Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف دوازدهم 5

p.25

قوله تعالی : « اذ قالوا ل یوسف واخوه احب الی ابینا منا » الآیة... برادران یوسف خواستند که قاعدهٴ دولت یوسفی را منهدم کنند، و سپاه عصمت را در حق وی منهزم گردانند، و بر کشیدهٴ عنایت را بدست مکر خود بر خاك مذلت افکنند، نتوانستند! و با قضاء رانده و حکم رفته بر نیامدند! و قد قیل : اطول الناس حزنا و کثرهم غیظا من اراد تأخیر من قدمه الله او تقدیم من اخره الله. حلق یعقوب را در حلقهٴ دام محبت یوسف آویخته دیدند، هر گاه که نزدیك پدر در آمدند او را دیدند نشسته و آن بهار شکفته و ماه دو هفته را پیش خود نشانده و نطع وصال در خیمهٴ جمال وی گسترده، ایشان چنان همی دیدند و از کینه و عداوت بر خود همی بیچیدند، با یکدیگر گفتند : « ل یوسف واخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبة ان


p.26

ابانا لفی ضلال مبین »، پدر ما باین اختیار که کرده که یکی را بده برگزیده از راه صواب دور است، اکنون تدبیر آنست که او را از چشم پدر غائب گردانیم، که هرچه چشم نه بیند دل نخواهد، تا یکبارگی دل بر ما نهد و با ما پردازد، و این مایه ندانستند که هر که همه جوید از همه در ماند : من طلب الکل فاته الکل، اقبال یعقوب بخود بکلیت می خواستند بآن نرسیدند و بجای اقبال اعراض دیدند چنان که رب العزه گفت « و تولی عنهم »، آنگه از سر آن کینه و عداوت از روی تلبیس بر پدر باز شدند و از مکر این آواز دادند که « ارسله معنا غدا نرتع و نلعب ». هیچ دستوری هست ای پدر که این روشنائی چشم یعقوبی را و واسطهٴ عقد خوبی را فردا با ما بصحرا فرستی تا یک ساعت تماشا کنیم. از حضرت پدر اجازت یافتند نه بمراد خویش بل بمراد یوسف ، که یوسف کودك بود و حدیث نزهت و تماشا بگوش وی رسیده، از پدر در خواست تا او را با ایشان بفرستد. پدر از بهر دل وی دستوری داد، که محب همه مراد محبوب جوید و رنج خود بر حظ وی بگزیند، چون پدر دستوری داد آن عزیز مکرم را و آن غزال مدلل از کنار پدر بناز بیرون بردند، چون بصحرا رسیدند دهرهٴ زهر از نیام دهر بر کشیدند و آن چهرهٴ چون خورشید و ماه را در چاه انداختند و جگر یعقوب را بر فراق آن بدر منیر بسوختند، مرغان عالم بخفتندی (۱) و ماهیان دریا بغنودندی (۲) و ددان بیابان بشب آرام گرفتندی (۳) و آن پیر پیغامبر پس از آن آرام نگرفتی (۴) و براحت نغنودی (۵)

همه شب مردمان در خواب، من بیدار چون باشم

غنوده هر کسی با یار، من بی یار چون باشم

صومعه‌ای ساخت و آنرا بیت الاحزان نام نهاد، چون خواست که در آن صومعه شود بزاری بگریست چنانك کنعانیان جمله مردان و زنان بر اندوه وی بگریستند، آنگه بزبان حسرت گفت : ای یوسف ، در بیت الاحزان باندوه فراق تو میروم تا ترا نه بینم نخندم و شادی نکنم و چشم از گریستن باز ندارم.


p.27

مرا تا باشد این درد نهانی
ترا جویم که در مانم تو دانی

و این حال از یعقوب عجب نیست که برنا دیدن فرزندان صبوری ممکن نیست. فرزندان بر فراق پدر و مادر صبر توانند، اما پدر و مادر بر فراق فرزندان صبر نتوانند، و این اندوه فرزندان کشیدن و غم ایشان خوردن از آدم علیه السلام میراث است بفرزندان، که آدم همه پدری کرد هرگز پسری نکرده بود، پس پدری کردن گذاشت به میراث نه پسری کردن، لاجرم فرزند آدم پدری کردن دانند، پسری کردن ندانند و ناچار پسر پدر را دوست دارد هم چنان پدر پسر (۱) را، لکن دوستی پدر از روی شفقت است و دوستی پسر از روی حشمت، و مردم بوقت ضجر حشمت بگذارند اما شفقت بنگذارند، اگر پدر از پسر هزار جفا بیند هرگز مر او را دشمن نگیرد (۲) و پسر باشد که از پدر جفا بیند مر او را دشمن شود، زیرا که اینجا دوستی از حشمت است و حشمت با ضجر نماند و آنجا دوستی از شفقت است و شفقت بضجر بر نخیزد. ابن عطا گفت : یعقوب اعتماد بر کثرت ایشان کرد و قوت و حفظ ایشان تکیه گاه خویش ساخت که گفته بودند « و انا له لحافظون » لاجرم آن تکیه گاه، کمین محنت وی کردند و از آنجا که امانت گوش داشت، خیانت دید. و آن روز که بنیامین را از بر خویش بفرستاد به اعتماد بر حفظ و رعایت الله جل جلاله کرد، گفت : « فالله خیر حافظا » لاجرم بزودی بوی باز رسید و یوسف نیز با وی، تا بدانی که اعتماد همه بر حفظ الله است که عالمیان را پناه است و بخود پادشاه است جل جلاله و عظم شأنه.

« فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجب و اوحینا الیه » الآیه... ان انقطع عن یوسف مناجاة ابیه ایاه حصل له الوحی من قبل مولاه کذا سنة الله تعالی، انه یفتح علی نفوس اولیآئه بابا من البلاء الافتح علی قلوبهم ابواب الصفآء و فنون الولآء. اگر یك راه بر بند آمد بحکم بلا، چه بود؟! صد راه صفا بر گشاد بنعت ولا، اگر یك لقمه باز گرفت، چه زیان؟. که صد نواله در پیچید، این چنان است که


p.28

گویند :

گر در مستی حمائلت بگسستم
صد گوی زرین بدل خرم بفرستم

یوسف اگر به فراق پدر غمگین گشت چرا نالد؟! چون بوصال وحی حق رنگین گشت، وحی حق او را در آن چاه بی سامان خوشتر از وصال یعقوب در کنعان ، آری نواختها همه در میان رنج است و زیر یك ناکامی هزار گنج است.

پیر طریقت گفت : ارنشان آشنائی راست است، هرچه از دوست رسد احسان است. ور بر دوست در قسمت تهمت نیست، گله تاوان است. ور این دعوی را معنی است، شادی و غم (۱) در آن یکسان است.

جانی دارم به عشق تو کرده رقم
خواهیش به شادی کش خواهیش بغم


p.26
(۱) نسخهٴ الف : تخفتيدند (۲) نسخهٴ الف : بغنوديد (۳) نسخهٴ الف : گرفتيد (۴) نسخهٴ الف : نگرفتيد (۵) نسخهٴ الف : نغنوديد
p.27

(۱) نسخهٴ الف : پسر پدر (۲) نسخهٴ الف : نگردد
p.28

(۱) نسخهٴ الف : غم ورنج