شد.

پیر طریقت گفت: ـ دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست، اکنون نمی یارم گفت که اوست.

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
بادیده مرا خوش است تا دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست
یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست

رَب العالمین ـ پروردگار جهانیان و روزی گمار ایشان، یکی را پرورش تن روزی یکی را پرورش دل روزی، یکی تن پرور بنعمت یکی دل پرور برآن ولی نعمت. نعمت حظّ کسی است که جهد در خدمت فرو نگذارد، و راز ولی نعمت حظ اوست کش امید بدیدار اوست. طمع دیدار دوست صفت مردان است، پیروزتر از آن بنده کیست که دوست او را عیانست.

عَظُمت هِمّةُ عینٍ طَمَعت فی اَن تراکا
اَو ما یکفي لعینٍ اَن تَری مَن قد رَآکا

آن غذاء دل دوستان که در پرورش جان بکار دارند و شبانروز از حضرت عزت بادرار بایشان میرسانند آنست که مهترعالم صلعم گفت«اظّلُ عند رَبی یطعمنی و یسقینی» طعامهای لذیذ و شرابهای روشن مروّق می نخورد و دیگرانرا نیز میگفت « ایّاکم و النّعم فاِنّ عبادالله لیسو بالمتنعّمین » گفتند یا سید چرا می نخوری. گفت ما را از شراب مطالعه جمع چنان مست کرده اند که پروای شراب مروّق شما نیست. صدهزار و بیست و چهار هزار نقطه عصمت تاختن بخلوت خانه او بردند که تا مگر جرعه یابند از آن شراب، این پشت دست بروی ایشان وانهاد، که « اِنّ لی مع الله وقتٌ لایسعنی فیه ملکٌ مقربٌ ولا نبیٌّ مرسل . » گفتند این شرب خاصّ آنکس است که آیات کبری در راه دیده او تجلی کرد و او برین ادب بود که مازاغ البصر و ما طغیٰ.


p.32

ای منظر تو نظاره گاه همگان
پیش تو در اوفتاده راه همگان
ای زهره شهرها و ماه همگان
حسن تو ببرد آب و جاه همگان

رب العالمین ـ یعنی ـ یُربّی نفوس العابدین بالتأیید و یُربّی قلوب الطاهرین بالتشدید (۱) و یُربّی احوال العارفین بالتوحید ـ کسی که تربیت وی از راه توحید یابد مطعومات عالمیان او را چه بکار آید.

کسی کش مار نیشی بر جگر زد
و را تریاق سازد نی طبر زد

عالمیان در آرزوی طعامند و این جوانمردان طعام در آرزوی ایشان. عتبة بن الغلام شاگرد یزید هرون بود او را فرمود که خرما نخورد، مادر عتبه روزی در نزدیک یزید هرون شد خرما میخورد گفت پس چرا پسرم را از این باز زنی که خود میخوری؟ یزید گفت پسرت در آرزوی خرماست و خرما در آرزوی ما، ما را مسلم است و اورا نه. خلق عالم در آرزوی بهشت اند و بهشت در آرزوی سلمان ، چنانک در خبر است « اِنّ الجنّة لتشاق الی سلمان . » لاجرم فردا او را بهشت ندهند که از آتش ور کذرانند، و در حضرت احدیت بمقام معاینتش فروآرند ـ فالفقراء الصّبر جُلساء الله عزّوجل یوم القیامة. اگرت این روز آرزوست از خود برون آی چنانکه مار از پوست، جز از درگاه او خود را مپسند که قرارگاه دل دوستان فناءِ قدس اوست.

چهره عذرات باید بر در وامق نشین
عشق بودردات باید گام سلمان وار زن

اَلرّحمنِ الرّحیم ـ اَلرّحمن بما روّح، والرّحیم بما لوّح، فالتّرویح بالمبار والتلویح بالانوار. رحمن است که راه مزدوری آسان کند، رحیم است که شمع دوستی برافروزد. در راه دوستان مزدور همیشه رنجور، در آرزوی حور و قصور، و دوست خود در بحر عیان غرقهٴ نور.

روزی که مرا وصل تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید


p.33

رحمن است که قاصدانرا توفیق مجاهدت داد،رحیم است که واجدانرا تحقیق مشاهدت داد. آن حال مُرید است و این صفت مراد. مرید بچراغ توفیق رفت به مشاهده رسید، مراد بشمع تحقیق رفت بمعاینه رسید. مشاهده برخاستن عوائق است میان بنده و میان حق، و معاینه هام دیداری است. چنانک بنده یک چشم زخم غائب نشود بچشم اجابت فرا محبت می نگرد، بچشم حضور فرا حاضر می نگرد، و بچشم انفراد فرا فرد می نگرد، بدوری از خود نزدیکی ویرا نزدیک شود و بگم شدن از خود آشکارائی ویرا آشنا گردد، بغیبت از خود حضور ویرا بکرم حاضر بود، که او نه از قاصدان دور است نه از طالبان گُم، نه از مریدان غایب.

رحمتی کن بر دل خلق و برون آی ازحجاب
تا شود کوته زهفتاد و دو ملت داوری
مالِکِ یَومِ الدّینِ : ـ اشارت است بدوام ملک احدیت وبقاء جبروت الهیت. یعنی که هر مَلکی را روزی مملکت بآخر رسد و زوال پذیرد و ملکش بسر آید و حالش بگردد، و ملک الله بر دوام است امروز و فردا، که هرگز بسر نیاید و زوال نپذیرد. در هر دو عالم هیچ چیز و هیچکس از ملک و سلطان وی بیرون نیست و کس را چون ملک وی ملک نیست. امروز ربّ العالمین و فردا مالک یوم الدّین، و کس را نبود از خلقان چنین. عجبا ـ کار رهی چون میداند؟ که در کونین مِلک و ملک الله راست بی شریک و بی انباز و بی حاجت و بی نیاز، پس اختیار رهی از کجاست. آنرا که ملک نیست حکم نیست، و آنرا که حکم نیست اختیار نیست، و ربّک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة.

و گفته اند : معنی دین اینجا شمار است وپاداش ـ میگوید مالک ومتولّی حساب بندگان منم تا کس را بر عیوب ایشان وقوف نیفتد که شرمسار شوند، هرچند که حساب کردن راندن قهر است، اما پرده از روی کار نگرفتن در حساب عین کرم است، خواهد تا کرم نماید پس از آنک قهر راند. اینست سنّت خدای جلّ جلاله هر جای که ضربت قهر زند مرهم کرم برنهد.

پیر طریقت گفت : ــ فردا در موقف حساب اگر مرا نوائی بود و سخن را جائی


p.34

بود گویم ـ بار خدایا از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن ـ اول سجودی که هرگز جز ترا از دل نخواست است. دیگر تصدیقی که هرچه گفتی گفتم راست است. سدیگر چون باد کرم برخاست است دل و جان جز ترا نخواست است.

جز خدمت روی تو ندارم هوسی
من بی تو نخواهم که برآرم نفسی

اِیّاکَ نَعبُدُ و اِیّاکَ نَستَعینُ ـ اشارت بدو رکن عظیم است از ارکان دین و مدار روش دینداران باین هر دو رکن است : اول تحلیة النفس بالعبادة و الخلاص، خود را آراسته داشتن بعبادت بی ریا و طاعت بی نفاق. رکن دیگر تزکیة النّفس عن الشرک والالتفات الی الحول و القوّة. نفس خود را منزی (۱) کردن، و از شرک و فساد پاک داشتن، و تکیه بر حول و قوت خود ناکردن. آن تحلیت اشارت است بهر چه می باید در شرع، و این تزکیت اشارت است بهرچه می نباید در شرع. درنگر باین دو کلمه مختصر که جمله شرایع دین از این دو کلمه مفهوم میشود کسی را که در دل آشنائی و روشنائی دارد، تا ترا محقق شود آنچه مصطفی گفت علیه السلام : « اوتیت جوامع الکلم و اختصر لی الکلام اختصاراً. »

و گفته اند ـ ایّاک نعبد ـ توحید محض است، و هو الاعتقاد ان لا یستحقّ للعبادة سواه. داند که خداوندی الله را سزاوار است، و معبود بی همتا اوست که یگانه و یکتاست و ایّاک نستعین ـ اشارت است بمعرفت عارفان ـ و هو العرفان باَنّه سبحانه متفرّدٌ بالافعال کلّها، و اَنّ العبد لا یستقلّ بنفسه دون معونته. و اصل آن توحید و مادّه این معرفت آنست که حق را جلّ جلاله بشناسی بهستی و یکتائی، پس بتوانائی و دانائی و مهربانی، پس به نیکوکاری و دوستداری و نزدیکی. اوّل بناءِ اسلام است، دوم بناءِ ایمان است سوم بناء اخلاص. راه معرفت اول بدیدار تدبیر صانع است در گشاد و بند صنایع راه معرفت، دوم بدیدار حکمت صانع است در خود شناختن نظائر راه معرفت، سوم بدیدار لطف مولی است در ساختن کارها ودر فرا گذاشتن جرمها، و این میدان عارفان است وکیمیاء محبان وطریق خاصگیان.


p.35

اگر کسی گوید چه حکمت را ـ ایّاک ـ در پیش کلمه نهاد و نعبدک نگفت با آن که لفظ نعبدک موجزتر است و معنی همچنان میدهد؟ جواب آنست که این از الله، بنده را تنبیه است تا بهیچ چیز بر الله پیشی نکند و نظر که کند از الله بخود کند نه از خود بالله، از الله بعبادت خود نگرد نه از عبادت خود بالله .

پیر طریقت شیخ الاسلام انصاری گفت : ـ ازینجاست که عارف طلب از یافتن یافت نه یافتن از طلب، و سبب از معنی یافت نه معنی از سبب. مطیع طاعت از اخلاص یافت نه اخلاص از طاعت، عاصی را معصیت از عذاب رسید نه عذاب از معصیت. برای آنک رهی رفته سابقه است بدست او نه استطاعت و نه عجز است. بهیچ کار بر الله بیشی نتوان یافت. او که پنداشت بر الله بیشی توان یافت وی از الله خبر نداشت. از اینجا بود که مصطفی ع گفت به ابوبکر چون در غار بودند « لا تحزن اِنّ الله معنا » ذکر معبود فراپیش داشت و ادب خطاب در آن نگه داشت لاجرم او را فضل آمد بر موسی که گفت اِنّ معی ربّی ـ موسی ازخود بالله نگرست و مصطفی از الله بخود نگرست. این نقطه جمع است و آن عین تفرقه، و شتّان مابینهما پیر طریقت گفت از او به او نگرند نه از خود به او که دیده با دیده ورِ پیشین است و دل با دوست نخستین.

اِهدِنَا الصّراطَ المُستَقیمَ ـ عین عبادت است و مخ طاعت، دعا و سؤال و تضرّع و ابتهال مؤمنان، و طلب استقامت و ثبات در دین یعنی دُلَّنا علیه و اسلک بنا فیه و ثبّتنا علیه. مؤمنان میگویند ـ بار خدایا راه را خود بما نمای وانگه مارا در آن راه برروش دار وانگه از روش بکشش رسان. سه اصل عظیم است:اول نمایش، پس روش، پس کشش، نمایش آنست که رب العزة گفت« یریکم آیاته روش آنست که گفت « لترکبنّ طبقاً عن طبق . » کشش آنست که گفت « وقرّبناه نجیّا » مصطفی ع از الله نمایش خواست گفت « اللهم أرناالاشیاء کماهی » و روش را گفت « سیرو سبق المفرّدون » و کشش را گفت « جذبةٌ من الحق توازی عمل الثقلین » مؤمنان در این آیت ازالله هر سه میخواهند که نه هر که راه دید در راه برفت، و نه هرکه رفت بمقصد رسید. و بس کس که شنید و ندید و بس کس که دید و نشناخت و بس کس که شناخت و نیافت.


p.36

بسا پیر مناجاتی که از مرکب فرو ماند
بسا یار خراباتی که زین بر شیر نر بندد

و یقال فی قوله ـ اهدناـ اقطع اسرارنا عن شهود الاغیار، و لوّح فی قلوبنا طوالع الانوار وافرد قصورنا الیک عن دَنس الاثار،ورقّنا عن منازل الطلب و الاستدلال،الی ساحات القرب والوصال، و حلّ بیننا و بین مساکنة الامثال والاشکال بما تلاطفنا به من وجود الوصال، وتکاشفنا به من شهود الجلال والجمال.

صِراطَ الَّذین اَنعَمتَ عَلیهم ـ گفته اند ـ این راه روش اصحاب الکهف است که مؤمنان خواستند گفتند ـ خداوندا راه خود بر ما بی ما تو بسر بر، چنانک بر جوانمردان اصحاب الکهف فضل کردی، و نواخت خود بر ایشان نهادی، ایشانرا سرببالین انس باز نهادی، و تولّی کشش ایشان خود کردی، و گفتی در این غار شوید و خوش بخسبید که ما خواب شما بعبادت جهانیان برگرفتیم، خداوندا ما را از آن نعمت و نواخت بهره کن، و چنانک بی ایشان کار ایشان بفضل خود بسر بردی بی ما کار ما بفضل خود بسر بر، که هر چه ما کنیم بر ما تاوان بود، وهرچه توکنی کار ما را اساس عزّ دو جهان بود.

پیر طریقت گفت ـ : الهی نمیتوانیم که این کار بی تو بسر بریم نه زهرهٴ آن داریم که از تو بسر بریم، هرگه که پنداریم که رسیدیم از حیرت شمار واسربریم. خداوندا کجا بازیابیم آن روز که تو ما را بودی وما نبودیم تا باز بآن روز رسیم میان آتش و دودیم، اگر بدو گیتی آن روز یابیم بر سودیم، ور بود خود را دریابیم به نبود خود خشنودیم.

و گفته اند : انعمت علیهم ـ بالاسلام والسنّةـ اسلام و سنّت درهم بست که تا هردو بهم نشوند بنده را استقامت دین نبود. در آثار بیارند که شافعی گفت : ـ حقّ را جلّ جلاله بخواب دیدم که مرا گفت: تمنِّ علیّ یابن ادریس . از من آرزو خواه ‌ای پسر ادریس گفتم امتنی علی الاسلام. یارب مرا میرانی براسلام میران ـ گفتاالله گفت: قل وعلی السنّة. بگو و بر سنّت بیکدیگر خواه از من، که اسلام بی سنّت نیست، و هرچه نه با سنّت است آن دین حق نیست. مصطفی ع از اینجا گفت : لا قول الّا بعمل و لا قول و عمل الّا بنیّة ولا قولٌ و عملٌ و نیّةٌ الّا باصابة السنّة ـ گفته اند اسلام بر مثال شجره است و سنّت


p.37

بر مثال چشمهٴ آب، درخت را از چشمه آب گریز نیست همچنین اسلام را از سنّت گریز نیست. هر سینه که بعزّت اسلام آراسته گشت مدد گاهی از نور سنّت آن اسلام را پدید کرده آمد، اینست که رب العالمین گفت« أَفمن شَرح الله صدرَهُ لِلاسلام فهو علی نورٍ من ربّه یقال هو نورُ السنّة. و در خبر است که فردا درانجمن قیامت ومجمع سیاست که اهل هفت آسمان و هفت زمین را حشر کنند هر کسی را پای بکردار خویش فرو شده و سر در پیش افکنده و بکار خویش درمانده، مدهوش و حیران، افتان و خیزان، تشنه و عریان، همی ناگاه شخصی مروّح و مطیّب از مکنونات غیب بیرون خرامد و تجلی کند نسیم آن روح بمشام اهل سعادت رسد همه خوش بوی شوند و در طرب آیند، گویند ـ بار خدایا این چه روح و راحت است. این چه جمال و کمال است. خطاب درآید که اﻴﻥ چهره جمال سنّت رسول ماست، هرکس که در سرای حکم متابع سنّت بوده است او را بار دهید تا قدم امن در سراپرده عزّ او نهد، و هرکه در آن سرای از سنّت بیگانه بودست ـ رُدّوه الی النّار ـ او را بدوزخ دهید که امروز هم بیگانه است، و هم رانده.

سنّی و دیندار شو تا زنده مانی زانک هست
هرچه جز دین مردگیّ و هر چه جز سنّت حزن

غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِم وَلاَ الضّالّینَ ـ خداوندا ما را از آنان مگردان که ایشانرا بخود باز گذاشتی، تا به تیغ هجران خسته گشتند و بمیخ ردّ بسته شدند. آری چه بار کشد حبلی گسسته. و چه بکار آید کوشش از بنده نبایسته. و در بیگانگی زیسته. امروز از راه بیفتاده، و راه کژ راه راستی پنداشته، و فردا درخت نومیدی ببر آمده، و اشخاص بیزاری بدر آمده، و منادی عدل بانک بیزاری درگرفته که « ضلّ سعیهم فی الحیوة الدنیا وهم یحسبون أنّهم یُحسنون صُنعاً »

گفتم که بر از اوج برین شد بختم
وز ملک نهاده چون سلیمان تختم
خود را چو بمیزان خرد بر سختم
از بنگه دونـیان کم آمـد رختم.

اکنون ختم کنیم سورة الحمـد را بلطیفه‌ای از لطایف دین:ــ بدانک این سـوره را مفتاح الجنّة گویند، کلید بهشت ازانک درهای بهشت هشت است: و گشاد هر دری را قسمی


p.38

از اقسام علوم قرآن معیّن است. تا آن هشت قسم تحصیل نکنی و بآن معتقد نشوی این درها بر تو گشاده نشود. و سورة الحمد مشتمل است بر آن هشت قسم که کلیدهای بهشت است : یکی از آن ذکر ذات خداوند جلّ جلاله ( الحـمد لله رب العالمین )، دوم ذکر صفات ( الرحمـن الرحیـم )، سیم ذکر افعال ( ایاک نعبـد )، چهارم ذکر معاد ( وایاک نستعین ) پنجم ذکر تزکیه نفس از آفات ( اهدنا الصراط المستقیم )، ششم تحلیه نفس بخیرات، و این تحلیه و آن تزکیه هر دو بیان صراط المستقیـم است، هفتم ذکر احوال دوستان و رضاءِ خداوند در حق ایشان ( صراط الذین انعمت علیهم )، هشتم ذکر بیگانگان و غضب خداوند بر ایشان ( غیر المغضوب علیهم ولاالضّالّیـن )، این هشت قسم از اقسام علوم بدلایل اخبار و آثار هر یکی دری است از درهای بهشت و جمله درین سورة موجود است پس هر آنکس که این سوره باخلاص برخواند در هشت بهشت بر وی گشاده شود. امروز بهشت عرفان و فردا بهشت رضوان، در جوار رحمان و مابینهم و بین ان ینظرو الی ربّهم اِلاّ رداء الکبریاء علی وجهه فی جنة عدنٍ. هکذا صح عن النبی صلی الله علیه و سلّم .


p.28
(۱) کذا فی الاصل
p.29

قرآن مجید، لقمان 25: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ ۚ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ؛ زمر 38: وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ .
p.30

(۱) بپويند ـ نسخه ج (۲) کذا فی الاصل
p.31

(۱) بازيافت نسخه ج
p.32

(۱) الطالبين بالتسديد ، نسخه ج
p.34

(۱) کذا فی الاصل