Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
12 يوسف سیزدهم 5

p.139

قوله تعالی « اذهبوا بقمیصی هذا » الآیة...، یوسف گفت ببرید پیراهن من بر یعقوب که درد یعقوب از دیدن پیرهن خون آلودهٴ گرگ ندریده بود، تامرهم هم از پیرهن من بود، چون آن پیراهن از مصر بیرون آوردند باد صبا را فرمان دادند که بوی پیرهن بمشام یعقوب رسان تا پیش از آنک پیک یوسف بشارت برد از پیک حق تعالی بشارت پذیرد و کمال لطف و منّت حق بر خود بشناسد، این بر ذوق عارفان همان نفحهٴ الهی است که متواری وار گرد عالم می گردد بدر سینهای مؤمنان و موحّدان تا کجا سینه‌ای صافی بیند و سری خالی و آنجا منزل کند.

اتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
فصادف قلباً فارغاً فتمکّنا

و الیه اشار النّبی صلّی الله علیه و سلّم : « انّ لربّکم فی ایّام دهرکم نفحاتٍ » الخبر... اما یعقوب را این کرامت بواسطهٴ عشق یوسف نمودند و در تحت این سرّی عظیم است و بیان وی آنست که مشاهدهٴ یوسف ، یعقوب را بواسطهٴ مشاهدهٴ حق بود جلّ جلال، هرگه که یعقوب ، یوسف را بچشم سر بدیدی بچشم سرّ در مشاهدهٴ


p.140

حق نگرستی، پس چون مشاهدهٴ یوسف از وی در حجاب شد، مشاهدهٴ حق نیز از دل وی در حجاب شد، آن همه جزع نمودن یعقوب و اندوه کشیدن وی بر فوت مشاهدهٴ حق بود نه بر فوت مصاحبت یوسف ، و آن تحسّر و تلهّف وی بر فراق یوسف از آن بود که آئینهٴ خود گم کرده بود نه ذات آئینه را (۱) می گریست، لکن مونس دل خویش را که پس از آن نمی دید و بر فوت آن می سوخت، لاجرم آن روز که ویرا باز دید بسجود در افتاد که دلش مشاهدهٴ حق دید، آن سجود فرا مشاهدهٴ حق می برد که سزای سجود جز الله تعالی نیست.

قوله : « اِنّی لاجدُ ریحَ یوسف » عجب آنست که دارندهٴ آن پیراهن از آن هیچ بوئی نیافت و یعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بیافت، زیرا که بوی عشق بود و بوی عشق جز (۲) بر عاشق ندمد و نیز نه هر وقتی (۳) دمد که تا مرد پختهٴ عشق نگردد و زیر بلای عشق کوفته نشود این بوی مرو را ندمد، نبینی که یعقوب در بدایت کار و در آغاز قصّه که یوسف را از برِ وی ببردند هنوز یک مرحله نارسیده که او را در چاه افکندند، نه از وی خبر داشت نه هیچ بوی برد و بعاقبت در کنعان از بوی یوسف خبر می داد که « انّی لاجد ریح یسف » و گفته اند یعقوب در بیت الاحزان هر وقت سحر بسیار بگریستی، گهی بزاری نوحه کردی، گهی از خواری بنالیدی، گهی روزنامهٴ عشق باز کردی و سورهٴ عشق آغاز کردی، گهی سر بر زانو نهادی، گهی روی بر خاک نهادی دو دست بدعا بر داشتی، گهی بوی یوسف از باد سحر تعرّف کردی و بزبان حال گفتی :

بوی تو باد سحر گه بمن آرد صنما
بندهٴ باد سحر گه ز پی بوی توام

از اینجا بود که باد صبا روز فرج بوی یوسف بمشام وی رسانید و یعقوب تقرّب کرد و هذا سُنّة الاحباب مسائلة الدّیار و مجاوبة الاطلال و تنسّم الاخبار من الرّیاح، و فی معناه انشدوا .


p.141

و انّی لاستهدی الرّیاح نسیمکم
اذا اقبلت من نحوکم بهبوب
و اسألها حمل السّلام الیکم
فان هی یوماً بلّغت فاجیبی

« فلمّا اَن جآء البشیر القاه علی وجهه » الآیة... لو اُلقی قمیص یوسف علی وجه من فی الارض من العمیان لم یرتدّ بصرهم و انّما رجع بصر یعقوب بقمیص یوسف علی الخصوص لانّ بصر یعقوب ذهب بفراق یوسف و انّما یرجع بقمیص یوسف بصر من ذهب بصره بفراق یوسف . یعقوب را مهر یوسف با روح آمیخته بود و دار الملک روح دماغست و قوّت وی در چشم و صفاء ناظر ازو، و چون یوسف برفت با وی جمال نظر و صفاء بصر برفت، که آن قوّت و آن صفا ذات یوسف و بوی یوسف می داشت، چون برفت با خود ببرد، لاجرم چون پیراهن به یعقوب رسید بوی یوسف باز آمد، آن صفاء بصر باز آمد، تا بدانی از روی حقیقت که محبوب بجای چشم و روح است، فراق وی نقصان چشم و روح است و وصال وی مدد (۱) چشم و روح است.

گفتم صنما مگر که جانان منی
اکنون که همی نگه کنم جان منی
مرتد گردم گر تو زمن بر گردی
ای جان جهان تو کفر و ایمان منی

« فلمّا دخلوا علی یوسف آوی الیه ابویه » در رفتن به مصر همه یکسان بودند اما بوقت تقرّب و نواخت مختلف بودند که پدر را و خاله را بر عرش کرامت نشاند و بصحبت و قربت و ایواء(۲)ایشانرا مخصوص کرد، چنانک ربّ العزّه گفت : « و رفعَ ابویه علی العرش » و برادران در محل خدمت فرو آورد، « و خرّوا له سُجّداً » اشارت است که فردای فیامت مؤمنانرا بر عموم ببهشت اندر آرند، عاصی آمرزیده و مطیع پسندیده، پس ایشان که اهل معصیت بوده و مغفرت حق ایشانرا در یافته با بهشت گذارند و اهل معرفت را بتخصیص قربت و زلفت مخصوص گردانند و بحضرت عندیّت فرود آرند « عند ملیک. مقتدر ».


p.142

پیر طریقت ازینجا گفت : اهل خدمت دیگرند و اهل صحبت دیگر، اهل خدمت اسیران بهشت اند و اهل صحبت امیران بهشت، اسیران در ناز و نعیم اند و امیران با راز ولیّ نعمت مقیم اند. « و قد اَحسن بی اذ اَخرجنی من السّجن » محسن نه اوست که بابتدا احسان کند، محسن اوست که پس از جفا احسان کند، یوسف اوّل جفاء نفس خود دید که در زندان التجا بساقی کرده بود و گفته که « اذکرنی عند ربّک » پس خلاص خود از زندان بفضل و کرم حق دید و آنرا احسان شمرد گفت : « احسن بی اذ اخرجنی من السّجن »، و هر چند که بلاء چاه دیده بود آنرا باز نگفت که آن بلا در حق خود نعمت می دید که در چاه وحی حق یافت و پیغام ملک شنید و جبرئیل پیک حضرت دید. یقول الله تعالی « و اوحینا الیه لتنبّئنّهم » پس آن محنت نعمت شمرد و آن بلا عین عطا دید ازین جهت بلاء چاه یاد نکرد و حدیث زندان کرد گفت : الله تعالی بامن نیکوئی کرد که سزای ملامت بودم و با من کرامت کرد، بدی دید از من و بفضل خود رحمت کرد از زندان خلاص داد، و پس از فرقت دراز میان گرامیان جمع کرد، آن همه از لطیفی و بنده نوازی و مهربانی خویش کرد، « انّ ربّی لطیفٌ لما یشآء » خداوندی است بلطف خود باز آمده بوفاء امید داران، بکرم خود در گذارندهٴ نهانیهای بندگان و راست دارندهٴ کار ایشان در دو جهان.


p.140
(۱) نسخهٴ ج : نه ذات آينه را که گم کرده بود. (۲) نسخهٴ الف : بوی عشق بود جز. (۳) نسخهٴ الف : و نيز هر وقتی.
p.141

(۱) نسخهٴ ج : ماده. (۲) ايواء، آويته ايواء : پناه دادم و جای دادم او را و مهمان نوازی کردم ازو.