Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف سیزدهم 5

p.116

قوله تعالی : « و لما دخلوا علی یوسف آوی الیه اخاه » زیر تقدیر الهی تعبیهاست و در قصه دوستی در باب دوستان قضیهاست، یعقوب و بنیامین هر دو مشتاق دیدار یوسف بودند و خستهٴ تیر فراق او، آنگه یعقوب در بیت الاحزان با درد فراق سالها بمانده و بنیامین بمشاهدهٴ یوسف رسیده و شادی بشارت انی انا اخوك یافته، فمنهم مرفوق به و منهم صاحب بلاء، نه از آن که بنیامین را بر یعقوب شرف است لکن با ضعیفان رفق بیشتر کنند که حوصلهٴ ایشان بار بلاکم بر تابد و بلا که


p.117

روی نماید بقدر ایمان روی نماید، هر کرا ایمان قوی تر، بلاء وی بیشتر، موسی کلیم را گفت : « و فتناك فتونا » ای طبخناك بالبلاء طبخا حتی صرت صوفیا نقیا. و قال النبی (ص) : « ان الله عز و جل ادخر البلاء لاولیائه کما ادخر الشهادة الحبائه ».

بنیامین از پیش پدر بیامد پدر را درد بر درد بیفزود اما یوسف بدیدار وی بیاسود، آری چنین است تقدیر الهی و حکم ربانی، آفتاب رخشان هرچند فرو می شود از قومی تا بر ایشان ظلمت آرد، بقومی باز بر آید و نور بارد : مصائب قوم عند قوم فوائد. ــ بنیامین را اگر شب فراق پدر پیش آمد آخر صبح وصال یوسف ش بر آمد و ماه روی دولت ناگاه از در در آمد. یکی را پرسیدند که در جهان چه خوشتر. گفت : ایاب من غیر ارتیاب و قفلة علی غفلة و وصول من غیر رسول، دوستی که ناگاه از در در آید و غایب شده‌ای که باز آید.

بنیامین را بار نسبت دزدی بر نهادند. گفت باکی نیست هزار چندان بر دارم، در مشاهدهٴ جمال یوسف اکنون که بقرب یوسف روح روح خود یافتم آن شربت زهر آلوده نوشاگین انگاشتم و اگر روزی بحسرت اشك باریدم امروز آن حسرت همه دولت انگاریدم .

گر روز وصال باز بینم روزی
با او گله های روز هجران نکنم

« کذلك کدنا لیوسف » قال ابن عطاء : ابلیناه بانواع البلاء حتی اوصلناه الی محل العز و الشرف، از روی اشارت میگوید : یوسف را بانواع بلا بگردانیدیم و بر مقام حیرت بر بساط حسرت بسی بداشتیم تا او را بمحل کرامت و رفعت رسانیدیم و شراب زلفت و الفت چشانیدیم، آن محنت در مقابل این نعمت نه گرانست، و آن حسرت بجنب این رلفت نه تاوانست، سنت خداوند جهان اینست که مایهٴ شادی همه رنج است و زیر یك ناکامی هزار گنج است، و اگر حکمت ازین روشن تر خواهی و بیان ازین شافی تر، ما در ازل حکم کرده ایم و قضا رانده که یوسف پادشاه مصر خواهد بود، نخست او را ذل بندگی نمودیم تا از حسرت دل اسیران و بردگان


p.118

خبر دارد، پش او را ببلاء زندان مبتلا کردیم تا از سوز و اندوه زندانیان آگاه بود، بوحشت غربت افکندیم تا از در ماندگی غریبان غافل نبود (۱) .

مادری کن مر یتیمانرا بپرورشان بلطف
خواجگی کن سائلانرا طمعشان گردان وفا
با تو در فقر و غریبی ما چه کردیم از کرم
تو همان کن ای کریم از خلق خود بر خلق ما

« نرفع درجات من نشآء » بالاستقامة، ثم المکاشفة، ثم بالمشاهدة، ما آنرا که خواهیم پایگاه بلند دهیم و درجات وی بر داریم، اول توفیق طاعت پس تحقیق مثوبت، اول اخلاص اعمال پس تصفیهٴ احوال، اول دوام خدمت بر مقام شریعت پس یافت مشاهدت در عین حقیقت، آن استقامت اشارت بشریعت است و آن مکاشفت نشان طریقت است و آن مشاهده عین حقیقتست، شریعت بندگی است، طریقت بی خودی است، حقیقت از میان هر دو آزادیست .

آزاد شو از هرچه بکون اندر
تا باشی یار غار آن دلبر

قوله « یا ایها العزیز ان له ابا شیخا کبیرا » الآی..... چون یوسف ، بنیامین را بعلت دزدی باز گرفت هرچند برادران کوشیدند و وسائل بر انگیختند و حرمت پیری پدر شفیع آوردند تا یکی را از ایشان بجای وی بدارد و بدل پذیرد، نپذیرفت و سود نداشت ؛ اشارت است که فردای قیامت هر کس بفعل خود مطالب است و بگناه خود معاقب : « لا یجزی والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا و لا تزر وازرة وزر اخری » کذلك قال یوسف : « معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون ».


p.118
(۱) نسخهٴ الف : پر خبر باشد.