Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
9 التوبة يازدهم 4

p.228

قوله تعالی : « ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم ... » بر ذوق عارفان و طریق خاصگیان، این آیت جای ناز دوستان است و میدان اسرار صدّیقان، و تهنیت مؤمنان، تهنیتی زیبا و تشریفی بسزا، تهنیتی که دل را انس است و جانرا پیغام. آرایش مجلس است و سرمایهٴ مفلس. زینت زبانها و زندگی دلها. تهنیتی کریم، از خداوندی کریم، در ذات کریم و در صفات کریم، و در مهر کریم و در نواخت کریم و در بخشش کریم. رهی را بفضل خویش می بخشد آنگه بخشیدهٴ خود از و باز میخرد خود میدهد خود معاملت میکند و در آن معاملت، سود همی رهی را می بخشد و زیان خود می پذیرد اینست نیکو کاری و کریمی. اینست مهربانی و لطیفی.

در توریة موسی است که : الجنة جنتی و المال مالی، فاشتروا جنتی بمالی فان


p.229

ربحتم فلکم و ان خسرتم فعلیّ. یا بنی آدم ماخلقتکم لاربح علیکم انّما خلقتکم لتربحوا علیّ ».

رب العالمین در ازل پیش از وجود بنده، بنده را بخرید. خود بایع بود و خود مشتری. خود فروخت و خود خرید، و در شرع مصطفی روانیست که در معاملت، بایع و مشتری یکی بود، مگر که پدر باشد، که از شرط شفقت و انتفاء تهمت و کمال مهربانی و مهر ابوّت، او را رواست، پس چه گوئی در خدا که رأفت و رحمت وی در بنده بیش از آنست، و مهربانی وی بی کران است و مهر وی افزون از آن است، چون در حق پدر رواست، در حق خالق مهربان اولیتر و تمامتر، وانگه دانست رب العزة که بنده، بد خوی و بد عهد و بی وفاست و بوقت بلوغ اعتراض کند آن راه اعتراض بوی فرو بست که نفسی پر عیب و پر آفت خرید، ببهشتی پر ناز و پر نعمت. نفسی که محل شهوات و بلیات است، ببهشتی که قرب حق را مراتب و درجات است، و در معاملات شرعی جائی که ثمن بر مبیع بیفزاید راه اعتراض در آن بسته شود. و آنگه نفس خرید و قلب نخرید از بهر آن که قلب دل است و دل بر محبت و مهر حق وقف است و بر وقف، خرید و فروخت روا نبود. و نیز شرط مبایعت تسلیم است، آنچه تسلیم وی ممکن نیست، در شرع، بیع و شری در آن روانیست. مرغ بر هوا و ماهی در دریا نفروشند، که تسلیم آن آسان نیست. حال دل بنده همین است و تسلیم آن ممکن نیست، تا رب العزة میگوید « یحول بین المرء و قلبه ». قال النصر آبادی : اشتری منک ماهو صفتک و القلب تحت صفته فلم یقع علیه المبایعة. قال النبی ص : قلب ابن آدم بین اصبعین من اصابع الرحمن. و گفته‌اند نفس دربان دل است بجای چاکر ایستاده رعیت وار در خدمت، و دل در محل شهود است، محمول ربوبیت، سلطان وار همی راند ملکت، پس چون نفس که چاکر است قیمت وی بهشت آمد با خزائن نعمت چگوئی دل را با آنهمه زلفت و قربت. قیمت وی چه باشد مگر جوار حضرت عزت و دوام مشاهدت و رؤیت.

پیر طریقت گفت جوهری است بر خاک افتاده میان راه، عالَم از قیمت آن جوهر نا آگاه، صاحب دولتی بسر آن رسید نا گاه، پادشاهی جاوید یافت بی طبل و کلاه، از قیمت آن جوهر بر راه چیزی نکاست، قیمت آن جوهر هم که دی بود بجاست. نور


p.230

جوهرکرا تابان است، آنرا که عنایت معلوم است. گله بر خاست، ابتداء به بِرّ کی کرد، و از آغاز، این کار که خواست. درخت مهر که کشت، و سرای دوستی که آراست. پس با چندین لطف، این بد اندیشی چراست. روز خریداری عیب میدید و گفت که رواست. الهی! این همه شادی از تو بهرهٴ ما است چون تو مولی کراست؟ و چون تو دوست کجا است و بآن صفت که توئی از تو خود جز این نرواست، و تا می گوئی که این خود نشانست و آئین فرداست، این پیغام است و خلعت بر جاست، صبر را چه روی و آرام را چه جاست.

روزی که سر از پرده برون خواهی کرد

دانم که زمانه را زبون خواهی کرد
گر زیب و جمال ازین فزون خواهی کرد

یا رب چه جگرهاست که چون خواهی کرد

« فاستبشروا ببیعکم الّذی بایعتم به ... » این باز تشریفی دیگر است و تخصیصی دیگر. میگوید شاد بید رهیگان من، بنازید در معاملت که کردید با من، رامش کنید بنام من، بیاسائید بنام و نشان من، کسی که بیعی کند، همه شادی وی ببهای مبیع بود، هر چند که ثمن نیکوتر و افزونتر، شادی وی بیشتر، رب العالمین نگفت بثمن که یافتید شادی کنید، بل که به بیع که با من کردید و معاملت که با من در گرفتید شادی کنید. چه غم دارد او که ویرا دارد، کرا شاید آنکه قرب ویرا نشاید؟

در زبور داود است : ای پسر آدم ، چرا وا غیر من دوستی گیری که سزای دوستی منم، چرا نه با من بازار کنی که جواد و مفضل منم، چرا با من معاملت نگیری که بخشندهٴ فراخ‌بخش منم، یا تجار الدنیا ربح الدنیا یفنی و ربحی یبقی : « ما عندکم ینفدُ و ما عند الله باقٍ، و الباقیات الصالحات خیرٌ عند ربک ثواباً و خیرٌ املاً »

« فاستبشروا ببیعکم » بیعی که در ازل خود کرد و ما نکردیم، بنام ما باز کرد و به ما باز خواند که آن بیع که من کردم شما کردید. هم چنان که مصطفی را گفت : « و مارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی » اشارت است بنقطهٴ جمع و تحقیق تفرید. نسیم ازل دمیده و برق یگانگی درخشیده و رهی را از دست آب و خاک ربوده دو گانگی


p.231

باعدم و حقیقت صافی شده منیّ عاریت کشته :

آشوب جهان همه حدیث من و تو
بگذار مرا همه جهان گلشن تو

« التائبون العابدون .. » صفت مؤمنان است و سیرت آشنایان و آئین دوستان. پسینان این گیتی پیشوایان آن گیتی، گواهان انبیاء و شفعاءِ خلق، سادات دنیا و دوست داران دین، و دوست داشتگان حقّ، طبقات ایشان درین آیت بنظام پسندیده یاد کرد و ایشان را بر آن ستوده و بدان گواهی داده و ابتدا که کرد بدون ترین ایشان کرد. نخست فروتران را یاد کرد : تائبان و از گنه باز گشتگان، تا خجل نمانند دل گیرند و امید تازه دارند، گفت :

« التائبون »، از گناه باز گشتگان‌اند، عذر دهان و پشیمانان‌اند.

« العابدون » پرستگارانند امر گزاران‌اند خدمت ورزان‌اند.

« الحامدون » ستایندگان آزادی کنندگان‌اند، ثنا گویان‌اند.

« السائحون » حاجیان‌اند روزه داران‌اند علم جویان‌اند.

« الراکعون » متواضعان‌اند خدمتکاران‌اند در فرمان برداری به پیری رسیدگان‌اند.

« الساجدون » نمازکنندگان‌اند. متضرعان‌اند. جلال مرا روی بر خاک نهندگان‌اند.

« الآمرون بالمعروف » خلق را بدین فرمایندگان‌اند. مؤذّنان و باطاعت خوانندگان‌اند. متناصحان و یکدیگر را پند دهندگان‌اند.

« و النّاهون عن المنکر » سلطانان دادگران‌اند مذکّران و خلق از شر فرود آرندگان‌اند. و بجان و دل آنرا پذیرندگان‌اند.

« و بشّر المؤمنین » بشارت ده مؤمنانرا که هر چه از ایشان تقصیر است بی نیازی من برابر آنست و هر چه از ایشان ناپسند است مهربانی من بر سر آنست و هر چه رهی را امید است فضل من برتر از آنست. بشارت ده مؤمنانرا که چون ایشانرا میگزیدم عیب می دیدم، نپسندیدم تا بیشر بنهانها وا رسیدم، رهی را به بی نیازی خود چنانکه بود خریدم. قال ابن عطاء : لاتصح العبادة الابالتوبة و لا التوبة الابالحمد علی ما وقعت علیه من طریق التوبة، و لایصح الحمد الابمداومة السیاحة و الریاضة، ولاهذه المقامات و المقدمات


p.232

الابمداومة الرکوع و السجود، و لایصح هذه کلّه الا بالامر بالمعروف و النهی عن المنکر، و لایصح شیٴ مما تقدّم الابحفظ الحدود ظاهراً و باطناً، و المؤمن من یکون هذه صفته، لانّ الله عز و جل یقول و بشر المؤمنین الذین بهذه الصفة. در آثار بیارند که فردا در رستاخیز قومی را از این امّت بترازوگاه آرند و فریشتگان که برایشان موکّل باشند بدیهای ایشان شمردن گیرند، که بار خدایا بد عهدانند بی وفایان‌اند، فراموش کاران‌اند، گنه کاران‌اند، دلیران و شوخان‌اند. رب العزة گوید جل جلاله : از آنجا که کردار ایشان است چنان‌اند و از آنجا که کرم و عفو ماست، تائبان‌اند، عابدان‌اند، حامدان‌اند، روزه‌داران‌اند، نمازگزاران‌اند، دوستی ما بجان و دل خواهان‌اند و بمهر ما یکتا گویان‌اند، زبان حال بیچارگان بنعت انکسار و افتقار میگوید که، خداوندا اگر فاسقیم و اگر عابد، چنان که هستیم آن توایم و بداشت توایم، برخواست تو موقوف و به بندگی تو معروف، از تو گذر نه و بی تو بسر نه.

بنده گر خوبست گر زشت آن تست
عاشق ار دانا و گر نادان تراست


_