Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف دوازدهم 5

p.70

قوله تالی : « قال رب السجن احب الی » الآیة.... الاختیار مقرون بالاختبار، یوسف خود را اختیار کرد لاجرم در ورطهٴ امتحان و اختبار افتاد و اگر


p.71

طلب عافیت کردی یا بی اختیار طریق اضطرار سپردی، بودی که بی بلا و بی وحشت زندان از آنچ می ترسید آمن گشتی و از آنچ آنرا با آن میخواندند با عافیت عصمت یافتی که در خبر است : لو سأل العافیة و لم یسأل السجن لا عطی. لکن اختیار بلا کرد تا در آن بلا صدق از وی در خواستند و در محنت وی بیفزودند.

در تورات موسی است که یا موسی خواهی که در جنات مأوی درجات علی بینی و بمقام مقربان فرود آئی از خود باز رسته و بدوست لم یزل پیوسته مراد خود فداء مراد ازلی ماکن، اختیار خود در باقی کن، بنده را با اختیار چه کار. اختیار اختیار ما است و ارادت ارادت ازلی ما است : و ربك یخلق ما یشآء و یختار ما کان لهم الخیرة .

یوسف اختیار زندان کرد، لاجرم او را با اختیار خود فرو گذاشتند تا روزگار دراز در زندان بماند و نتیجهٴ آن زندان که خود خواست این بود که گفت : « اذکرنی عند ربك »، تا رب العالمین او را عتاب کرد گفت : انت الذی طلبت منا السجن ثم تستشفع بغیری بالخلاص منه، فقلت اذکرنی عند ربك فو عزتی لا طیلن حبسك ــ یا یوسف تو از ما زندان خود خواهی آنگه خلاص از دیگری جوئی و جز از من وکیلی دیگر خواهی؟ بعزت من که خداوندم که ترا درین زندان روزگار دراز بدارم. آنگه زمین شکافته شد تا بهفتم زمین و رب العزه او را قوت بینائی داد گفت : فرونگر ای یوسف در زیر این زمینها تا چه بینی، یوسف مورچه‌ای را دید که چیزی در دهن داشت و می خورد، گفت : یا یوسف انا لا اغفل عن رزق هذه الذرة خشیت ان اغفل عنك، یا یوسف الست الذی حببتك الی ابیك و قیضت لك السیارة فاخر جوك من الجب. قال بلی، قال فکیف نسیتنی و استعنت بغیری؟ ای یوسف نه من آنم که با تو کرامتها کردم. در دل پدر مهر تو افکندم و بر او شیرین کردم و در چاه عریان بودی ترا بپوشیدم و کاروانرا بر انگیختم تا ترا بیرون آوردند و آنکس که ترا خرید در دل وی دوستی تو افکندم تا می گفت : « اکرمی مثواه » ای یوسف کرامت همه از من بود چرا دست بدیگری زدی و استعانت بغیر من کردی؟ یوسف گفت : الهی اخلق وجهی عندك الذی جری علی


p.72

فبفضلك الا عفوت عنی هذه العثرة.

و روی ان جبریل (ع) دخل علی یوسف فی السجن فلما رآه یوسف عرفه فقال یا اخا المنذرین ما لی اراك بین الخاطئین، فقال له جبریل یا طاهر الطاهرین یقرأ علیك السلام رب العالمین و هو یقول لك اما استحییت منی اذا استشفعت بالآدمیین فوعزتی لا لبثنك فی السجن بضع سنین، قال یوسف و هو فی ذلك عنی راض. ــ قال نعم، قال اذا لا ابالی.

و گفته اند که زلیخا چون او را بزندان فرستاد بر کردهٴ خود پشیمان شد، خسته دل و بیمار تن گشت، ساعة فساعة نفس سرد می زد و اشك گرم می بارید، با دلی پر درد و جانی پر حسرت پیوسته بر فراق آن بهار شکفته و ماه دو هفته همی زارید و نوحه همی کرد .

گفتا که مرو بغربت و می بارید
از نرگس تر بلاله بر مروارید

طاقتش برسید و صبرش برمید، زندان بجنب سرای وی بود، بر خاست ببام زندان بر آمد با دلی آشفته و جگری سوخته، زندان بان را گفت : سوزم بغایت رسید، چکنم. خواهم که آواز یوسف بشنوم و این دل خسته را مرهمی بر نهم، آری شغل دوستی شغلی صعب است و زخمی بی محابا، آتشی بی دود و زیانی بی سود. مستورانرا مشهور کند. مقبولانرا مهجور کند. عزیزانرا خوار کند. پادشاهانرا اسیر کند. سلامتیانرا ملامتی کند.

از هجر تو چیست جز ملامت ما را
کردست درین شهر علامت ما را
با هجر تو کی بود سلامت ما را
بنمود فراق تو قیامت ما را

ای زندان بان تدبیر چیست که آواز یوسف بشنوم. زندان بان گفت : آسانست ای ملکه، تو بفرمای که من او را زخم کنم و من این کار بسازم چنانك رنجی بدو نرسد و تو آواز و نالهٴ وی بشنوی، زندان بان رفت و یوسف را گفت : مرا فرموده اند که ترا زخم کنم و مرا دل ندهد که ترا زخم کنم من تازیانه بر زمین می زنم تو ناله می کن، زندان بان چنان کرد و یوسف ناله همی کرد، زلیخا


p.73

با دو چشم گریان و دل بریان بر بام زندان آه همی کرد .

آن شب که من از فراق تو خون گریم
باری بنظاره آی تا چون گریم
هر لحظه هزار قطره افزون گریم
هر قطره بنوحه‌ای دگرگون گریم


_