p.44
سوگوار روز بسر می آورد، تا روزی که بر در سرای نشسته بود اندوهگین
(۱)
و غمگین، مردی را دید بر شتری نشسته و صحف
ابراهیم
همی خواند،
یوسف
چون آواز عبرانی شنید از جای بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وی پرسید که از کجائی و کجا می روی؟
مرد گفت من از کنعانم و اینجا به بازرگانی آمده ام، چون
یوسف
مرد کنعانی دید و آواز عبرانی شنید بسیار بگریست و اندوه فراق پدر بر وی تازه گشت.
|
بادی که ز کوی عشق تو بر خیزد
|
|
از خاك جفا صورت مهر انگیزد
|
|
آبی که ز چشم من فراقت ریزد
|
|
هر ساعتم آتشی بسر بر ریزد
|
گفت یا کنعانی از
کنعان
کی رفتهای و از آن پیغامبر شما چه خبر داری؟
من مُنع بالنظّر تسلّی بالخبر، خوش باشد داستان دوستان شنیدن، مهر افزاید از احوال دوستان پرسیدن.
|
در شهر، دلم بدان گراید صنما
|
|
کو، قصّهٴ عشق تو سراید صنما
|
کنعانی گفت من تا از
کنعان
بیامده ام یك ماه گذشت و حدیث پیغامبر مپرس که هر که خبر وی پرسد و احوال وی شنود غمگین شود! او را پسری بود که ویرا دوست داشتی و میگویند گرگ بخورد و اکنون نه آن برخود نهاده است از سوگواری و غم خواری که جبال راسیات طاقت کشش آن دارد تا به آدمی خود چه رسد.
|
تنها خورد این دل غم و تنها کشدا
|
|
گردون نکشد آنچ دل ما کشدا
|
یوسف
گفت از بهر خدا بگوی که چه میکند آن پیر، حالش چون است و کجا نشیند.
گفت از خلق نفرت گرفته و از خویش و پیوند باز بریده
(۲)
و صومعهای ساخته و آنرا بیت الاحزان نام کرده، پیوسته آنجا نماز کند و جز گریستن و زاریدن کاری ندارد، وانگه چندان بگریسته که همه مژگان وی