Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
11 هود دوازدهم 4

p.404

قوله تعالی : « تلک من انباء الغیب نوحیها الیک » اشارت است بجلال قدر مصطفی (ص) ، و کمال عز وی لطف ایزدی است که گوهر فطرت محمد مرسل را جلوه میکند، میگوید : ما قصهٴ پیشینان (١) ، و آیین رفتگان، و سرگذشت جهانیان از قوم نوح و عاد و ثمود و امثال ایشان همه بر تو کشف کردیم، و مشکلهای غیبی و نکتهای علمی خلق را بر زبان تو بیان کردیم دو معنی را، یکی اجلال قدر تو خواستیم، و کمال امانت و دیانت تو وا خلق نمودیم، تا جهانیان بدانند که مفتی عالم جبروت و منهی خطه ملکوت توئی، محل کشف اسرار ازل و ابد توئی، آن اسرار که با تو بگفتیم با کس نگفتیم، و آن انوار که بدل تو راه دادیم بکس ندادیم، ای محمد ما جان تو از خزینهٴ قدس بیرون آوردیم و در صورتی شیرین و پیکری نگارین بیرون دادیم، تا بربان خویش واجب شرع ما را وا بندگان ما شرح دهی، و قصهٴ عالمیان و سرگذشت ایشان از مبدأ کاینات تا مقطع دائرهٴ حادثات بر ایشان خوانی، تا ببرکت رسالت تو و بشیرین سخنان تو خلقی را از غشاوهٴ بیگانگی بنور آشنائی رسانیم که ما در عزیز کلام خویش گفته‌ایم « و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین ». دیگر معنی آنست که ما خواستیم تا ببیان این قصها و سرگذشتها آرامی در دل تو آریم،


p.405

و دران سکون افزائیم، و تا بدانی که برادران تو آن پیغامبران که گذشتند از قوم خویش چه بار رنج کشیدند و بعاقبت اثر نصرت ما چون دیدند، سنت ما با تو همانست « فاصبر ان العاقبة للمتقین » صبر کن، هیچ منال، و اندوه مدار، که هر آن گل که اینجا خار در دست تو بیش نشاند، در قیامت بوی خوش بدماغ تو خوشتر رساند.

پیری را پرسیدند که تقوی چیست؟ گفت : تقوی آنست که چون با تو حدیث دوزخ گویند آتشی در نهاد خود بر افروزی چنانکه دود خوف بر ظاهر تو بنماید، و چون حدیث بهشت گویند نشاطی گرد جان تو بر آید چنانکه از شادی رجاء هر دو خد تو مورد گردد، چون خواهی که متقی بر کمال باشی، بدل بدان، و بتن در آی، و بزبان بگوی، و آنچه گوئی از مایهٴ علم و سرمایهٴ خرد گوی، که هر چه نه آن بود بر شکل سنگ آسیا بود، عمری میگردد و یک سر سوزن فراتر نشود، بشنو صفت متقیان و سیرت ایشان، بو هریره گفت : روزی رسول خدا (ص) نماز بامداد کرد و گفت هم اکنون مردی از در مسجد در آید که منظور حق است نظر مهر ربوبیت در دل او پیوسته بر دوام است. بو هریره برخاست، بدر شد و باز آمد سید گفت : یا با هریره زحمت مکن آن نه توئی، تو خود می آئی و او را می آرند، تو خود میخواهی و او را میخواهند، خواهنده هرگز چون خواسته نبود، رونده هرگز چون ربوده نبود، رونده مزدور است و ربوده مهمان، مزد مزدور در خور مزدور، و نزل مهمان در خور میزبان، در ساعت سیاهکی از در در آمد جامهٴ کهنه پوشیده و از بس ریاضت و مجاهدت که کرده پوست روی او بر روی او خشک گشته، و از بیداری و بیخوابی شب، تن وی نزار و ضعیف و چون خیالی شده.

زین گونه که عشق را نهادی بنیاد
ای بس که چو من بباد بر خواهی داد.

بو هریره گفت : یا رسول الله آن جوانمرد اینست؟ گفت : آری اینست، غلام مغیره بود نام وی هلال در مسجد آمد و در نماز ایستاد سید گفت : ان الملائکة لتأتم به (١) ، فریشتگان آسمان بر موافقت و متابعت وی در خدمت نماز ایستاده‌اند، چون سلام باز داد رسول خدای اشارت کرد، او را نزدیک خود خواند دست در دست رسول (ص) نهاد رسول گفت : مرا دعائی گوی هلال بحکم فرمان گفت : اللهم صل علی محمد و


p.406

علی آل محمد ، رسول گفت : آمین، پس بر خاست و رفت و رسول خدا دو دیدهٴ مبارک خود در آن شخص و نهاد وی گماشته و تیز در وی می نگرد و میگوید : ما اکرمک علی الله، ما احبک الی الله، چه گرامی بنده‌ای بر خدا که توئی، چه عزیز روزگاری و صافی وقتی که در خلوت « و هو معکم » تو داری، دل در نظر حق شادان، و جان بمهر ازل نازان.

پیر طریقت گفت : حبذا روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند، حبذا وقتی که مشتاقی از مشاهدهٴ جمال تو ما را خبری دهد، جان خود طعمه سازیم بازی را، که در فضای طلب تو پروازی کند، دل خود نثار کنیم محبی را، که بر سر کوی تو آوازی دهد.

چون هلال از مسجد بدر شد رسول خدا ص گفت : لم یبق من عمره الا ثلثة ایام، بو هریره گفت : چرا خبرش نکنی گفت : بر اندوه وی اندوهی دیگر نیفزایم هر چند که وی مرگ باندوه ندارد، روز سیوم رسول برخاست با یاران و بسرای آل مغیره رفت گفت : یا آل المغیرة هل مات فیکم احد؟ فقالوا لا، فقال : بلی، والله اتا کم طارق فاخذ خیر اهلکم. فقال المغیرة : یا رسول الله هو اقل ذکرا و اخمل قدرا من ان یذکره مثلک. فقال رسول الله ص کان معروفا فی السمآء، مجهولا فی الارض، دوستان خدا در زمین مجهول باشند و در آسمان معروف، غیرت حق نگذارد ایشانرا که از پردهٴ عزت بیرون آیند، « اولیآئی فی قبابی (١) لا یعرفهم غیری » رسول خدا در چهرهٴ آن دوست خدا نگرست، قفس خالی دید و مرغ امانت با آشیان ازل باز رفته.

بدوستیت بمیرم بذکر زنده شوم
شراب وصل تو گرداندم ز حال بحال.

رسول خدا ص چون در وی نگرست دو چشم نرگسین خود پر آب کرد، آنگه گفت : یا مغیرة ان لله تعالی سبعة نفر فی ارضه بهم یمطر، و بهم یحیی، و بهم بمیت، و هذا کان خیارهم، ثم قال : یا معشر الموالی خذوا فی غسل اخیکم. عمر خواست تا فراپیش شود و او را غسل دهد، سید گفت : یا عمر امروز روز غلامان است و کار کار مولایان، سلمان و بلال در پیش رفتند تا او را بشویند عمر دلتنگ شد، رسول گفت : دل خوشی


p.407

عمر را : خذوه عونا لکم، عمر را نیز بیاری گیرید. آری خوش بود داستان دوستان گفتن، و دل افروزد قصهٴ جانان خواندن.

در شهر دلم بدان گراید صنما
کو قصهٴ عشق تو سراید صنما.


p.404
١- پيشينيان (ج).
p.405

١- ائتمّ به، ای اقتدی. (المنجد).
p.406

١- فی قبابهم (ج)