p.406
علی آل
محمد
،
رسول
گفت : آمین، پس بر خاست و رفت و
رسول
خدا
دو دیدهٴ مبارک خود در آن شخص و نهاد وی گماشته و تیز در وی می نگرد و میگوید : ما اکرمک علی الله، ما احبک الی الله، چه گرامی بندهای بر خدا که توئی، چه عزیز روزگاری و صافی وقتی که در خلوت «
و هو معکم
» تو داری، دل در نظر حق شادان، و جان بمهر ازل نازان.
پیر طریقت
گفت : حبذا روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند، حبذا وقتی که مشتاقی از مشاهدهٴ جمال تو ما را خبری دهد، جان خود طعمه سازیم بازی را، که در فضای طلب تو پروازی کند، دل خود نثار کنیم محبی را، که بر سر کوی تو آوازی دهد.
چون
هلال
از مسجد بدر شد
رسول
خدا ص
گفت : لم یبق من عمره الا ثلثة ایام،
بو هریره
گفت : چرا خبرش نکنی گفت : بر اندوه وی اندوهی دیگر نیفزایم هر چند که وی مرگ باندوه ندارد، روز سیوم
رسول
برخاست با یاران و بسرای
آل مغیره
رفت گفت : یا
آل المغیرة
هل مات فیکم احد؟ فقالوا لا، فقال : بلی، والله اتا کم طارق فاخذ خیر اهلکم. فقال
المغیرة
: یا
رسول الله
هو اقل ذکرا و اخمل قدرا من ان یذکره مثلک. فقال
رسول الله
ص
کان معروفا فی السمآء، مجهولا فی الارض، دوستان خدا در زمین مجهول باشند و در آسمان معروف، غیرت حق نگذارد ایشانرا که از پردهٴ عزت بیرون آیند، « اولیآئی فی قبابی
(١)
لا یعرفهم غیری »
رسول
خدا
در چهرهٴ آن دوست خدا نگرست، قفس خالی دید و مرغ امانت با آشیان ازل باز رفته.
|
بدوستیت بمیرم بذکر زنده شوم
|
|
شراب وصل تو گرداندم ز حال بحال.
|
رسول
خدا ص
چون در وی نگرست دو چشم نرگسین خود پر آب کرد، آنگه گفت : یا
مغیرة
ان لله تعالی سبعة نفر فی ارضه بهم یمطر، و بهم یحیی، و بهم بمیت، و هذا کان خیارهم، ثم قال : یا معشر الموالی خذوا فی غسل اخیکم.
عمر
خواست تا فراپیش شود و او را غسل دهد،
سید
گفت : یا
عمر
امروز روز غلامان است و کار کار مولایان،
سلمان
و
بلال
در پیش رفتند تا او را بشویند
عمر
دلتنگ شد،
رسول
گفت : دل خوشی