p.331
|
اذا ما تمنی الناس روحا و راحة
|
|
تمنیت ان القاک یا عز خالیا
|
|
هرکسی محراب دارد هر سوئی
|
|
باز محراب
سنائی
کوی تو
|
گفت چون این دعوی از نهاد من برآمد احدیت مرا زخم غیرت چشانید، و سؤال هیبت کرد تا با من نماید که از کورهٴ امتحان چون بیرون آمدم، گفت لمن الملک؟
گفتم ترا ای بار خدا، گفت لمن الحکم؟
گفتم ترا خداوندا، گفت لمن الاختیار؟
گفتم ترا خدایا، گفتا ـ چون ضعف من و نیاز من بدید و خود دانا شد مطلع شد که صفات من در صفات وی برسید گفت یا
بایزید
اکنون که بی همه گشتی با همهای و چون بی زبان و بی روان گشتی هم با زبان و هم با روانی.
|
ما را بجز این زبان زبانی دگر است
|
|
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
|
|
آزاده نسب زنده بجانی دگر است
|
|
وآن گوهر پاکشان زکانی دگر است
|
گفت ـ آنگه مرا زبانی داد از لطف صمدانی، و دلی داد از نور ربانی، و چشمی از صنع یزدانی، تا اگر گویم بمدد او گویم و بقوت او پویم، بضیاء او بینم، بقدرت او گیرم، در مجلس انس او نشینم، « کنت له سمعا یسمع بی و بصرا یبصر بی »چون که بدین مقام رسیدم زبانم زبان توحید شد و روانم روان تجرید، نه از خود میگویم یا بخود بربیایم، گویندهٴ بحقیقت اوست و من در میانه ترجمانم، اینست که احدیت گفت ـ «
وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی
» نه تو انداختی آنگه که می انداختی، و یدا یبطش بی اینست گر بشناختی.
|
بیرون زهمه کون درون دل ماست
|
|
وز خلق جهان بیک قدم منزل ماست
|
|
محنت همه در نهاد آب و گل ماست
|
|
پیش از دل و گل چه بود،آن حاصل ماست
|