Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
10 يونس يازدهم 4

p.344

قوله تعالی : « فلولا کانت قریة آمنت » بزرگست و بزرگوار خداوند کردگار، نامدار رهی دار، کریم و مهربان، خدای جهان و جهانیان، دارندهٴ ضعیفان، نوازندهٴ لهیفان، نیوشندهٴ آواز سایلان، پذیرندهٴ عذر عذرخواهان، دوستدار نیاز و سوز درویشان و نالهٴ خستگان، دوست دارد بنده‌یی را که درو زارد، و از کرد بد خویش بدو نالد، خود را دست آویزی نداند، دست از همهٴ وسائل و طاعات تهی بیند، اشک از چشم روان، و ذکر بر زبان، و مهر در میان جان، نبینی که با قوم یونس چه کرد؟ آنگه که در ماندند و عذاب بایشان نزدیک گشته، و یونس بخشم بیرون شده، و ایشانرا وعدهٴ عذاب داده، بامداد از خانها بدر آمدند، ابر سیاه دیدند و دود عظیم، آتش از آن پاره پاره می افتاد، بجای آوردند که آن عذاب است که یونس مر ایشانرا وعده داد یونس را طلب کردند و نیافتند، جمعی عظیم بصحرا بهم آمدند طفلکان را از مادران جدا کردند، کودکان را


p.345

از پدران باز بریدند، تا آن کودکان و طفلکان بفراق مادر و پدر گریستن و زاری در گرفتند، پیران سرها برهنه کردند و محاسن سپید بر دست نهادند همی (١) بیک بار فغان بر آوردند، و بزاری و خواری زینهار خواستند، گفتند : اللهم ان ذنوبنا عظمت و جلت و انت اعظم منها واجل، خداوندا گناه ما بزرگست و عفو تو از آن بزرگتر، خداوندا بسزای ما چه نگری بسزای خود نگر. آنگه سه فرقت شدند به سه صف ایستاده صفی پیران و صفی خوانان و صفی کودکان. عذاب فرو آمد بر سر پیران بایستاد. پیران گفتند، بار خدایا تو ما را فرموده‌ای (۲) که بندگانرا آزاد کنید ما همه بندگانیم، و بر درگاه تو زارندگانیم، چه بود که ما را عقوبت و عذاب خود آزاد کنی؟ عذاب از سر ایشان بگشت بر سر جوانان بایستاد. جوانان گفتند : خداوندا تو ما را فرموده‌ای که ستمکاران را عفو کنید و گناه ایشان در گذارید ما همه ستمکارانیم بر خویشتن، عفو کن و از ما در گذار. عذاب از ایشان در گذشت بر سر کودکان بایستاد. کودکان گفتند : خداوندا تو ما را فرموده‌ای که سایلان را رد مکنید و باز مزنید ما همه سایلانیم (۳) ما را رد مکن و نومید باز مگردان، ای فریاد رس نومیدان، و چارهٴ بیچارگان، و فراخ بخش مهربان. آن عذاب از ایشان بگشت و توبهٴ ایشان قبول کرد. اینست که رب العالمین گفت : « کشفنا عنهم عذاب الخزی فی الحیوة الدنیا و متعناهم الی حین » قوله : « و ما کان لنفس ان تؤمن الا باذن الله » بی آیینهٴ توفیق کس روی ایمان نبیند، بی عنایت حق کس بشناخت حق نرسد، بنده بجهد خویش نجات خویش کی تواند، تا با دل بنده تعریف نکند، و شواهد صفات و نعوت خود در دل وی مقرر نکند، بنده هرگز بشناخت او راه نبرد، والله لولاالله ما اهتدینا ولا تصدقنا ولا صلینا، آب و خاک را نبود پس بود را چه رسد که بدرگاه قدم آشنائی جوید اگر نه عنایت قدیم بود، دعوی شناخت ربوبیت چون کند اگر نه توفیقش رفیق بود.

دل کیست که گوهری فشاند بی تو
یا تن که بود که ملک راند بی تو
و الله که خرد راه نداند بی تو
جان زهره ندارد که بماند بی تو.

« قل انظروا ماذا فی السموات و الارض » همه عالم آیات و رایات قدرت اوست،


p.346

دلایل و امارات وحدانیت اوست، نگرنده می درباید، از همه جانب بساحت او راه است رونده می باید، بستان حقایق پر ثمار لطائف است، خورنده می باید.

مرد باید که بوی داند برد
ورنه عالم پر از نسیم صباست.

« و ما تغن ا لایات و النذر عن قوم لا یؤمنون » الادلة و ان کانت ظاهرة فماتغنی اذا کانت البصائر مسدودة کما ان الشموس و ان کانت طالعة فما تغنی اذا کانت الابصار عن الادراک بما عمی (١) مردودة.

و ما انتفاع اخی الدنیا بمقلته اذا استوت عنده الانوار و الظلم.

« ثم ننجی رسلنا والذین آمنوا کذلک حقا علینا ننجی المؤمنین » تشریف و نواخت مؤمنان است که رب العزة به نعت اعزاز و اکرام نجات ایشان بر نجات پیغامبران بست، و در نعت تخصیص و تشریف ایشانرا در هم پیوست. گفت حق است از ما، واجب است از کرم و لطف ما، که مؤمنان را رهانیم، چنانکه پیغامبران را رهانیدیم، تا چنانکه بر هیچ پیغامبر روانیست که فردا در آتش شود و عذاب چشد، هیچ مؤمن را روانیست که در دوزخ و در عذاب جاوید بماند، فانه جل جلاله اخبر انه ینجی الرسل و المؤمنین جمیعا. « وان اقم وجهک للدین » ای ــ اخلص قصدک للدین و جرد قلبک عن اثبات کل مالحقه قهر التکوین. میگوید : دین خویش از شوب ریا پاک دار، و قصد خویش در جستن کیمیای حقیقت درست کن دل از علایق بریده، و کمربندی بر میان بسته، و حلقه خدمت در گوش وفا کرده، و خواست خود فدای خواست ازلی کرده، نفس فدای رضا، و دل فدای وفا، و چشم فدای بقا.

نفسم همه عمر در وصالت خواهد
روحم راحت ز اتصالت خواهد
گوشم سمع از بهر مقالت خواهد
چشمم بصر از شوق جمالت خواهد.

ازینجا نور حقیقت آغاز کند، باز محبت بر هوای تفرید پرواز کند، جذبهٴ الهی در رسد، رهی را از دست تصرف بستاند، نه غبار زحمت آرزوی بهشت بر وقت وی نشیند، نه بیم دوزخ او را راه گیری کند. بزبان حال گوید :

عاشق بره عشق چنان می باید
کز دورخ و از بهشت یادش ناید

p.347

رهی تا اکنون طالب بود. مطلوب گشت، عاشق بود معشوق شد، مرید بود مراد گشت، بساط یگانگی دید بشتافت، تا قرب دوست بیافت، خبر عیان گشت، و مبهم بیان شد، رهی در خود میرسید (١) که بدوست رسید، خود را ندید او، که درست دید.

پیر طریقت گفت : الهی تا آموختنی را آموختم، و آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را بر انداختم، و انداخته را بیندوختم، نیست را بفروختم، تا هست را بیفروختم، الهی تا یگانگی بشناختم، در آرزوی شادی بگداختم، کی باشد که گویم پیمانه بینداختم، و از علائق وا پرداختم، و بود خویش جمله در باختم.

کی باشد کین قفس بپردازم
در باغ الهی آشیان سازم.


p.345
(١) بجای : همگی (۲) فرموده‌ئی (ج) (۳) سائلان ايم (ج)
p.346

(١) بما لمعی (ج) قرآن مجید، یونس 101: وَمَا تُغْنِي الْآيَاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لَا يُؤْمِنُونَ ؛ یونس 103: ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا ۚ كَذَ‌ٰلِكَ حَقًّا عَلَيْنَا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ .
p.347

(١) برسيد (ج)