Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف دوازدهم 5

p.81

قوله تعالی : « وقال الملك انی اری سبع بقرات سمان » الآیة.... ابتداء بلاء یوسف خوابی بود که از خود حکایت کرد : « انی رأیت احد عشر کوکبا »، و سبب نجات وی هم خوابی بود که ملك مصر دید گفت : « انی اری سبع بقرات سمان » تا بدانی که کارها بتقدیر و تدبیر خداست و درکاررانی و کارسازی یکتاست، هرچند سببها پیداست، اما با سبب بماندن خطاست.

پیر طریقت گفت : سبب ندیدن جهلست اما با سبب بماندن شرك است، از سبب بر گذر تا بمسبب رسی، در سبب مبند تا در خود برسی. عارف را چشم نه بر لوح است نه بر قلم، نه بستهٴ حواست نه اسیر آدم، عطشی دارد دایم هرچند قدحها دارد دمادم، ای مهیمن اکرم، ای مفضل ارحم، یکبار قدح باز گیر تا این بیچاره برزند دم، و گفته اند که یوسف را دو چیز بود بر کمال : یکی حسن خلقت، دیگر علم و فطنت ــ حسن خلقت جمال صورت است و علم و فطنت کمال معنی، پس رب العزه تقدیر چنان کرد که جمال وی سبب بلا گشت و علم وی سبب نجات تا عالمیان بدانند که علم نیکو به از صورت نیکو. وقد قیل فی المثل السائر : العلم یعطی وان یبطی ؛ چون علم رؤیا یوسف را سبب ملك دنیا گشت، چه عجب گر علم صفات مولی عارف را سبب ملك عقبی گردد؟! یقول الله عز و جل « و اذا رأیت ثم رأیت نعیما و ملکا کبیرا ».


p.82

« وقال الملك ائتونی به فلما جآءه الرسول » الآیة... توقف یوسف در زندان بعد از آنك (۱) خلاصی دیده و دستوری یافته و آن تردید که همی کرد از آن بود که تا ملک مصر بچشم خیانت بدو ننگرد که آنگه هیبت (۲) یوسف در دل وی نماند و سخن یوسف در دعوت بوی اثر نکند، لاجرم چون کشف آن حال کردند و برائت (۳) یوسف ظاهر گشت سخن وی در او اثر کرد و پند وی او را سود داشت تا آن ملك در دین اسلام آمد و ملت کفر بگذاشت. قومی گفتند این ملك فرعون موسی بود و بعد از یوسف زنادقه او را از راه ببردند تا مرتد گشت و بروزگار موسی غرق شد . و قول درست آنست که نه فرعون موسی بود و در اول سوره بیان کردیم. و گفته اند تردید یوسف از آن بود که تا این حال مکشوف گردد و کس بسبب وی به تهمتی که بوی برد گنه کار نشود و در هیچ دل هیچ نهمت بنماند و عصمت نبوت پیدا گردد تا مردم در وی سخن نیکو گویند و بآن مثوبت یابند همچنانك خلیل (ع) گفت : واجعل لی لسان صدق فی الآخرین ــ بار خدایا مرا چنان کن که بآخر روزگار مرا ثنا گویند. و مصطفی (ص) گفت : « اللهم و فقنی لما یرضیك عنی و یحسن فی الناس ذکری » ــ بار خدایا مرا توفیق ده تا آن کار کنم که تو از من خشنود شوی و نام من در خلق نیکو کند.

و گفته اند مردی دعوی دوستی یوسف کرد آنگه که در زندان بود، یوسف گفت ای جوانمرد دوستی من ترا چه بکارست. ازین دوستی مرا ببلا افکنی و خود بلابینی! پدر من یعقوب مرا دوست داشت بینائی وی در سر آن شد و مرا در چاه افکند، زلیخا دعوی دوستی من کرد بملامت مصریان مبتلا گشت و من در زندان دیر سال بماندم.

کذلك المصطفی صلی الله علیه و سلم سکن الی جبرئیل فهجره اربعین یوما واحب الکعبة فاخرجه منها کفار قریش واحب عایشة فابتلیت بقصة الافك و مقالة ــ المنافقین.


p.82
(۱) نسخهٴ الف : بعد از آن که روی. (۲) نسخهٴ الف : ننگرد و هيبت. (۳) نسخهٴ الف : و برائت توفيق