Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف سیزدهم 5

p.127

قوله تعالی : « ارجعوا الی ابیکم » الآیة... ــ چون یعقوب در فراق


p.128

یوسف بی سر و سامان شد و در ماندهٴ درد بی درمان شد، خواست که از یاد آن عزیز جرح خویش را مرهم سازد و با پیوندی از آن یوسف عاشقی بازد، بنیامین را که با او از یك مشرب آب خورده بود و در یك کنار پرورده یادگار یوسف ساخت و غمگسار خویش کرد . و عاشق را پیوسته دل بکسی گراید که او را با معشوق پیوندی بود یا بوجهی مشاکلتی دارد، نبینی مجنون بنی عامر که بصحرا بیرون شد و آهوئی را صید کرد و چشم و گردن وی ب لیلی ماننده کرد، دست بگردن وی فرو می آورد و چشم وی می بوسید و می گفت : فعیناك عیناها و جیدك جیدها.

چون یعقوب دل در بنیامین بست و پاره‌ای در وی آرام آمد، دیگر باره در حق وی دهرهٴ زهر از نیام دهر بر کشیدند، از پدر جدا کردند، تا نام دزدی بر وی افکندند، بر بلاء وی بلا افزودند و بر جراحت نمك ریختند و سوخته را باز بسوختند، چنانك آتش خرقهٴ سوخته خواهد تا بیفروزد، درد فراق دلسوخته‌ای خواهد تا با وی در سازد .

هر درد که زین دلم قدم بر گیرد
دردی دیگر بجاش در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد
کآتش چو رسد بسوخته در گیرد

یعقوب تا بنیامین را می دید او را تسلی حاصل می شد که : من منع من النظر تسلی بالاثر، پس چون از بنیامین در ماند، سوزش بغایت رسید، و از درد دل بنالید، بزبان حسرت گفت : یا اسفی علی یوسف ، وحی آمد از جبار کائنات که : « یا یعقوب تتأسف علیه کل التأسف و لا تتأسف علی ما یفوتك منا باشتغالك بتأسفك علیه » ای یعقوب تا کی ازین تأسف و تحسر بر فراق یوسف و تا کی بود این غم خوردن و نفس سرد کشیدن، خود هیچ غم نخوری، بدان که از ما باز مانده‌ای تا بوی مشغولی .

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن

ای یعقوب نگر تا پس ازین نام یوسف بر زبان نرانی و گرنه نامت از جریدهٴ انبیاء بیرون کنم.


p.129

پیر طریقت گفت : یاد یعقوب ، یوسف را تخم غمانست، یاد یوسف ، یعقوب را تخم ریحانست، چون یعقوب را بیاد یوسف چندان عتابست. پس هرچه جز یاد الله همه تاوانست، می گویند یاد دوست چون جانست، بهتر بنگر که یاد دوست خود جانست. یعقوب چون سیاست عتاب حق دید پس از آن نام یوسف نبرد تا هم از درگاه عزت از روی ترحم و تلطف ب جبرئیل فرمان آمد که ای جبرئیل در پیش یعقوب شو و یوسف را با یاد او ده، جبرئیل آمد و نام یوسف برد یعقوب آهی کرد، وحی آمد از حق جل جلاله که : یا یعقوب قد علمت ما تحت انینك فو عزتی لو کان میتا لنشرته لك لحسن و فائك.

قوله « و ابیضت عیناه من الحزن فهو کظیم » قال الاستاد ابو علی الدقاق : ان یعقوب بکی لاجل مخلوق فذهب بصره و داود کان اکثر بکاء من یعقوب فلم یذهب بصره اذکان بکاؤه لاجل ربه عز و جل، گریستن که از بهر حق باشد جل جلاله دو قسم است : گریستن بچشم، و گریستن بدل – گریستن بچشم گریستن تائبانست که از بیم الله بر دیدار معصیت خویش گریند، و گریستن بدل گریستن عارفانست که از اجلال حق بر دیدار عظمت گریند، گریستن تائبان از حسرت و نیازست، گریستن عارفان از راز و نازست.

پیر طریقت گقت : الهی در سر گرستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز، گریستن از حسرت نصیب یتیم است، و گریستن شمع بهرهٴ ناز، از ناز گریستن چون بود. ــ این قصه ایست دراز. مصطفی (ص) گفت : فردا در قیامت چشمها همه گریان بود از هول رستاخیز و فزع اکبر، مگر چهار چشم : یکی چشم غازی ای که در راه خدای زخمی بر وی آید و تباه شود، دیگر چشمی که از محارم فرو گیرند تا بنا شایست ننگرد، سوم چشمی که از قیام شب پیوسته بی خواب بود، چهارم چشمی که از بیم خدای بگرید. روی ان داود علیه السلام قال : الهی ما جزآء من بکی من خشیتك حتی تسیل دموعه علی وجهه. قال جزاؤه ان اومنه من الفزع الاکبر وان احرم وجهه علی لفج النار. و روی ان الله عز و جل قال : و عزتی و جلالی لایبکی عبد من خشیتی الا سقیته من رحیق رحمتی، و عزتی


p.130

و جلال لا یبکی عبد من خشیتی الا ابدلته ضحکا فی نور قدسی. « و ابیضت عیناه من الحزن » نگفت عمی یعقوب تا جفائی نبود، که عمی بحقیقت نا بینائی دلست، چنانک گفت : « فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور » ؛ و یعقوب را بینائی و روشنائی دل بر کمال بود، اما چشمش از مشاهدهٴ غیر یوسف در حجاب بود که در حکم عشق چشم عاشق در غیبت معشوق در حجاب باید از غیر او که دیگری را دیدن بجای دوست در مذهب دوستی عین شرک است. و فی معناه انشدوا :

لما تیقنت انی لست ابصر کم

غمضت عینی فلم انظر الی احد

ما را ز برای یار بد دیده بکار

اکنون چکنم بدیده بی دیدن یار

« قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله » شکا الی الله و لم یشک من الله، فمن شکا الی الله وصل و من شکا من الله انفصل. یعقوب گفت درد خود هم بدو بر دارم، و ازو بکس ننالم، که من می دانم که وی جل جلاله دردها را شافی است و مهمها را کافی، و وعده ها را وافی، آنگه زبان تصرع بگشاد گفت : الهی بهر صفت که هستم برخواست تو موقوفم، بهر نام که خوانند مرا ببندگی تو معروفم .

تا جان دارم غم ترا غمخوارم

بی جان غم عشق تو بکس نسپارم

« یا بنی اذهبوا فتحسسوا » ای اطلبوا یوسف بجمیع حواسکم بالبصر لعلکم تبصرونه، وبالاذن لعلکم تسمعون ذکره، و بالشم لعلکم تجدون ریحه ؛ رویدای پسران من یوسف را بجوئید، و خبر و نشان وی بپرسید، و از روح خدا نومید مباشید، محنت بغایت رسید، بوی فرج می آید، کارد باستخوان رسید، وقتست اگر می بخشاید.

ای قافله چون روی بسوی سفر آرید

ما را بشما آرزوئی هست بر آرید

زان یوسف کنعانی در مصر نشسته

یکبار ب یعقوب غریوان خبر آرید

یعقوب آن سخن ایشانرا از بهر آن گفت، که از مهر دل خود نظارهٴ


p.131

مهر دل ایشان کرد، ندانست که مهر یوسفی را سینهٴ یعقوبی باید، از بهر آنک جمال یوسفی را هم دیدهٴ یعقوبی شاید.

مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را

سوز ابراهیم باید درد اسماعیل را

ثم احالهم علی فضل الله فقال : « لا تیأسوا من روح الله ». قال الجنید : تحقق رجاء الراجین عند تواتر المحن و ترادف المصائب لان الله تعالی، یقول : لا تیأسوا من روح الله ؛ و النبی (ص) یقول : « افضل العبادة انتظار الفرج ».

« فلما دخلوا علیه قالوا یا أیها العزیز » الآیات.... برادران یوسف که به کنعان باز گشتند بنوبت دوم و بنیامین را به مصر بگذاشته بعلت دزدی، آن قصه با یعقوب بگفتند، یعقوب گفت : این چه داغ است که دیگر باره بر جگر این پیر سوختهٴ غمگین نهادید، گاه عذر گرگ آرید. و گاه عذر دزدی. از خاندان نبوت دزدی نیاید که نقطهٴ (۱) نبوت جز در محل عصمت نیوفتد، شما را باز باید رفت که ازین حدیث بوئی همی آید، ایشان گفتند ای پدر ما را بر آن درگاه آب روی نیست، مگر تو نامه‌ای نویسی که نامهٴ ترا ناچار حرمت دارند، پدر قلم بر داشت و کاغذ و این نامه نبشت : « بسم الله الرحمن الرحیم – من یعقوب اسرائل الله بن اسحق ذبیح الله بن ابرهیم خلیل الله الی عزیز مصر ، المظهر للعدل، الموفی للکیل، اما بعد : فانا اهل بیت موکل بنا البلاء فاما جدی فشدت یداه و رجلاه و وضع فی المنجنیق فرمی به الی النار فجعلها الله تعالی علیه بردا و سلاما، و اما ابی فشدت یداه و رجلاه و وضع السکین علی قفاه لیقتل ففداه الله، و اما انا فکان لی ابن و کان احب اولادی الی فذهب به اخوته الی البریة، ثم أتونی بقمیصه ملطخا بالدم و قالوا قد اکله الذئب فذهبت عینای ثم کان لی ابن و کان اخاه من امه و کنت اتسلی به فذهبوا به، ثم رجعوا و قالوا انه سرق و انک حبسته لذلک و انا اهل بیت لانسرق و لا نلد سارقا، فان رددته الی و الا دعوت علیک دعوة تدرک السابع من ولدک » حاصل نامه آنست که ما خاندانی ایم که دل و جان ما بر اندوه وقف کرده اند، و


p.132

می شنویم که تو جوانی زیبائی، از بهر خدا آن قرة العین ما بما باز فرست، و بر عجز و پیری من رحمت کن، که من بی یوسف روزگار با بنیامین میگذاشتم، وگر نفرستی تیری دردناک ازین جگر سوخته رها کنم که الم آن بهفتمین فرزند تو برسد. یوسف چون این نامه بخواند، برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد، گفت این عتاب ما تا آنگه بود که شفاعت آن پیر پیغامبر در میان نیامده بود، اکنون که شفاعت وی آمد من یوسف م و شما برادران منید.

« لا تثریب علیکم الیوم » گفته اند مثل محاسبت الله با مؤمنان روز قیامت مثل معاملهٴ یوسف است با برادران، یوسف گفت : « هل علمتم ما فعلتم ب یوسف » همچنین رب العزة گوید « هل علمتم ما فعلتم عبادی »، یوسف چون ایشان معترف شدند بگناه خویش از کرم خود روا نداشت جز آن که گفت : « لا تثریب علیکم الیوم »، اگر یوسف را این کرم می رسد، پس اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین سزاوارتر که در مقام خجل، بندگانرا گوید : « لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون ». قال الاستاد ابو علی الدقاق : لما قال یوسف : « انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین » احال فی استحقاق الاجر علی ما عمل من الصبر انطقهم الله حتی اجابوه بلسان التوحید، فقالوا « تالله لقد آثرک الله علینا » یعنی ان هذا لیس بصبرک و تقواک، اتما هذا بایثار الله ایاک علینا فیه تقدمت علینا لا بجهدک و تقویک. فقال یوسف علی جهة الانقیاد للحق « لا تثریب علیکم الیوم » اسقط عنهم اللوم، لانه کمالم یرتقویه من نفسه حیث نبهوه علیه لم یرجفاهم منهم فنطق عن عین التوحید و اخبر عن شهود التقدیر.


p.131
(۱) کذا فی الاصل، ظاهراً : نطفهٴ