Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف دوازدهم 5

p.57

قوله تعالی : « ولقد همت به وهم بها لولا ان رای برهان ربه » چون الله را با بنده عنایت بود، پیروزی بنده را چه نهایت بود، چون الله رهی را در حفظ و حمایت خود دارد، دشمن برو کی ظفر یابد، پیروز بنده‌ای که الله تعالی نظر


p.58

بدل وی پیوسته دارد که او را بهیچ وقت فرا مخالفت (۱) نگذارد. قال النبی (ص) فیما یرویه عن ربه عز و جل : « اذا علمت ان الغالب علی قلب عبدی الاشتغال بی جعلت شهوته فی مسئلتی و مناجاتی فاذا اراد ان یسهو عنی حلت بینه و بین السهو عنی ». بنگر بحال یوسف صدیق که شیطان دام خود چون نهاد فرا راه وی که : النسآء حبائل الشیطان. و رب العالعین برهان خود چون نمود فرا وی.

جعفر صادق (ص) گفت : برهان حق جمال نبوت بود و نور علم و حکمت که در دل وی نهاد، چنانك گفت : « آتیناه حکما و علما » تا بنور و ضیاء آن راه صواب بدید، از ناپسند بر گشت و بپسند حق رسید، نه خود رسید که رسانیدند! نه خود دید که نمودند!

یقول الله تعالی : « سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق ». و روایت کرده اند از علی بن حسین بن علی صلوة الله علیهم که در آن خلوت خانه بتی نهاده بود، آن ساعت زلیخا برخاست و چادری بسر آن بت در کشید تا بپوشید، یوسف گفت چیست این که تو کردی؟ گفت از آن بت شرم میدارم که بما می نگرد، گفت یوسف : اتستحین ممن لا یسمع و لا یبصر و لا استحیی ممن خلق الاشیآء و علمها یسمع و یبصر و ینفع و یضر؟ ــ از بتی که نشنود و نبیند و نه در ضر و نفع بکار آید تو شرم میداری، من چرا شرم ندارم از آفریدگار جهان و جهانیان و دانا باحوال همگان چه آشکارا و چه نهان، شنوندهٴ آوازها، نیوشندهٴ رازها، بینندهٴ دورها. ــ الم یعلم بان الله یری ؟ یوسف این بگفت آنگه بر خاست (۲) و آهنگ در کرد. و روایت کرده اند از ابن عباس و جماعتی مفسران که از آن مناظرات و محاورات که آن ساعت میان ایشان رفت آن بود که زلیخا گفت : یا یوسف ما احسن شعرك ــ ای یوسف نیکو موئی داری، گفت اول چیزی که در خاك بریزد این موی باشد. گفت : ای یوسف نیکو روئی داری، گفت نگاریدهٴ حق است در رحم مادر. گفت : ای یوسف صورت زیبای تو تنم را بگداخت، گفت شیطانت مدد میدهد و می فریبد. گفت : ای یوسف آتشی بجانم


p.59

بر افروختی شرر آن بنشان، گفت اگر بنشانم خود در آن سوخته گردم. گفت : ای یوسف کشته را آب ده که از تشنگی خشك گشته، گفت کلید بدست باغبان و باغبان سزاوارتر بدان. گفت : ای یوسف خانه آراسته ام و خلوت ساخته ام خیز تماشائی کن، گفت پس، از تماشای جاودانی و سرای پیروزی باز مانم. گفت : ای یوسف (۱) دستی برین دل غمناك نه و این خستهٴ عشق را مرهمی بر نه، گفت با سید خود خیانت نکنم و حرمت بر ندارم.

ابن عباس گفت میان ایشان سخن دراز شد و شیطان سوم ایشان در کار ایستاده، دستی ب یوسف برد و دیگر دست ب زلیخا ، هر دو را فراهم کشید، پنداشت که ایشان را بهم جمع کرد و بمقصود رسید. برهان حق پدید آمد ناگاه و تلبیس ابلیس همه نیست گشت و تباه .

ابلیس گشاده بود در و سوسه دست
فضل ازلی در آمد ابلیس بجست

چون یوسف آهنگ در کرد گریزان و زلیخا از پس وی دوان، شوی زن را دیدند بر گذرگاه ایشان ایستاده. زلیخا چون او را دید آتش خجلت و تشویر در جان وی افتاد. تنبیهی است این کلمه عاصیان امت را فردا که بر گذرگاه قیامت حق را بینند جل جلاله و ذلك فی قوله عز و جل : « ان ربك لبالمرصاد ». زلیخا چون ویرا دید گفت : « ما جزاء من اراد باهلك سوء » گناه سوی یوسف نهاد از آنك در عشق وی صدق نبود، لاجرم بر زبان وی نیز صدق نرفت و یوسف را بخود بر نگزید و حظ نفس خود فرو نگذاشت. باز چون عشق یوسفی ولایت سینهٴ وی بتمامی فرو گرفت و بشغاف دل وی رسید حظ خود بگذاشت و زبان صدق بگشاد گفت : الآن حصحص الحق و انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقین .

قوله : « وقال نسوة فی المدینة امرأة العزیز تراود فتیها عن نفسه قد شغفها حبا » شغاف پردهٴ درونی است از پردهای دل و دل را پنج پرده است . اول صدر است


p.60

مستقر عهد اسلام. دوم قلب است محل نور ایمان. سوم فؤاد است موضع نظر حق. چهارم سر است مستودع گنج اخلاص. پنجم شغاف محط رحل عشق. زلیخا را عشق یوسف بشغاف رسیده بود، سمنون محب گفت : شغاف آنگه گویند که پردهای دل از عشق پر شود و نیز چیزی را (۱) در آن جای نماند تا هرچه گوید از عشق گوید و آنچه شنود در عشق شنود، چنانك مجنون را پرسیدند که ابو بکر فاضلتر یا عمر . گفت : لیلی نیکوتر! و منه قول جعفر : الشغاف مثل العین اظلم قلبه عن التفکر فی غیره و الاشتغال بسواه. چون آن بیچاره در کار یوسف برفت و عشق ولایت خویش بتمامی فرو گرفت، زبان طاعنان بر وی دراز شد و زنان مصر تیرهای ملامت در وی می انداختند که : تراود فتیها عن نفسه ، و او خود را تسلی میداد باین که معشوق خوب روی ملامت (۲) ارزد .

پیوند کنی با صنمی مشکین خال
آنگه جوئی تو عافیت اینت محال
اجد الملامة فی هواك لذیذة
حبا لذکرك فلیلمنی اللوم

سرمایهٴ عاشقان خود ملامت است، عاشق کی بود او که بار ملامت نکشد! گفت آری من دوست خود را بایشان نمایم تا بدانند که .

عشق چنان روی، تاج باشد بر سر
ورچه ازو صد هزار درد سر آید

پس چون جمال یوسف بدیدند و شعاع آن جمال برهیکلهای ایشان اشراق زد، همه در وهدهٴ دهشت افتادند و دستها بجای ترنج بریدند، از خود بی خبر گشته، لختی بی هوش افتاده، لختی جان داده، لختی سراسیمه و متحیر مانده و همی گویند : ما هذا بشرا ان هذا الا ملك کریم ــ این نه آدمی است که این فریشتهٴ روحانی است.

« قالت فذ لکن الذی لمتننی فیه » این نه دفع ملامت است و نه کشف مضرت که این تفاخر است و نازیدن بمعشوق خویش. ــ می گوید این آنست که شما مرا ملامت کردید در عشق او، « و لقد راودته عن نفسه » و راستست آن


p.61

سخن که شما گفتید که منم عاشق و دل دادهٴ بدو.

من دل بکسی دهم که او جان ارزد
ور جان ببرد هزار چندان ارزد

چون یوسف جمال خود بنمود همه زنان دست بریدند و زلیخا نبرید، همه متحیر و متغیر گشتند و زلیخا متغیر نگشت، و ذلك لانها قوی حالها بطول اللقاء فصارت رؤیة یوسف لها غذاء و عادة فلم یؤثر فیها و التغیر صفة اهل الابتداء فی الامر فاذا دام المعنی زال التغیر.

قال ابو بکر الصدیق رضی الله عنه لمن رآه یبکی و هو قریب العهد بالاسلام : هکذا کنا حتی قست القلوب ای قویت وصلبت ؛ و کذا الخزف اول ما یطرح فیه الماء یسمع له نشیش فاذا تعود تشرب الماء سکن فلا یسمع له صوت.

و گفته اند که در میان زنان مصر دختری ناهده بود بر ملت کفر و آن ساعت که جمال یوسف دید حیض وی بگشاد و آن جامهٴ تجمل که داشت آلوده گشت و از خجلی و شرمساری اندر سر خویش ایمان آورد، گفت : ای خدای یوسف مرا دریاب و شرمسار مکن، ایمان آوردم بیکتائی و بیهمتائی تو. رب العزه همان ساعت دهشت و حیرت بر همه زنان افکند تا دستها بریدند و جامها بخون بیالودند تا در میانه آن دختر خجل نشود.

و مثله ما حکی عن عمر بن الخطاب رضی الله عنه انه کان جالسا فی بعض اصحابه فسمع صوتا، فقال الا من احدث فلیعد الوضوء، فلم یقم احد، فعلم عمر انه لا یقوم حیاء و خجلا، فقام بنفسه و قال قوموا لنتوضا حتی صار المحدث مستورا فیهم، کذلك فی القیامة یدعی کل واحد باسم والدته سترا لا ولاد الزنا و شرفا ل عیسی علیه السلام.


p.58
(۱) نسخهٴ الف : وقت مخالفت (۲) نسخهٴ الف : بگفت و برخاست
p.59

(۱) نسخهٴ الف : باز مانم ای يوسف
p.60

(۱) نسخهٴ الف : چيز را. (۲) ظاهراً « را » محذوف است : ملامت را ارزد.