p.105
العزیز مسنا و اهلنا الضر
» ای عزیز ما مردمانی باشیم بذل غربت خونا کرده، باضطرار بولایت تو آمده ایم و روزگار نا مساعد پردهٴ تجمل از روی ما فرو کشیده و باری که آورده ایم نه سزای حضرت تو است، بکرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر، ما را خشنود باز گردان که پدری پیر داریم، تا بنزدیك وی باز شویم.
یوسف
چون نام پدر شنید بسیار بگریست اما نقاب بر بسته بود و ایشان ندانستند که وی می گرید.
آنگه غلامان خویش را بفرمود که بارهای ایشان جز بحضرت ما مگشائید و پیش از آنك ما در آن نگریم در آن منگرید، ایشان همه تعجب کردند که این چه حالست و چه شاید بودن، چندان بارهای قیمتی از اطراف عالم بیارند، جواهر پر قیمت و زر و سیم نهمار و جامهای الوان هرگز نگوید که پیش من گشائید و این بار محقر، بضاعتی مزجاة، خروار کی چند ازین پشم میش و موی گوسفند و کفشهای کهنه می گوید پیش تخت ما گشائید لابد اینجا سری است.
سرش آن بود که هر تای موی حمال عشقی بود، حامل دردی از دردهای یعقوبی، اگر نه درد و عشق
یعقوبی
بودی
یوسف
را با آن موی گوسفند چه کار بودی و چرا دلالی آن خود کردی؟!
|
مرا تا باشد این درد نهانی
|
|
ترا جویم که در مانم تو دانی
|
ای جوانمرد رب العزه هفتصد هزار ساله تسبیح
ابلیس
در صحراء لا ابالی بباد بر داد تا آن یك نفس دردناك درویش بحضرت عزت خود برد که : انین المذنبین احب الی من زجل المسبحین، پس بفرمود
یوسف
که ایشانرا هر یکی شترواری بار بدهید و بضاعتی که دارند هیچ از ایشان مستانید و ایشانرا گفت : «
ائتونی باخ لکم من ابیکم
» شما را باز باید گشت و
بنیامین
را بیاوردن.
و
یعقوب
،
بنیامین
را ببوی
یوسف
می داشت،
یوسف
او را بخواند تا غمگساری باشد او را و هوای
یعقوب
می دارد.
|
تسلی باخری غیرها فاذا التی
|
|
تسلی بها تغری بلیلی و لا تسلی
|
و گفته اند
بنیامین
را بدان خواند که بگوش وی رسید که همه انس دل
یعقوب
بمشاهده
بنیامین
است، او را دوست می دارد و بجای
یوسف
می دارد،