p.130
و جلال لا یبکی عبد من خشیتی الا ابدلته ضحکا فی نور قدسی.
«
و ابیضت عیناه من الحزن
»
نگفت عمی
یعقوب
تا جفائی نبود، که عمی بحقیقت نا بینائی دلست، چنانک گفت : «
فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور
» ؛ و
یعقوب
را بینائی و روشنائی دل بر کمال بود، اما چشمش از مشاهدهٴ غیر
یوسف
در حجاب بود که در حکم عشق چشم عاشق در غیبت معشوق در حجاب باید از غیر او که دیگری را دیدن بجای دوست در مذهب دوستی عین شرک است.
و فی معناه انشدوا :
|
لما تیقنت انی لست ابصر کم
|
|
غمضت عینی فلم انظر الی احد
|
|
ما را ز برای یار بد دیده بکار
|
|
اکنون چکنم بدیده بی دیدن یار
|
«
قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله
» شکا الی الله و لم یشک من الله، فمن شکا الی الله وصل و من شکا من الله انفصل.
یعقوب
گفت درد خود هم بدو بر دارم، و ازو بکس ننالم، که من می دانم که وی جل جلاله دردها را شافی است و مهمها را کافی، و وعده ها را وافی، آنگه زبان تصرع بگشاد گفت : الهی بهر صفت که هستم برخواست تو موقوفم، بهر نام که خوانند مرا ببندگی تو معروفم .
|
تا جان دارم غم ترا غمخوارم
|
|
بی جان غم عشق تو بکس نسپارم
|
«
یا بنی اذهبوا فتحسسوا
» ای اطلبوا
یوسف
بجمیع حواسکم بالبصر لعلکم تبصرونه، وبالاذن لعلکم تسمعون ذکره، و بالشم لعلکم تجدون ریحه ؛ رویدای پسران من
یوسف
را بجوئید، و خبر و نشان وی بپرسید، و از روح خدا نومید مباشید، محنت بغایت رسید، بوی فرج می آید، کارد باستخوان رسید، وقتست اگر می بخشاید.
|
ای قافله چون روی بسوی سفر آرید
|
|
ما را بشما آرزوئی هست بر آرید
|
|
زان
یوسف
کنعانی در مصر نشسته
|
|
یکبار ب
یعقوب
غریوان خبر آرید
|
یعقوب
آن سخن ایشانرا از بهر آن گفت، که از مهر دل خود نظارهٴ