Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
13 يوسف سیزدهم 5

p.104

قوله تعالی : « و جآء اخوةُ یوسف » برادران یوسف بسبب نیاز و درویشی بمصر آمدند، یوسف بایشان نگاه کرد از راه فراست بدانست که برادران وی اند بستهٴ بندِ آز، خستهٴ تیغ نیاز، بر سبیل امتحان عقیق شکر بیز را بگشاد، گفت : جوانان از کدام جانب می آیند. هرچند که یوسف می دانست که ایشان که اند و از کجا می آیند، لکن همی خواست که ذکر کنعان و وصف الحال یعقوب از ایشان بشنود، و آن عهد بر وی تازه شود که حدیث دوست شنیدن و دیار و وطن دوست یاد کردن غذاءِ جان عاشق بود و خستگی ویرا مرهم.

و سنا برقٍ نفی عنّی الکری
لم یزل یلمع لی من ذی طوی
منزل سلمی به نازلة
طیّب السّاحة معمور الفنا

برادران گفتند ای آفتاب خوبان ما از حدود کنعان می آئیم، گفت : بچه کار آمده اید. گفتند بتظلّم ازین گردش زمانهٴ تلخ بی وفا، همانست که گفت : « یا أیّها


p.105

العزیزُ مسّنا و اهلنا الضّرُّ » ای عزیز ما مردمانی باشیم بذلّ غربت خونا کرده، باضطرار بولایت تو آمده ایم و روزگار نا مساعد پردهٴ تجمّل از روی ما فرو کشیده و باری که آورده ایم نه سزای حضرت تو است، بکرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر، ما را خشنود باز گردان که پدری پیر داریم، تا بنزدیك وی باز شویم. یوسف چون نام پدر شنید بسیار بگریست امّا نقاب بر بسته بود و ایشان ندانستند که وی می گرید. آنگه غلامان خویش را بفرمود که بارهای ایشان جز بحضرت ما مگشائید و پیش از آنك ما در آن نگریم در آن منگرید، ایشان همه تعجب کردند که این چه حالست و چه شاید بودن، چندان بارهای قیمتی از اطراف عالم بیارند، جواهر پر قیمت و زر و سیم نهمار و جامهای الوان هرگز نگوید که پیش من گشائید و این بار محقّر، بضاعتی مزجاة، خروار کی چند ازین پشم میش و موی گوسفند و کفشهای کهنه می گوید پیش تخت ما گشائید لابدّ اینجا سرّی است. سرّش آن بود که هر تای موی حمّال عشقی بود، حامل دردی از دردهای یعقوبی، اگر نه درد و عشق یعقوبی بودی یوسف را با آن موی گوسفند چه کار بودی و چرا دلّالی آن خود کردی؟!

مرا تا باشد این درد نهانی
ترا جویم که در مانم تو دانی

ای جوانمرد ربّ العزّه هفتصد هزار ساله تسبیح ابلیس در صحراء لا ابالی بباد بر داد تا آن یك نفس دردناك درویش بحضرت عزّت خود برد که : انین المذنبین احبّ الیّ من زَجَل المسبّحین، پس بفرمود یوسف که ایشانرا هر یکی شترواری بار بدهید و بضاعتی که دارند هیچ از ایشان مستانید و ایشانرا گفت : « ائتونی باخٍ لکم من ابیکم » شما را باز باید گشت و بنیامین را بیاوردن. و یعقوب ، بنیامین را ببوی یوسف می داشت، یوسف او را بخواند تا غمگساری باشد او را و هوای یعقوب می دارد.

تسلّی باخری غیرها فاذا الّتی
تسلّی بها تُغری بلیلی و لا تُسلی

و گفته اند بنیامین را بدان خواند که بگوش وی رسید که همه انس دلِ یعقوب بمشاهدهّ بنیامین است، او را دوست می دارد و بجای یوسف می دارد،


p.106

یوسف را رگ غیرت بر خاست گفت دعوی دوستی ما کند و آنگه دیگری را بجای ما دارد و با وی آرام گیرد! او را از پیش وی بر بائید و نزدیك من آرید تا غبار اغیار بر صفحهٴ دوستی ننشیند که در دوستی شرکت نیست و در دلی (۱) جای دو دوست نیست : ما جعل الله لرجلٍ من قلبین فی جوفه .

آمد بَرِِ من کارد کشیده بَرْ من
گفتا که درین شهر تو باشی یا من؟

« و لمّا فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردّت الیهم » چون سربار باز کردند و بضاعت خویش در میان بار دیدند، یعقوب گفت من در آن عزیز مصر جوانمردی تمام و کرمی عظیم می بینم، بضاعتی از شما بستد شفقت را، باز پنهان رد کرد نفی مذلّت را که اگر در ظاهر رد کردی، طعام که دادی بر سبیل صدقه بودی و صغار صدقه ستدن شما را نه پسندید. اینت کرم لایح و فضل لامح، نفی مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذیرنده و باین معنی حکایت بسیار است : مورّق عجلی بخانهٴ درویشان شدی و ایشانرا زر و درم بردی، گفتی این نزدیك شما ودیعت می نهم تا آنگه که من طلبم، بعد از سه روز کس فرستادی بر ایشان و خواهش نمودی که از من سوگندی بیامده که آن ودیعت باز نخواهم و بکار من نیاید، اکنون شما اندر خلل معیشت خویش بکار برید تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذیرم و صدقه ها بدرویشان ازین وجه دادی. و گفته اند حسین بن علی ( ع ) چون درویش ی را دیدی گفتی ترا که خوانند و پسر که‌ای. درویش گفتی من فلانم پسر فلان، حسین گفتی نیك آمدی که از دیر باز من در طلب توام که در دفتر پدر خویش دیده ام که پدر ترا چندین درم بر وی است، اکنون میخواهم تا ذمّت پدر خود از حقّ تو فارغ گردانم و بدین بهانه عطا بدرویش دادی و منّت بر خود نهادی.


p.106
(۱) نسخهٴ الف : در يك دل