Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف سیزدهم 5

p.91

قول تعالی : « و ما ابرئ نفسی » الآیة... یوسف (ع) آنگه که گفت ذلك لیعلم انی لم اخنه بالغیب ، توفیق و عصمت حق دید، باز چون گفت و ما ابرئ نفسی ، تقصیر در خدمت خود دید، آن یکی بیان شکر توفیق است و این یکی بیان عذر تقصیر است و بنده باید که پیوسته میان شکر و عذر گردان بود، هرگه که با حق نگرد نعمت بیند بنازد و در شکر بیفزاید، چون با خود نگرد گناه بیند بسوزد و بعذر پیش آید، بآن شکر مستحق زیادت گردد، باین عذر مستوجب مغفرت شود.

پیر طریقت ازینجا گفت : الهی گاهی بخود نگرم گویم از من زارتر کیست؟ گاهی بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست؟!

گاهی که بطینت خود افتد نظرم
گویم که من از هرچه بعالم بترم
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
از عرش همی بخویشتن در نگرم

فضیل عیاض را دیدند از خلق عزلت گرفته و در آن زاویه‌ای از زوایاء مسجد تنها نشسته و ذکر حق را مونس خود کرده، خلوتی که جوانمردانرا بر بساط انبساط در خیمهٴ « و هو معکم » با حق بود با دست آورده، دوستی فرا رسید او را تنها دید، بدیدار وی تبرك گرفت، پیش وی بنشست، فضیل گفت : یا اخی ما اجلسك الی، چه ترا بر آن داشت که درین خلوت ما زحمت آوردی، نهمار فارغی که بما میپردازی، درویش گفت معذورم دار که من ندانستم و از وقت و وجد تو بی خبر بودم، اکنون از وقت خویش ما را خبری باز ده و از روش خویش نکته ای بگوی تا از صحبت تو بی نصیب نباشیم. فضیل گفت آنچ ترا سزاست بگویم : بدانك فضیل را از گزارد شکر نعمت منعم و از عذر خواست زلت خویش با دیگری پرداخت نیست و


p.92

در دل وی نیز چیزیرا جای نیست، گاهی بخود نگرم عذر زلت خواهم، گاهی بدو نگرم شکر نعمت گزارم ؛ فضیل آنگه روی سوی آسمان کرد گفت : الهی آن طاقت که دارد (۱) که بخود شکر نعمت تو کند. آنکیست که بسزای تو ترا خدمت کند. الهی مغبون کسی که نصیب او از دوستی تو گفتارست، او را که درین راه جان و دل بکارست، او را با وصل تو چه کارست. الهی ما را از نعمت تو این بس که هرگز در مهر تو شکیبا نبودیم و بجان و دل خاك سر کوی تو می بوئیم و بدست امید حلقهٴ در دوستی می کوبیم و هر جای که در جهان گم شده ایست قصهٴ خود با او میگوئیم، آنگه روی با درویش کرد گفت : اخف مکانك و احفظ لسانك و استغفر الله لذنبك و للمؤمنین و المؤمنات.

قوله « ان النفس لامارة بالسوء » بدانك نفس را چهار رتبت است : اول نفس اماره، پس نفس مکاره، سیم سحاره، چهارم مطمئنه. ــ نفس اماره آنست که در بوتهٴ ریاضت نگذشته پوست هستی از وی بدباغت باز نیفتاده و با خلق خدا بخصومت بر خاسته و هنوز بر صفت سبعیت بمانده، پیوسته در پوستین خلق افتاده، همه خطبه بر خود کند، همیشه قدم بر مراد خود نهد، در عالم انسانیت می چرد و از چشمهٴ هوا آب میخورد، جز خوردن و خفتن و کام راندن چیزی دیگر نداند، رب العزه خداوندان این نفس را میگوید « ذرهم یأکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل فسوف یعلمون » آدمی رنگست بصورت، اما شیطان بود بصفت، اینست که گفت شیاطین الانس و الجن ، حجاب عظیم است و قاطع دین است، معدن فسقها و مرکز شرها، اگر کسی از وی بتواند رست بمخالفت وی تواند رست، که قرآن مجید خبر چنین میدهد : « و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأوی » و جملهٴ انبیاء و رسل که آمدند ایشانرا بقهر و جهاد این نفس فرمودند. مصطفی (ص) گفت : « رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر، اصعب الجهاد جهاد النفس، جاهدوا فی الله حق جهاده » ، حق مجاهدت آنست که صفات نفس اماره چون حرص و شهوت و شره و حقد و کبر و عداوت و بغض آنرا پرورش ندهی و زیر دست خود داری، هرگه


p.93

که سر بر زند آنرا بسنگ جهد از خود باز میداری چنانك آن جوان مرد گفته .

مار نفست بر سر گنج دلت ساکن شدست
سنگ جهد از عهد دل بر تارك آن مارزن
ور کسی بیمار جانست از نهیب هزل چرخ
شربتی از جام جد بر جان آن بیمار زن

اما نفس مکاره فروترست از نفس اماره، قوت آن ندارد که مقاومت مرد کند، اما پیوسته در کمین بود تا کی دست یابد، و مثالش آنست که چون مرید را در راه مجاهدت و ریاضت در مقام جمعیت بیند، سفری از سفرهای طاعات چون حج و غزا و زیارت در پیش وی نهد، گوید این بهتر و در منازل طاعت این قدم عالیتر، و وی در آنچ گفت راستگوی است، اما مکرست که میکند و تلبیس که میخواهد تا مرید را از مقام جمعیت بیفکند و او را در این سفر پراکنده خاطر و سر گردان کند و باشد که بمقصود رسد و باشد که نرسد، و اگر رسد باشد که این جمعیت هرگز باز نبیند . جنید از اینجا گفت : هزار مرید با ما قدم درین راه نهادند همه فرو شدند و من بر سر آمدم، و مریدانرا در راه ارادت، پیر از بهر این میباید که پیران منازل این راه شناخته باشند و کمین گاه نفس مکاره بر ایشان پوشیده نماند تا احوال مریدان را تتبع میکنند و آنچ سازگار قدم ایشان بود بر آن دلالت می کنند. بزرگان دین گفتند مرد تا صاحب تمکین نشود از نفس مکاره ایمن نگردد، و آب اندك بقدری نجاست پلید گردد اما بحر هرگز پلید نگردد، حال اهل بدایت باریك بود، خاطر ذمیمه از نفس مکاره خیزد، او را بجنباند، اما حال اهل تمکین و ارباب نهایت کوه باشد و باد کوه را نتواند جنبانید . و بعد از نفس مکاره نفس سحاره است، گرد اهل حقیقت گردد چون او را بر طاعات و انواع ریاضات محکم بیند، گوید بر نفس خود رحمت کن ــ ان لنفسك علیك حقا ؛ چون مرد نه محقق باشد او را از مقام حقیقت با مقام شریعت آرد، رخصت پیش وی نهد (۱) و هر جا که رخصت آمد آرام نفس پدید آمد از آنجا نفس قوت گیرد و او را بقدم اول باز برد، نفس اماره باز دید آید.

ابراهیم خواص گقت : چهل سال با نفس در منازعت بودم که از من نان و ماست


p.94

میخواست، روزی مرا بر وی رحمت آمد، درمی سیم حلال بچنگ آوردم، در بغداد می رفتم تانان و ماست خرم، در خرابه‌ای شدم پیری را دیدم در آن گرما گرم افتاده و زنبوران از هوا در می پریدند و از وی گوشت بر میگرفتند . ابراهیم گفت مرا بر وی رحمت آمد، گقتم مسکین این مرد، سر بر داشت و گفت ای خواص در من چه مسکینی می بینی، نه تاج اسلام بر سر منست و گوهر معرفت در دل من، مسکین توئی که به چهل سال شهوت نان و ماست از نفس خود منع نمی توانی کرد.

در جمله بدانك نفس سحاره مرد را به معصیت نفرماید، بطاعت فرماید، چون مرد قدم در کوی طاعت نهد از عین طاعت وی رنگی بر آرد، گوید آخر تو بهتری از آن مرد شراب خوار فاسق، مرد در خود این اعتقاد کند، خود را بچشم پسند نگرد و دیگران را بچشم حقارت تا هلاك از وی بر آید.

صدیق اکبر رضی الله عنه بدیدهٴ حقیقت نظر در خود کرد، حقیقت خود بدید گفت : اقیلونی فلست بخیر کم، ای صدیق تو خود را این همی گوئی و دین اسلام و شرع مقدس بر تو این خطبه میکند که : خیر الناس بعد رسول الله ابو بکر الصدیق ، از آنجا نفس مطمئنة آغاز کند و این نفس انبیاء و اولیاست، در پردهٴ رعایت بند عصمت دارد، آنها که انبیا اند در سراپردهٴ عصمت اند و آنها که اولیا اند در پردهٴ حفظ و رعایت اند، اگر یك لحظه بند عصمت ازیشان برداشتندی، ازیشان همان آمدی که از فرعون و هامان ، و اگر یك نفس حفظ و حیاطت و رعایت از اولیا منقطع گشتی همه اولیا زنار در بستندی! اگر هزار سال احمد عربی میرفتی اگر « دنا فتدلی » نبودی کجا رسیدی؟

پیر طریقت گفت : الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی، آتش یافت با نور شناخت تو آمیختی، از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی، باران فردانیت بر گرد بشریت ریختی، بآتش دوستی آب و گل بسوختی تا دیدهٴ عارف بدیدار خود آموختی.


p.92
(۱) نسخهٴ الف : الهی آن کيست که طاقت آن دارد.
p.93

(۱) نسخهٴ ج : رخصت در پيش وی نهد تا قدم در رخصت ندهد،