p.279
و بی قرار را درمان است، شفاء دل بیماران است، و آسایش جان اندوهگنان، رحمتی بود از خدای جهانیان بر
مصطفی
مهتر عالمیان
، این نامه بوی داد تا او را یادگار بود و غمگسار، اندوه دل خویش بآن بسر آوردی و از رنج بیگانگان بآن آسایش یافتی!
|
و کتبت حولی لا تفارق مضجعی
|
|
و فیها شفاء للّذی اناکاتمٌ
|
اگر جهودان بودند تغییر و تبدیل در نام و صفت وی آوردند، و خصمی ویرا میان دربسته ناسزا میگفتند، پس از آنک ویرا شناخته بودند و دانسته، و بوی نصرت خواسته.
و اگر کافران
قریش
و مشرکان
مکه
بودند ـ از آن پیش که علم نبوت بدست وی دادند در میان ایشان مکرم و عزیز و محترم بود، امانتها بنزدیک وی می نهادند و در محافل او را در صدر می نشاندند، پس چون قصهٴ نبوت خواندن گرفت و حدیث دل و دل آرام پیش آورد، آن کار دیگر گون گشت، دوست برنگ دشمن شد تیر ملامت در وی اندختند، ساحر و شاعرش نام نهادند، دیوانه و سرگشته اش خواندند.
|
اشاعوا لنا فی الحیّ اشنعَ قصّةٍ
|
|
و کانوا لنا سلماً فصاروا لنا حرباً
|
چه زیان دارد او را چون اجیر و فقیر خوانند، و رب العالمین او را بشیر و نذیر خواند! چه زیان داشت او را چون گفتند ضالّ است و غبیّ، و رب العالمین گفت
رسول
است و نبیّ!
|
هذا و ان اصبح فی اطمارٍ
|
|
و کان فی فقرٍ من الیسار
|
دوست دوست پسند باید نه شهر پسند، و عجب نیست اگر مشتی بیگانگان آن
مهتر عالم
را نشناختند و ندانستند، که ایشانرا خود دیدهٴ آن نباشد که او را بینَند و شناسند. و عجب آنست که چندین هزار پیغامبر بخاک فروشدند در درد و حسرت آنکه تا مر ایشانرا بر اسرار فطرت آن مهتر اطلاع بودی و هرگز نبود و نیافتند، و کیف لا و
القرآن
یقول ـ «
فاوحی الی عبده ما اوحیٰ
» ـ آن خزینهٴ اسرار فطرت
محمد
مرسل
را مهر برنهادیم و طمعها از دریافت آن نومید گردانیدیم
«
وعنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو
»
حسین منصور
که شمهٴ از دور بدید فریاد برآورد که