Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.327

قوله تع : « بلی من اسلم وجهه لله .. » الآیه ... ـ کار کار مخلصانست، و دولت دولت صادقان، و سیرت سیرت پاکان، و نقد آن نقد که در دستارچهٴ ایشان. امروز بر بساط خدمت با نور معرفت، فردا بر بساط صحبت با سرور


p.328

وصلت، « انا اخلصناهم بخالصة » میگوید پاکشان گردانیم و از کورهٴ امتحان خالص بیرون آریم، تا حضرت را بشایند. که حضرت پاک جز پاکانرا بخود راه ندهد ـ ان الله تع طیب. لایقبل الاالطیب. بحضرت پاک جز عمل پاک و گفت پاک بکار نیاید، آنگه از آن عمل پاک چنان پاک باید شد که نه در دنیا بازجوئی آنرا و نه در عقبی، تا بخداوند پاک رسی. « و ان له عندنا لزلفی و حسن مآب »

سر این سخن آنست که بوبکر زقاق گفت ـ نقصان کل مخلص فی اخلاصه رؤیة اخلاصه، فاذا ارادالله ان یخلص اخلاصه اسقط عن اخلاصه رؤیة لاخلاصه، فیکون مخلصا لامخلصا ـ میگوید اخلاص تو آنگه خالص باشد که از دیدن تو پاک باشد، و بدانی که آن اخلاص نه در دست تست و نه بقوت و داشت تست، بلکه سریست ربانی و نهادی است سبحانی، کس را بر آن اطلاع نه و غیری را بر آن راه نه. احدیت میگوید سر من سری استودعته قلب من احببت من عبادی ـ گفت بندهٴ را برگزینم و بدوستی خود پسندم، آنگه در سویداء دلش آن ودیعت خود بنهم، نه شیطان بدان راه برد تا تباه کند، نه هواء نفس آنرا بیند تا بگرداند، نه فریشته بدان رسد تا بنویسد. جنید ازینجا گفت ـ الاخلاص سر بین الله و بین العبد، لایعلمه ملک فیکتبه و لا شیطان فیفسده ولا هوی فیمیله» ذوالنون مصری گفت ـ کسی که این ودیعت بنزدیک وی نهادند نشان وی آنست که مدح کسان و ذم ایشان پیش وی بیک نرخ باشد، آفرین و نفرین ایشان یک رنک بیند، نه ازآن شاد شود نه ازین فراهم آید، چنانک مصطفی ع شب قرب و کرامت همهٴ آفرینش منشور سلطنت او میخواندند، و او بگوشه چشم بهیچ نگرست و میگفت شما که مقربان حضرت اید میگوئید ـ السلام علی النبی الصالح الذی هو خیر من فی السماء والارض. و ما منتظریم تا ما را بآستانهٴ جفاء بوجهل بازفرستند تا گوید ـ ای ساحر، ای کذاب، تا چنانک در خیر من فی السماء والارض خود را بر سنک نقد زدیم در ساحر و کذاب نیز برزنیم، اگر هر دو ما را بیک نرخ نباشد پس این کلاه دعوی از سر فرونهیم.

رو که در بند صفاتی عاشق خویشی هنوز
گر بر تو عز منبر خوشتر است از ذل دار

p.329

این چنین کس را مخلص خوانند نه مخلص چنانک بوبکر زقاق گفت ـ فیکون مخلصا لامخلصا مخلص در دریای خطر در غرقابست، نهنگان جان ربای در چپ و راست وی درآمده، دریا می برد و می ترسد، تا خود بساحل امن چون رسد و کی رسد ازینجاست که بزرگان سلف گفتند ـ « والمخلصون علی خطر عظیم » . و مخلص آنست که بساحل امن رسید،رب العالمین موسی را بهر دو حالت نشان کرد گفت ـ« انه کان مخلصا و کان رسولا نبیا » هم « مخلصا » بکسر لام و هم « مخلصا » بفتح لام خوانده اند اگر بکسر خوانی بدایت کار اوست، و اگر بفتح خوانی نهایت کار اوست، مخلص آنگاه بود که کار نبوت وی درپیوست و نواخت احدیت بوی رو نهاد، و مخلص آنگاه شد که کار نبوت بالا گرفت، و بحضرت عزت بستاخ شد، این خود حال کسی است که از اول او را روش بود، وزان پس بکشش حق رسد و شتان بینه و بین نبینا محمد صلع چند که فرق است میان موسی و میان مصطفی علیهماالسلام، که پیش از دور گل آدم بکمند کشش حق معتصم گشت، چنانک گفت ـ « کنت نبیا و آدم مجبول فی طینته » شبلی ازینجا گفت ـ در قیامت هر کسی را خصمی خواهد بود، و خصم آدم منم که بر راه من عقبه کرد تا در گلزار وی بماندم.

شیخ الاسلام انصاری رحمةالله ازینجا گفت ـ دانی که محقق کی بحق رسد؟ چون سیل ربوبیت در رسد، و گرد بشریت برخیزد حقیقت بیفزاید، بهانه بکاهد، نه کالبد ماند نه دل، نه جان ماند صافی رسته از آب و گل، نه نور درخاک آمیخته نه خاک در نور، خاک با خاک شود و نور با نور، زبان در سر ذکر شود و ذکر در سر مذکور، دل در سر مهر شود و مهر در سر نور، جان در سر عیان شود و عیان از بیان دور، اگر ترا این روز آرزوست از خود برون آی، چنانک مار از پوست، بترک خود بگوی که نسبت با خود نه نیکوست همانست که آن جوانمرد گفت .

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار
کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار
هیچکس را نامده است از دوستان در راه عشق
بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار

p.330

ومن اظلم ممن منع مساجدالله ...» ـ الایة ... از روی اشارت میگوید کیست ستمکارتر از آنکس که وطن عبادت بشهوت خراب کند؟ کیست ستمکارتر از آنک وطن معرفت بعلاقت خراب کند؟ کیست ستمکارتر از آنک وطن مشاهدت بملاحظت اغیار خراب کند. وطن عبادت نفس زاهدان است، وطن معرفت دل عارفانست، وطن مشاهدت سر دوستانست. او که نفس خویش از شهوات بازداشت وطن عبادت او آبادان است، و نامش در جریده زاهدانست چنانک مالک دینار مکث بالبصرة اربعین سنة فلم یصح له ان یأکل من تمر البصرة ولا من رطبها، حتی مات و لم یذقه ـ فقیل له فی ذلک فقال ـ صاحب الشهوة محجوب من ربه ـ و آنکس که دل خویش از علاقه پاک داشت وطن معرفت او آبادان است، و خود در زمرهٴ عارفان، چنانک ابراهیم ادهم رحمه الله ، یحکی عن بعضهم قال ـ کنت مع ابراهیم بن ادهم فی السفر و قد اصابنا الجوع ، فاخرج جزئیات کانت معه بعد ما نزلنا فی مسجد. و قال لی ـ مروارهن هذه الجزئیات و جئنا بشئ ناکله فقد مسنا الجوع. قال فخرجت فاستقبلنی انسان بین یدیه بغلة موقرة و کان یقول ـ الذی اطلبه اشقر یقال له ابراهیم بن ادهم قلت ـ أیش ترید منه فقال ـ انا غلام ابیه هذه الاشیاء له، قال ـ فدللته علیه قال ـ فدخل المسجدواکب علی رأسه و یدیه و یقبله، فقال له ابراهیم من انت؟ فقال غلام ابیک، و قدمات ابوک و معی اربعون الف دینار میراثا لک من ابیک، و انا عبدک فمر بماشئت. فقال ابراهیم ان کنت صادقا فانت حر لوجه الله والذی معک کله وهبته لک، انصرف عنی. فلما خرج قال ـ یارب کلمتک فی رغیف فصببت علی الدنیا صبا، فوحقک لئن امتنی من الجوع لم اتعرض بعده بطلب شیئ و آنکس که سر خویش از ملاحظت اغیار پاک داشت وطن مشاهدت او آبادان است، و او خود از جملهٴ دوستان است. چنانک بویزید بسطامی قدس الله روحه که چشم همت از اغیار بیکبار فرو گرفت، و گوش کوشش بیاکند، و زبان زیان در کام ناکامی کشید، و زحمت نفس اماره از میان برداشت، و خود را در منجنیق فکرت نهاد و بهمه وادیها درانداخت، و بآتش غیرت تن را در همه بوتها بگداخت، و اسب طلب در فضای هر صحرائی بتاخت، و بزبان تفرید گفت:


p.331

اذا ما تمنی الناس روحا و راحة
تمنیت ان القاک یا عز خالیا

هرکسی محراب دارد هر سوئی
باز محراب سنائی کوی تو

گفت چون این دعوی از نهاد من برآمد احدیت مرا زخم غیرت چشانید، و سؤال هیبت کرد تا با من نماید که از کورهٴ امتحان چون بیرون آمدم، گفت لمن الملک؟ گفتم ترا ای بار خدا، گفت لمن الحکم؟ گفتم ترا خداوندا، گفت لمن الاختیار؟ گفتم ترا خدایا، گفتا ـ چون ضعف من و نیاز من بدید و خود دانا شد مطلع شد که صفات من در صفات وی برسید گفت یا بایزید اکنون که بی همه گشتی با همه‌ای و چون بی زبان و بی روان گشتی هم با زبان و هم با روانی.

ما را بجز این زبان زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده نسب زنده بجانی دگر است
وآن گوهر پاکشان زکانی دگر است

گفت ـ آنگه مرا زبانی داد از لطف صمدانی، و دلی داد از نور ربانی، و چشمی از صنع یزدانی، تا اگر گویم بمدد او گویم و بقوت او پویم، بضیاء او بینم، بقدرت او گیرم، در مجلس انس او نشینم، « کنت له سمعا یسمع بی و بصرا یبصر بی »چون که بدین مقام رسیدم زبانم زبان توحید شد و روانم روان تجرید، نه از خود میگویم یا بخود بربیایم، گویندهٴ بحقیقت اوست و من در میانه ترجمانم، اینست که احدیت گفت ـ « وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی » نه تو انداختی آنگه که می انداختی، و یدا یبطش بی اینست گر بشناختی.

بیرون زهمه کون درون دل ماست
وز خلق جهان بیک قدم منزل ماست
محنت همه در نهاد آب و گل ماست
پیش از دل و گل چه بود،آن حاصل ماست


p.328
قرآن مجید، ص ۴۶: إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ.