p.72
فبفضلك الا عفوت عنی هذه العثرة.
و روی ان
جبریل
(ع)
دخل علی
یوسف
فی السجن فلما رآه
یوسف
عرفه فقال یا اخا المنذرین ما لی اراك بین الخاطئین، فقال له
جبریل
یا طاهر الطاهرین یقرأ علیك السلام رب العالمین و هو یقول لك اما استحییت منی اذا استشفعت بالآدمیین فوعزتی لا لبثنك فی السجن بضع سنین، قال
یوسف
و هو فی ذلك عنی راض.
ــ قال نعم، قال اذا لا ابالی.
و گفته اند که
زلیخا
چون او را بزندان فرستاد بر کردهٴ خود پشیمان شد، خسته دل و بیمار تن گشت، ساعة فساعة نفس سرد می زد و اشك گرم می بارید، با دلی پر درد و جانی پر حسرت پیوسته بر فراق آن بهار شکفته و ماه دو هفته همی زارید و نوحه همی کرد .
|
گفتا که مرو بغربت و می بارید
|
|
از نرگس تر بلاله بر مروارید
|
طاقتش برسید و صبرش برمید، زندان بجنب سرای وی بود، بر خاست ببام زندان بر آمد با دلی آشفته و جگری سوخته، زندان بان را گفت : سوزم بغایت رسید، چکنم.
خواهم که آواز
یوسف
بشنوم و این دل خسته را مرهمی بر نهم، آری شغل دوستی شغلی صعب است و زخمی بی محابا، آتشی بی دود و زیانی بی سود.
مستورانرا مشهور کند.
مقبولانرا مهجور کند.
عزیزانرا خوار کند.
پادشاهانرا اسیر کند.
سلامتیانرا ملامتی کند.
|
از هجر تو چیست جز ملامت ما را
|
|
کردست درین شهر علامت ما را
|
|
با هجر تو کی بود سلامت ما را
|
|
بنمود فراق تو قیامت ما را
|
ای زندان بان تدبیر چیست که آواز
یوسف
بشنوم.
زندان بان گفت : آسانست ای ملکه، تو بفرمای که من او را زخم کنم و من این کار بسازم چنانك رنجی بدو نرسد و تو آواز و نالهٴ وی بشنوی، زندان بان رفت و
یوسف
را گفت : مرا فرموده اند که ترا زخم کنم و مرا دل ندهد که ترا زخم کنم من تازیانه بر زمین می زنم تو ناله می کن، زندان بان چنان کرد و
یوسف
ناله همی کرد،
زلیخا