Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف دوازدهم 5

p.41

قوله تعالی : « وَجاءَت سیّارةٌ » تعبیهٴ لطف الهی است در حقّ یوسف چاهی که اندر قعر آن چاه با جگری سوخته و دلی پر درد و جانی پر حسرت از سر بی نوائی و وحشت تنهائی بنالید و در حق زارید، گفت : خدایا دل گشائی، ره نمائی، مهر افزائی، کریم و لطیف و مهربان و نیك خدائی، چه بود که برین خسته دلم ببخشائی و از رحمت خود دری بر من گشائی. برین صفت همی زارید و سوز و نیاز خود بر درگاه بی نیازی عرضه می کرد تا آخر شبِ شدّت و وحشت به پایان رسید و صبح وصال از مطلع شادی بدمید و کاروان در رسید.

عسی الکربٌ الّذی امسیت فیه
یکون ورائهُ فرجٌ قریبٌ
با دل گفتم که هیچ اندیشه مدار
بگشاید کارما گشایندهٴ کار

کاروان بشاه راه آهسته و نرم همی آمد که ناگاه راه بایشان ناپدید گشت و شاه راه گم کردند، همی رفتند تا بسر چاه، آن بی راه با صد هزار راه برابر آمد، دردی بود که بر صد هزار درمان افزون آمد.

جعلتُ طریقی علی با بِکم
و ماکان بابُکم لی طریقاً

این چنان است که عیسی را (ع) دیدند که از خانهٴ فاجره‌ای بدر می آمد! گفتند : یا روح الله این نه جای تو است کجا افتادی تو بدین خانه؟. گفت ما شب گیری بدر آمدیم تا بصخره رویم و با خدا مناجات کنیم راه شاه راه بر ما بپوشیدند. (۱) افتادیم به خانهٴ این زن! و آن زنی بود در بنی اسرائیل به نا پارسائی معروف، آن زن چون روی عیسی دید دانست که آنجا تعبیه‌ایست بر خاست و در


p.42

خاك افتاد، بسی تضرّع وزاری کرد و از راه بی وفائی (۱) برخاست و در کوی صلاح آمد، با عیسی گفتند ما میخواستیم که تو این زن را در رشتهٴ دوستان ما کشی ازین جهت آن راه بر تو بگردانیدیم.

قوله تعالی : « وَ شروه بثمنٍ بخسٍ . » عجب نه آنست که برادران، یوسف را به بهائی اندك بفروختند. عجب کار سیّاره است که چون یوسفی را به بیست درم بچنگ آوردند. عجب نه آنست که قومی بهشت باقی بدنیاء اندك بفروختند. عجب کار ایشان است که بهشتی بدان بزرگواری و ملکی بدان عظیمی به قرصی که بر دست درویشی نهادند بدست آوردند. آری دولت بهائی نیست و کرامت حق جز عطائی نیست، اگر آنچه در یوسف تعبیه بود از خصائص عصمت و حقایق قربت و لطایف علوم و حکمت بر برادران کشف شدی نه او را بآن بهای بخس فروختندی (۲) و نه او را نام غلام نهادندی (۳) . یك ذرّه از آن خصائص و لطائف بر عزیز مصر و بر زلیخا کشف کردند، بنگر که ملك خود در کار وی چون در باختند! و قیمت وی چون نهادند. و زنان مصر که جمال وی دیدند گفتند : « ما هذا بشراً ان هذا الا ّ ملكٌ كریم » آری کار نمودن دارد نه دیدن.

مصطفی (ص) گفت : « اللهم ارنا الاشیآءَ کماهی ».

ابن عطا گفت : جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن، جمال ظاهر آرایش خلق است و صورت زیبا، جمال باطن کمال خلق است و سیرت نیکو؛ ربّ العالمین از یوسف به برادران جمال ظاهر نمود، بیش از آن ندیدند ؛ و این ظاهر را بنزدیك الله خطری نیست لاجرم ببهای اندك بفروختند، و شمّه‌ای از جمال باطن به عزیز مصر نمودند تا با اهل خویش میگفت : « اکرمی مثواه » و تا عالمیان بدانند که خطری و قدری که هست به نزدیك الله جمال باطن را است نه ظاهر را، از اینجا است که مصطفی (ص) گفت : « انّ الله لا ینظر الی صور کم ولا الی اموالکم ولکن ینظر الی قلوبکم و اعمالکم ».


p.43

و گفته اند یوسف روزی در آئینه نگرست، نظری بخود کرد، جمالی بر کمال دید، گفت اگر من غلامی بودمی بهای من خود چند بودی و که طاقت آن داشتی. ربّ العالمین آن از وی در نگذاشت تا عقوبت آن نظر که واخود کرد بچشید ؛ او را غلامی ساختند و بیست درم بهای وی دادند (۱).

پیر طریقت گفت : خود را مبینید که خود بینی را روی نیست، خود را منگارید که خود نگاری را رای نیست، خود را مپسندید که خود پسندی را شرط نیست.

دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست

بوسه بر خاك کف پای ز خود بیزار زن

خود را منگار که حق ترا می نگارد، « وزیّنه فی قلوبکم » خود را مپسند که حق ترا می پسندد، « رضی الله عنهم » خود را مباش تا حق ترا بود « و ما رمیت اذ رمیت »، شب معراج با مصطفی (ص) این گفت : کن لی کما لم تکن فاکون لك کما لم ازل. و یقال اوقعوا البیع علی نفسٍ لا یجوز بیعها فکان ثمنه و ان جلّ بخسً و ما هو باعجب ممّا تفعله تبیع نفسك بادنی شهوةٍ بعد ان بعتها من ربّك باوفر الثّمن و ذلك قوله تعالی : « انّ الله اشتری من المؤمنین انفسهم » الآیة...

« و قال الذّی اشتریه من مصر » عزیز چون یوسف را بخرید زلیخا را گفت : « اکرمی مثواه عسی ان ینفعنا او نتّخذه ولدا ً »، این غلام را بزرگ دار، و او را گرامی شناس که ما را بکار آید و فرزندی را بشاید، زلیخا شوهر خویش را گفت واجب کند که ما امروز اهل شهر را دعوتی سازیم و درویشان و یتیمان و بیوه زنان را بنوازیم و خاصّگیان را خلعت ها دهیم بشکر آنك چنین فرزند یافتیم، پس اینهمه که پذیرفتند بجای آوردند و یوسف را خانهٴ مفرد بیاراستند و فرشهای گران مایه افکندند، یوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان بروزه و نماز مشغول شد و گریستن پیشه کرد و غم خوردن عادت گرفت و خویشتن را با آن تشریف و تبجیل نداد و فریفته نگشت و در حرقت فرقت یعقوب غریب وار و


p.44

سوگوار روز بسر می آورد، تا روزی که بر در سرای نشسته بود اندوهگین (۱) و غمگین، مردی را دید بر شتری نشسته و صحف ابراهیم همی خواند، یوسف چون آواز عبرانی شنید از جای بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وی پرسید که از کجائی و کجا می روی؟ مرد گفت من از کنعانم و اینجا به بازرگانی آمده ام، چون یوسف مرد کنعانی دید و آواز عبرانی شنید بسیار بگریست و اندوه فراق پدر بر وی تازه گشت.

بادی که ز کوی عشق تو بر خیزد
از خاك جفا صورت مهر انگیزد
آبی که ز چشم من فراقت ریزد
هر ساعتم آتشی بسر بر ریزد

گفت یا کنعانی از کنعان کی رفته‌ای و از آن پیغامبر شما چه خبر داری؟ من مُنع بالنظّر تسلّی بالخبر، خوش باشد داستان دوستان شنیدن، مهر افزاید از احوال دوستان پرسیدن.

در شهر، دلم بدان گراید صنما
کو، قصّهٴ عشق تو سراید صنما

کنعانی گفت من تا از کنعان بیامده ام یك ماه گذشت و حدیث پیغامبر مپرس که هر که خبر وی پرسد و احوال وی شنود غمگین شود! او را پسری بود که ویرا دوست داشتی و میگویند گرگ بخورد و اکنون نه آن برخود نهاده است از سوگواری و غم خواری که جبال راسیات طاقت کشش آن دارد تا به آدمی خود چه رسد.

تنها خورد این دل غم و تنها کشدا
گردون نکشد آنچ دل ما کشدا

یوسف گفت از بهر خدا بگوی که چه میکند آن پیر، حالش چون است و کجا نشیند. گفت از خلق نفرت گرفته و از خویش و پیوند باز بریده (۲) و صومعه‌ای ساخته و آنرا بیت الاحزان نام کرده، پیوسته آنجا نماز کند و جز گریستن و زاریدن کاری ندارد، وانگه چندان بگریسته که همه مژگان وی


p.45

ریخته و اشفار چشم همه ریش کرده و بگاه سحر از صومعه بیرون آید و زار بنالد چنانك اهل کنعان همه گریان شوند، گوید آه کجا است آن جوهر صدف دریائی. کجا است آن نگین حلقهٴ زیبائی.

ماها، بکدام آسمانت جویم
سروا، بکدام بوستانت جویم

یوسف چون این سخن بشنید چندان بگریست که بی طاقت شد، بیفتاد و بی هوش شد، مرد کنعانی از آن حال بترسید بر شتر نشست و راه خود پیش گرفت،

یوسف به هوش باز آمد، مرد رفته بود، دردش بر درد زیادت شد و اندوه فزود، گفت باری من پیغامی دادمی بوی تا آن پیر پردرد را سلوتی بودی، سبحان الله این درد بر درد چرا و حسرت (۱) بر حسرت از کجا و مست را دست زدن کی روا؟. آری تا عاشق دل خسته بداند که آن بلا قضا است، هرچند نه بر وفق اختیار و رضا است، سوخته را باز سوختن کی روا است. آری هم چنان که آتش خرقهٴ سوخته خواهد تا بیفروزد، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وی در سازد.

هر درد که زین دلم قدم برگیرد
دردی دگرش بجای در بر گیرد
زان باهر درد صحبت از سر گیرد
کاتش چو رسد بسوخته در گیرد

آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به کنعان آمد، نیم شب بدر صومعهٴ یعقوب رسیده بود گفت : السّلام علیك یانبیّ الله، خبری دارم خواهم که بگویم، از درون صومعه آواز آمد که تا وقت سحر گه من بیرون آیم که اکنون در خدمت و طاعت الله ام از سر آن نیارم برخاستن (۲) و به غیری مشغول بودن. مرد آنجا همی بود تا وقت سحر که یعقوب بیرون آمد، آن مرد قصّه آغاز کرد و هرچه درکار یوسف دیده بود باز گفت، از فروختن وی بر من یزید و خریدن به بهای گران و تبجیل و تشریف که از عزیز مصر و زلیخا یافت و خبر یعقوب پرسیدن و گریستن و زاری وی بر در آن سرای و بعاقبت از هوش برفتن و می گفت یا نبیّ الله و آن غلام برقع داشت و نمی شناختم او را چون او را دیدم که بیفتاد و بی


p.46

هوش شد من از بیم آن که از سرای زلیخا مرا ملامت آید بگریختم و بیامدم، یعقوب را آن ساعت غم و اندوه بیفزود و بگریست، گفت : گوئی آن جوان که بود. فرزند من بود که او را به بندگی بفروختند. یا کسی دیگر بود که بر ما شفقت بُرد و خبر ما پرسید. آنگه در صومعه رفت و بسر ورد خویش باز شد. و پس از آن خبر یوسف از کس نشنید و ربّ العزّه خبر یوسف بگوش وی نرسانید تا آنگه که برادران به مصر رفتند و خبر وی آوردند. گقته اند این عقوبت آن بود که یعقوب را کنیزکی بود و آن کنیزک پسری داشت، یعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت، ربّ العزّه فراق یوسف پیش آورد تا پسر کنیزك آنجا که بود آزادی نیافت و بر مادر نیامد، یوسف به یعقوب نرسید.

بزرگان دین گفته اند معصیتها همه بگذارید و خُرد آن بزرگ شمرید، نه پیدا که غضب حق در کدام معصیت پنهان است. و به قال النبیّ (ص) انّ الله تعالی و تقدّس اخفی رحمته فی الطّاعات و غضبه فی المعاصی، فأتوا بکلّ طاعة تنالوا رحمته و اجتنبوا کل معصیةٍ تنجوا من غضبه.

« و کذلك مکّنّا ل یوسف فی الارض » برادران را در کار یوسف ارادتی بود و حضرت عزّت را جلّ جلاله در کار وی ارادتی، ارادت ایشان آن بود که او را در خانهٴ پدر تمکین نبود و ارادت حق جلّ جلاله آن بود که او را در زمین مصر تمکین بود و او را ملك مصر بود، ارادت حق بر ارادت ایشان غالب آمد، میگوید جلّ جلاله : « و الله غالبٌ علی امره » برادران او را در چاه افکندند تا نام و نشانش نماند، ربّ العالمین او را بجاه و مملکت مصر افکند تا در آفاق معروف و مشهور گردد، برادران او را به بندگی بفروختند تا غلام کاروانیان بود، ربّ العالمین مصریان را بنده و رهی وی کرد تا بر ایشان پادشاه و ملك ران بود، ایشان در کار یوسف تدبیری کردند و ربّ العزّه تقدیری کرد و تقدیر الله بر تدبیر ایشان غالب آمد که : و الله غالبٌ علی امره، هم چنین زلیخا در تدبیر کار وی شد، در راه جست و جوی وی نشست چنان که الله گفت : « وراودته الّتی هوفی بیتها عن نفسه و


p.47

غلّقت الابواب » به تدبیر بشری درهای خلوت خانه بوی فرو بست، ربّ العزّه بتقدیر ازلی درِ عصمت بر وی گشاد تا زلیخا همی گفت « هیت لك » ای هلمّ فانا لك و انت لی و یوسف همی گفت فانت لزوجك و انا لربّی.


p.41
(۱) نسخهٴ ج : بپوشانيدند
p.42

(۱) نسخهٴ الف : از آن بی وفائی (۲) نسخهٴ الف : فروختنديذ (۳) نسخهٴ الف : نهادنديذ
p.43

(۱) نسخهٴ الف : بيست درم ويرا بخريدند.
p.44

(۱) نسخهٴ الف : اندوهگن (۲) نسخهٴ الف : پيوند بريده
p.45

(۱) نسخهٴ الف : درد و حسرت (۲) نسخهٴ ج : بر نياريم خاستن