p.194
جوانمرد وفا و حسن العهد از آن مرغک بیاموز که جان خویش در سر وفاء عهد
سفیان ثوری
کرد .
در آن عهد که
سفیان ثوری
را بتهمتی در حبس باز داشتند بلبلی در قفسی بود، چون
سفیان
را بدید زار زار سرائیدن گرفت، روزی
سفیان
آن بلبل را بخرید و بها بداد و دست بداشت تا هوا گرفت، پس از آن در مدت زندگانی
سفیان
هر روز بیامدی و نالهای چند بکردی آنگه راه هوا گرفتی، چون
سفیان
از دنیا برفت و او را دفن کردند آن بلبل را دیدند که بر سر تربت
سفیان
فرو آمد و باری چند بدرد دل و سوز جگر بسرائید و در خاک بغلتید تا قطره های خون از منقار وی روان شد و جان بداد.
ای مسکین تو پنداری که شربت عشق ازل خود تو نوشیدهای یا عاشق گرم رو درین راه خود تو خاستهای، اگر تو پنداری که خدایرا جل جلاله درین میدان قدرت چون تو بندهای نیست که ویرا بپاکی بستاید، گمانت غلط است و اندیشه خطا، که اگر پردهٴ قهر از باطن اصنام بی جان بر دارند و لگام گنگی از سر این در و دیوار و درختان فرو کنند، چندان عجایب تسبیح و آواز تهلیل شنوی که از غیرت سر در نقاب خجلت خویش کشی و بزبان عجز گوئی :
|
پنداشتمت که تو مرا یک تنهای
|
|
کی دانستم که آشنای همهای
|