Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
13 الرعد سیزدهم 5

p.191

قوله تعالی : « انزل من السمآء ماء » الآیة.... ابو بکر واسطی گفت : این آیت مدار علم حقیقت و معرفتست، و المعنی اوحی من العلی الی قلوب النبیآء و اسماعهم والهم الحکماء فی عقولهم و بصائرهم، جلال احدیت بنعمت رحمت و رأفت فرو فرستاد از آسمان بر پیغامبران پیغام راست و وحی پاک، هم بسمع شنیدند و هم بدل در یافتند و همچنین اولیا را الهام داد و نور حکمت در دل ایشان افکند، « فسالت اودیة بقدرها » ای ابصرت قلوب بقدر سعتها و حیاتها و استنارتها، دلهای انبیاء


p.192

روشن گشت و بیفروخت بنو روحی و رسالت و دلها اولیاء بچراغ حکمت و معرفت، « بقدرها » یعنی هر کس بقدر خویش بر درجات و طبقات، یکی برتر، یکی میانه، یکی فروتر، تفاضل و تفاوت بر همه پیدا. پیغامبرانرا می گوید : « و لقد فضلنا بعض النبیین علی بعض » اولیا را می گوید : « هم درجات عند الله » یکی را بر نبوت، رسالت افزونی ؛ یکی را بر حکمت، نبوت افزونی ؛ یکی را بر علم، معرفت افزونی ؛ یکی را بر ایمان و شهادت، ذوق حقیقت افزونی . یکی را علم الیقین با بیان، یکی را حق الیقین باعیان، هر کسی را آن داد که سزا بود و در هر دلی آن نهاد که جا بود، « فاحتمل السیل زبدا رابیا » یعنی فاصاب تلک القلوب من خطأ الآراء و دون الهفوات و ما یلقی الشیطان فی الامنیة و یختلسه من الحفظ و یلقیه من الزلل . آن دلها اگر چه روشنست و افروخته، خالی نباشد از وساوس و هواجس و هفوات صغائر که شیطان پیوسته مترصد نشسته تا کجا در دل ایشان راهی یابد، تاشکی و سهوی افکند، دروغی بر سازد، حفظی بر باید. او که مهتر عالم بود و سید ولد آدم بود و در صدف شرف بود با کمال نبوت و بسالت رسالت وی شیطان هم از وی اختلاسی کرد، چنانک گفت : « القی الشیطان فی امنیته » تا از همزات وی بحق استعاذت کرد گفت : رب اعوذ بک من همزات الشیاطین ، « و مما یوقدون علیه فی النار » ای و مما یتفکرون فیه و یتدبرونه و یستنبطون منه، « ابتغآء » استدلال او ابتغاء کشف، « زبد » ای زیادة من الهام الحق و المام الملک، « مثله » ای مثل الخطاء الذی یلقیه الشیطان.

می گوید آن صاحب الهام و صاحب معرفت یکی در بحر تفکر بدست استنباط جواهر معانی از آیات و اخبار بیرون می آرد، یکی از روی تدبر بنعت الهام حقایق کشف می جوید، همی در آن تفکر و تدبر و استنباط چندان کوشش نمایند و روش کنند که اندازه در گذارند تا بر الهام حق و المام ملک افزونی جویند، این افزونی همچون آن بر آراستهٴ شیطانست از هر دو حذر کردنی است . « فاما الزبد فیذهب جفآء » یعنی فاما الخطاء و الهفوة و الطغیان تذهب تذکرا لقوله عز و جل : « ان الذین اتقوا اذا مسهم طآیف من الشیطان تذکروا فاذا هم


p.193

مبصرون » ؛ « و اما ما ینفع الناس » من استدلال للفتوی او توقف علی معنی، « فیمکث فی الارض » یرسخ فی القلب – می گوید آن خطاء رأی و هفوة لسان و طغیان از جهت شیطان پای دار نبود، در دل مؤمن قرار نگیرد، که مؤمن یاد کرد و یاد داشت حق بر دل و زبان دارد و غوغاء شیطان با سلطان ذکر حق پای ندارد، اینست که رب العالمین گفت : « تذکروا فاذا هم مبصرون ». و آنچ مردم را بکار آید که صلاح دل و دین در آن بود و باندازهٴ شریعت و حقیقت بود، آن در دل راسخ گردد. درختی بود بیخ آن راسخ، شاخ آن ناضر، عود آن مثمر، بیخ آن در زمین وفا (۱) شاخ آن بر هوای رضا، میوهٴ آن رؤیت ولقا و بر جمله اشارت آیت آنست که نور معرفت چون در دل تابد آثار ظلمت معصیت پاک ببرد و آن نورها مختلفتست و آن معاصی متفاوت، نور یقین تاریکی شک ببرد، نور علم تهمت جهل ببرد، نور معرفت آثار نکرت محو کند، نور مشاهدت آثار ظلمت بشریت ببرد، نور جمع آثار تفرقت بر دارد ؛ باز بر سر همه نور توحید است، چون خورشید یگانگی از افق غیب سر بر زند با شب دوگانگی گوید :

شب رفت توای صبح بیکبار بدم
تاکی ز صفات آدمی و آدم

« افمن یعلم انما انزل الیک من ربک الحق » الآیة... این استفهام بمعنی نفی است، ای لا یستوی البصیر و الضریر و المقبول بالوصلة و المردود بالحجبة، هرگز یکسان نباشد دانا و نادان، روشن دل و تاریک دل، آن یکی آراستهٴ توحید و نواختهٴ تقریب و این یکی بیگانه از توحید و سزای تعذیب، آن یکی بنور معرفت افروخته و این یکی بآتش قطیعت سوخته، « انما یتذکر اولوا الالباب » کسی داند که چنین است که دل وی پر از نور یقین است و با عقل مطبوعی او را عقل مسموعی است، آنگه صفت ایشان کرد : « الذین یوفون بعهد الله » ایشان که جز وفاء عهد الله ایشان را نگیرد، عهدی که کرده اند بر سر آن عهد اند، نه صید این عالم شوند، نه قید آن عالم، اگر از عرش تاثری آب سیاه بگیرد، لباس وفاء ایشان نم نگیرد، ای


p.194

جوانمرد وفا و حسن العهد از آن مرغک بیاموز که جان خویش در سر وفاء عهد سفیان ثوری کرد .

در آن عهد که سفیان ثوری را بتهمتی در حبس باز داشتند بلبلی در قفسی بود، چون سفیان را بدید زار زار سرائیدن گرفت، روزی سفیان آن بلبل را بخرید و بها بداد و دست بداشت تا هوا گرفت، پس از آن در مدت زندگانی سفیان هر روز بیامدی و ناله‌ای چند بکردی آنگه راه هوا گرفتی، چون سفیان از دنیا برفت و او را دفن کردند آن بلبل را دیدند که بر سر تربت سفیان فرو آمد و باری چند بدرد دل و سوز جگر بسرائید و در خاک بغلتید تا قطره های خون از منقار وی روان شد و جان بداد.

ای مسکین تو پنداری که شربت عشق ازل خود تو نوشیده‌ای یا عاشق گرم رو درین راه خود تو خاسته‌ای، اگر تو پنداری که خدایرا جل جلاله درین میدان قدرت چون تو بنده‌ای نیست که ویرا بپاکی بستاید، گمانت غلط است و اندیشه خطا، که اگر پردهٴ قهر از باطن اصنام بی جان بر دارند و لگام گنگی از سر این در و دیوار و درختان فرو کنند، چندان عجایب تسبیح و آواز تهلیل شنوی که از غیرت سر در نقاب خجلت خویش کشی و بزبان عجز گوئی :

پنداشتمت که تو مرا یک تنه‌ای
کی دانستم که آشنای همه‌ای


p.193
(۱) نسخهٴ الف : در زمين و شاخ آن.