Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
14 ابراهيم سیزدهم 5

p.281

قوله تعالی : « و اذ قال ابرهیم ربّ اجعل هذا البلد آمناً » ابراهیم (ع) درین آیت از حق دو چیز خواست : یکی امن مکّه از استیلاء دشمن، دیگر امن دل از غلبهٴ سلطان هوا، گفت بار خدایا این شهر مکّه را حرمی گردان ایمن که هیچ جبّاری را بر آن دست نبود و هیچ کس را درو ترس نبود، ربّ العالمین دعاء وی اجابت کرد و آنرا حرمی ساخت مبارک و جای امن، چنانک گفت : « مثابةً للنّاس و اَمناً ». هرگز هیچ جبّاری را در آن دست نه و هر کس که شود در آن حرم از آدمی و غیر آدمی، از صید وحشی و مرغ هوائی او را بیم نه. و امن دل که خواست از روی اشارت آنست که گفت : « و اجنبنی و بنیّ ان نعبد الاصنام »، هرچه ترا از حق باز دارد آن صنم تو است و هرچه دلت بدان گراید و نگرد جز از حق آن هواء تو است؛ و ربّ العزّه میگوید : « افرأیت من اتّخذ الهه هواه ».

یکی را مالی و تجارتی در پیش، یکی را زن و فرزند در پیش، یکی را جاه و حشمت در پیش، یکی در بند حرمت پا رسائی و خویشتن داری بمانده و از آنجا قدم بر نگرفته، یکی طاعت و عبادت قبلهٴ خود ساخته و نگرستن بدان و تکیه بر آن حجاب راه وی گشته . و ربّ العالمین می گوید : « و توبوا الی الله جمیعاً ایّها المؤمنون لعلّکم تفلحون » ای شما که مؤمنانید، اگر می خواهید که دلهاتان حرم نظر خود گردانم و از حجاب قطیعت ایمن دارم، یکبارگی روی بما نهید و از همه بر گردید، یکبار با راه خود می خواند بزبان صنایع تحقیق آشنائی را، یکبار


p.282

با خود می خواند بزبان کشف تأکید دوستی را، می گوید : یکبارگی با وی پردازید از خود شناخت حقّ ویرا، چشم فرا کنید از طاعت خود دیدار منّت ویرا، باز رهید از هستی خود چشیدن دوستی ویرا، این بود که ابراهیم می خواست بآنچ گفت : « اجنبنی و بنیّ ان نعبد الاصنام ».

جعفر صادق (ع) در تفسیر این آیت گفت : لا تردّنی الی مشاهدة الخلّة و لا تردّ اولادی الی مشاهدة النبوّة ــ بار خدایا مرا خلّت دادی، دیدهٴ من از دیدن آن بگردان تا نه از خود بینم. و فرزندان مرا نبوّت دادی، ایشانرا بستهٴ فعل خود و دیدن (۱) خود مگردان. ابن عطاء گفت ابراهیم را فرمود که خانهٴ کعبه را بنا ساز، ابراهیم آن بنا را چنانک فرمود ساخت و تمام کرد، آنگه گفت : « ربّنا تقبّل منّا » ــ بار خدایا بپذیر از ما آنچ کردیم، عتاب آمد از حق که : امرتک ببنآء البیت و مننت علیک به و وفقتک له الا تستحیی ان تمنّ و تقول تقبّل منّا فنسیت منّتی علیک و ذکرت فعلک و منّتک . از ابراهیم ملاحظه‌ای رفت بآن کردهٴ خویش تا می گفت : « تقبّل منّا »، فرمان آمد که ای ابراهیم فعل خود و منّت خود می بینی در آنچ کردی و نمی دانی که آن توفیق ما بود و منّت ما بود و تخصیص ما بود، ابراهیم (ع) از سیاست این عتاب دعا کرد، گفت : « اجنبنی و بنیّ ان نعبد الاصنام »، بار خدایا دیدن فعل خود و نسبت با خود در راه خلّت ما و نبوّت فرزندان، صنم است که راه بر ما می زند، بلطف خود این صنم از راه ما بر دار و هستی ما از پیش بر دار و همچنان منّت خود بر ما می دار. و گفته اند (۲) ابراهیم رونده‌ای بکمال بود، امّا از حدّ تلوین (۳) بهیئة تمکین هنوز نرسیده بود، میان لطف حقّ و فقر نفس خود مانده بود، چون با لطف حقّ نگرستی (۴) میدان فضل فراخ دیدی (۵)، بزبان بسط در حالت انس گفتی (۶) : « و اغفر لابی انّه کان من الضّالّین »، باز بفقر نفس خود نگرستی عرصه‌ایی تنگ دیدی و عقبه‌ای خطرناک، بزبان قبض در حالت خوف گفتی : « و اجنبنی و بنیّ ان نعبد الاصنام »، اینست قاعدهٴ خوف و رجا اهل


p.283

شریعت را و قبض و بسط اهل حقیقت را.

« ربّنا انّی اسکنت من ذرّ یتی بوادٍ غیر ذی زرعٍ . » عالمیانرا باین آیت طریق توکّل و ترک اعتماد بر اسباب در آموخت و باز نمود که خود را در ظلّ عنایت حق داشتن اولیتر از ظلّ نعمت وی بر خود خواستن که در همه حال نعمت تبع عنایتست.

حکایت کنند از سلطان محمود که وقتی لشگریان خود را می نواخت و هر کسی را خلعتی همی داد و مقصود وی همه آن بود که تا ایاز خاص آرزوئی کند و خلعتی خواهد، ایاز همچنان کمر بسته و بخدمت بحرمت ایستاده و زبان معارضه بریده و همّت از آن اجناس اموال پرداخته (۱) . محمود گفت : ای غلام ازین مال و نعمت ترا خود آرزوئی نبود. ــ ایاز خدمت کرد و تواضع نمود گفت : چون تو هستی همهٴ جهان آن منست. شب معراج هرچه خزاین نعمت بود فرا پیش مصطفی (ص) نهادند و فرادیس اعلی و جنّات مأوی را درها باز نهادند که تا سیّد از آن چیزی خواهد و آرزوئی کند، سیّد (ص) بگوشهٴ چشم بهیچ باز ننگرست، از جناب کرم ندا آمد که : « ما زاغ البصر و ما طغی ».

تا دل ز علایقت یگانه نشود
یک تیر ترا سوی نشانه نشود
تا هر دو جهانت از میانه نشود
کشتی بسلامت بکرانه نشود

... « فاجعل افئدةً من النّاس تهوی الیهم » ــ قال ابن عطاء : من انقطع عن الخلق بالکلّیة صرف الله الیه وجوه الخلق و جعل مودّته فی صدورهم و محبّته فی قلوبهم. و ذلک من دعاء الخلیل علیه السّلام لمّا انقطع باهله عن الخلق و الارفاق و الاسباب دعالهم فقال: « فاجعل افئدةً من النّاس تهوی الیهم ». هر که یکبارگی با خدمت حق پردازد، عالمیان دل با محبّت وی پردازند از برکت دعاء خلیل ــ و بیان اجابت این دعا آنست که الله گفت جلّ جلاله : « انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعلُ لهم الرّحمن وُدّاً » این دوستی اوّل از حق در پیوندد آنگه بخلق سرایت کند، یک ذرّه جمال محبّت ازلی در دیدهٴ موسی کلیم (ع) نهادند که : « و القیت


p.284

علیک محبّةً منّی » تا فرعون جان و دل و دیدهٴ خود بر شاهد آن ذرّه همی فشاند، شب تا روز جز این کار نداشتی که بدست خویش گهوارهٴ موسی می جنبانیدی.

و در خبر می آید که هر آن بنده‌ای که سحرگاه بر خیزد و طهارتی بیارد و دور کعب نماز کند، جبّار عالم محبّت وی بآب افکند و با چشمه های دنیا بیامیزد تا هر که از آن آب بمقدار یک قطره می خورد، دوستی آن بنده بحکم عنایت و محبّت ازلی در دل وی پیدا می شود.

« ولا تحسبنّ الله غافلاً عمّا یعملُ الظّالمون » ــ قال احمد بن خضرویه : لو اُذن لی فی الشّقاعة ما بدأت الّا بظالمی، و لا اغتنم سفراً الّا یکون فیه معی من یوذینی و یظلمنی شوقاً منّی لتعرفة الله للمظلومین. یقول تعالی : « لا تحسبنّ الله غافلاً عمّا یعمل الظّالمون » آن ساعت که مظلوم از دست ظالم برنج آید و از درد دل و سوز جگر بحق نالد، از آن ناله و سوز وی زلزله در طبقات آسمان افتد و مقرّبان در غلغل آیند، و آن دعاء مظلوم بر مثال شرارات آتش سوی هوا بر شود و تا بحضرت عزّت ذو الجلال هیچیز آنرا حجاب نکند و ربّ العالمین گوید : و عزّتی لا نصرنّک و لو بعد حین.

مصطفی (ص) گفت : « ایّاک و دعوة المظلوم و لو کان کافراً فانّه لیس لها دون الله حجاب » ــ دعآء مظلومِ کافر را چنین می گوید، دعاء مظلومِ مسلمان متعبّد خود چون بود؟!.

یکی از بزرگان دین حکایت کند که مردی را دیدم در طواف می گفت : من رآنی فلا یظلم احداً، هر که مرا بیند و حال من باز داند تا بر کس ظلم نکند و ستمکار نبود . گفتم ای جوانمرد در چنین جایگه مثل این سخن نگویند که ذکر و ثنا و دعا گویند، گفت اگر قصّه و سر گذشت خود با تو بگویم مرا معذور داری . مردی بودم از متنعّمان بصره ، روزگار بغفلت و بیهوده بسر آورده و نفس خود بر پی هوا و شهوت داشته، نا کردنی در شرع می کردم و کردنی فرو می گذاشتم، بجهل وظلم سر در نهاده و از بطش و قهر حق نا آگاه بوده، تا روزی بر کنار شط


p.285

بر صیادی رسیدم که ماهیی بزرگ صید کرده بود، آن ماهی بقهر و ظلم از وی بستدم و از سوز دل و دعای وی نیندیشیدم، چون بخانه باز آمدم آن ماهی بریان کردم و خوردم، ناگاه کف دست من سیاه شد، طبیب را خواندم تا معالجت کند، طبیب گفت اگر این کف دست از خود جدا نکنی سرایت کند و هلاک تن تو در آن بود، کف از خود جدا کردم بالای کف تا ببازو سیاه شد، آن نیز از خود جدا کردم هنوز می افزود، آخر از سر آن درد و رنج در خواب شدم، گوینده‌ای بانگ بر من زد که : اِلحق الصیّاد و الّا هلک بدنک کلّه، گفت از خواب در آمدم، مرا در محفّه‌ای نشاندند و بکنار شط بردند همانجای که صیّاد را دیده بودم، بپای وی در افتادم و عذر همی خواستم، صیّاد چون مرا چنان دید گفت : بردارید او را که این نه کردهٴ منست و نه گشایش این بند بدست منست، مرا بر داشتند و بمحلّتی دیگر بردند، عریشی را دیدم از چوب و برگ خرما فراهم نهاده و در درون آن دختر کی بود بحدّ پانزده ساله در نماز ایستاده، چون مرا بدید نماز خود کوتاه کرد تا سلام باز داد، آنگه گفت : یا ابه مالک، الک حاجةً؟ ــ ای پدر ترا چه بوده و چه رسیده. پدر قصّه من با وی بگفت که این آن مرد است که دی بر ما ستم کرد و اکنون می بینی حال وی و رنج تن وی، آن دخترک روی سوی آسمان کرد و گفت : یا مولای ما عرفتک عجولاً فکیف عجلت علیه بجاهی علیک الّا رددت علیه ذراعه، فما استتمّت کلامها حتّی ردّ الله جلّ جلاله علیّ ذراعی.

« هذا بلاغٌ للنّاس » این آیت از جوامع قرآنست که مصطفی (ص) گفته : « اوتیت خوامع الکلم » و در قرآن ازین نمط بسیارست، هر آیتی از آن بجای کتابی است که اگر از آسمان بر این امّت جز از آن نیامدی (۱) ایشانرا در آن غناء وافی بودی (۲) و در دین ایشانرا تمام بودی (۳)، نبینی درین یک آیت که چون جمع کرد در آن همهٴ انواع علوم و ارکان دین و وجوه شریعت و انواع حکمت و ابواب حقیقت، هم قرآن را مدحست و هم شریعت را، هم و عظ را پیغامست و هم تهنیت را، هم رحمت را بسط است و هم حجّت را، اوّل چه گفت : « هذا بلاغٌ للنّاس »،


p.286

این ستایش قرآنست و تصدیق قصّه آن و بر داشت قدر آن و تعظیم منّت بدان و جهانیانرا تهنیت بدان و باز نمودنست که از مردم در آن چیز نیست (۱)، آفریده و کرده نیست، بلکه بلاغست رسیده بمردمان، کلامی پاک و پیغامی درست از خدای جهان، « و لینذروا به » درین کلمت باز الزام حجّتست بر دشمنان و بناء همهٴ تهدید هاست که در قرآن و همهٴ حدّها که در گردن سلطان و همهٴ نهی منکرها که واجبست بر مؤمنان، « و لیعلموا انّما هو الهُ واحدٌ » این باز دلیلست که ایمان سمعی است که توحید در بلاغ بست و بلاغ سمعی است، پیغام شنیدنی است. اهل سنّت ازینجا گفتند دین ما مسموع است نه معقول، که ایمانرا مسموع مایه است و عقل آنرا پیرایه است. دیگر هر آیت که در قرآنست که در آن ذکر نامی است از نامهای الله یا صفتی از صفتهای وی یا اشارتی فرا ذات وی یا کلمه‌ای از مدح وی و هرچه در عالم پیداست از آیات و رایات قدرت وی، صنایع و عجایب فطرت وی، آن همه در تحت این شود که : « و لیعلموا انّما هو الهٌ واحدٌ » پس این کلمه خزینه ایست علم توحید را وقاعده‌ایست اصول دین را، آنگه گفت : « و لیذّکّرَ اولوا الالباب » تا پند گیرند عاقلان و یادگار ستانند زیرک دلان که زیرکان و هشیارانرا بنزدیک الله مقدارست و نازیرک بر آفریدگار خوارست، همانست که جای دیگر گفت : « و ما یتذکّر الّا من ینیب ». از الله او پند پذیرد که دل با وی دارد، از الله او شرم دارد که از نظر وی خبر دارد، با الله او گراید که حاجت خود بوی داند، بر الله مهر او نهد که ویرا شناسد و نظر وی پیش چشم خویش دارد.


p.282
(۱) نسخهٴ الف : ديدهٴ. (۲) نسخهٴ الف : گويند. (۳) نسخهٴ الف : تکوين. (۴) نسخهٴ الف : نگرستيد. (۵) نسخهٴ الف : ديد. (۶) نسخهٴ الف : گفت.
p.283

(۱) نسخهٴ ج : بر داشته.
p.285

(۱) نسخهٴ الف : جدا زان نيامديد. (۲) و (۳) نسخهٴ الف : بوديد.
p.286

(۱) نسخهٴ الف : خير نيست.