Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
15 الحجر چهاردهم 5

p.329

قوله تعالی : « و انّ جهنّم لموعدهم اجمعین » ــ روی انس بن مالک قال : لمّا نزل قوله تعالی : « و انّ جهنّم لموعدهم اجمعین » بکی رسول الله (ص) بکاءً شدیداً و بکی اصحابه ببکائه و لا یدرون ما نزل علیه و لم یستطع احد ان یکلّمه من اصحابه و کان رسول الله (ص) اذا رای فاطمة فرح بها فانطلق عبد الرّحمن بن عوفٍ الی باب فاطمة، فقال السّلام علیک یا بنت رسول الله ، قالت و علیک السّلام من انت. ــ قال انا عبد الرّحمن بن عوفٍ ، قالت و ما جاء بک؟ قال ترکت رسول الله (ص) باکیاً حزیناً و لا ندری ما نزل به جبرئیل (ع) فلبست فاطمة مشملةً من صوفٍ خلقاً فانطلقت الی رسول الله (ص) ، فلمّا دخلت علی النّبی (ص) نظر الیها عُمر فوضع یده علی رأسه و قال و احرباه، انّ قیصر و کسری یلبسون السّندس و الحریر و ابنة رسول الله (ص) فی مشملةٍ من صوفٍ. فسمعت فاطمة قول عمر فذکرتها للنّبی (ص) ، فقالت الا تری انّ عمر یعجب من لباسی هذا فوالّذی بعثک بالکرامة مالی و لعلیّ فراشٌ منذ ایّامٍ الّا مسک کبشٍ نعلف علیه بالنّهار ناضحنا فاذا کان اللّیل افتر شناه و انّ و سادتنا لمن ادمٍ حشوها من سعف النّخل، ثمّ فالت فدتک


p.330

نفسی یا ابه ما الّذی ابکاک، قال و کیف لا ابکی یا فاطمة و قد نزل علیّ جبرئیل بهذه الآیة : « و انّ جهنّم لموعدهم اجمعین ، لها سبعة ابوابٍ لکلّ بابٍ منهم جزءٌ مقسوم » و ذکر الحدیث بطوله.

انس بن مالک گفت : آن روز که جبرئیل امین این آیت آورد : « و انّ جهنّم لموعدهم اجمعین » دریای حیرت و حرقت مصطفی (ص) بموج آمد و آن گوهر درد و سوز خویش بر انداخت، گریستنی عظیم در گرفت، چندان بگریست که جانهای صدّیقان صحابه از آن گریه در سوزش افتاد و دلها در گدازش آمد، بحدّی رسید که « بلغت القلوب الحناجر » . و هیچکس از آن صدّیقان صحابه زهره نداشت (۱) که از اسرار درگاه نبوّت بر رسد (۲) یا بپرسد (۳) که آن چه حالست و چه بوده که سیّد کونین و مهتر خافقین چنان غمگین و خزین نشسته غریوان و حیران، آخر عبد الرحمن عوف بر فاطمهٴ زهرا شد، دانست که رسول خدای را بدیدار فاطمه آسایش و انس بود و اگر چه غمگین بود چون ویرا بیند غم از وی بکاهد، گفت یا فاطمه رسول خدا را دیدیم بس حیران و گریان با دردی عظیم و سوزی تمام، ندانیم چه آیت بوی فرود آمده و چه چیز ویرا بر آن داشته. و هیچکس از ما زهره ندارد و نتواند که از آن حال باز بر رسد (۴) یا بپرسد مگر تو بآن اسرار رسی (۵) و آن حال باز دانی، شمله‌ایی کهنه نهاده بود، فاطمه (ع) آن شمله در پوشید و قصد حضرت مصطفی (ص) کرد، عمر خطّاب او را در آن شملهٴ کهنه (۶) بدید، دلش بر جوشید، این نفس دردناک از سر سوز و حسرت بر آورد که وا اندوها، کسری و قیصر با تمرّد و تحیّر خویش در نعمت و راحت میان سندس و حریر کام خویش می رانند و دختر رسول ثقلین بیک شملهٴ کهنه روز بسر می آرد.

فاطمه (ع) آن سخن از عمر بشنید، چون بر رسول خدا رسید باز گفت و لختی از بی کامی خویش معلوم رسول (ص) کرد، آنگه گفت یا رسول الله جان و تن


p.331

من فدای تو باد، چرا می گریی و چه چیز ترا چنین اندوهگن کرده؟ که دلهای یاران ازین اندوه تو در غرقابست، هر یکی کان حسرت شده و بی خورد و بیخواب گشته، رسول خدا گفت : چون نگریم؟. ای جان پدر و چرا اندوه نخورم؟. از بهر ضعفا و گنه کاران امّت خویش و آنک جبرئیل آمده و آیتی بدین صعبی آورده که : « و اِنّ جهنّم لموعدهم اجمعین ، لها سبعة ابوابٍ لکلّ بابٍ منهم جزءٌ مقسوم ».

فاطمه گفت یا رسول الله اخبرنی عن بابٍ من ابواب جهنّم – مرا خبر کن از دری از آن درهای دوزخ که چونست و عذاب آن چه مایه است. ــ گفت ای فاطمه چه پرسی آنچ طاقت شنیدن آن نداری. و وهم و فهم هیچکس بدان نرسد، امّا آنچ آسانترست و حوصلهٴ تو بر تابد بدانک: در هر دری از آن درهای دوزخ یعنی در هر درکی از آن درکات دوزخ هفتاد هزار وادیست، در هر وادیی هفتاد هزار شارستان، در هر شارستانی هفتاد هزار سرای، در هر سرایی هفتاد هزار خانه، در هر خانه‌ای هفتاد هزار صندوق، در هر صندوقی هفتاد هزار گونه عذاب. فاطمه چون این بشنید بیفتاد و بی هوش شد، چون بهوش باز آمد همی گفت : الویل، الویل لمن دخل النّار.

فاطمه (ع) این سخن که از رسول (ص) شنید به ابو بکر صدّیق رضی الله عنه گفت، ابو بکر با آن همه مرتبت خویش چون صفت دوزخ شنید بر سوخت و همچون مار بر خود بپیچید، گفت : یا لیتنی کنتُ طائراً فی القفار، آکلُ من الثّمار و اشربُ من الانهار و آوی الی الاغصان و لیس علیّ حسابٌ و لا عذاب. – ای کاشک بو بکر در عالم آزادگی همچون آن مرغک بودی که بر درخت مباح نشیند و از میوه‌ای که ثمرهٴ اوست می خورد و باختیار خویش از آن شاخ بآن شاخ می گردد، ای کاشک بو بکر را چنین حال بودی و فردا برو نه حساب بودی و نه عذاب.

عمر خطّاب رضی الله عنه گفت : یا لیت امّ عمر کانت عاقراً و لم تحمل ب عمر


p.332

و لم یسمع بذکر النّار. ــ ای کاشک عمر خطّاب را هرگز را درین دنیا نام و نشان نبودی و مادر بوی نزادی تا ذکر دوزخ بگوش نرسدی.

و علی بن ابی طالب (ع) گفت : یا لیت امّی لم تلدنی و یالیت السّباع مزّقت جلدی و لم اسمع بذکر جهنّم. و سمع سلمان قول النّبی (ص) ل فاطمة فخرج نحو بقیع الغرقد و اضعاً یده علی رأسه و هو ینادی باعلی صوته وا بعد سفراه، وا قلّة زاداه، الویل لی ان کان مصیری الی النّار.

« اِنّ المتّقین فی جنّاتٍ و عیون » ــ این باز مرهمی دیگر است و لطفی دیگر، آیت رحمت پس از آیت تهدید، ربّ العالمین فرا بندگان نموده که در صفات ما هم جلال عزّت و سیاستست، هم کمال لطف و رحمت. و در بارگاه ملک ما هم زندان نقمتست، هم بُستان نزهت، تا بنده میان خوف و رجا زندگی کند، بآیت تهدید و ذکر دوزخ از عزّت قهر الله بترسد، بآیت رحمت و صفت بهشت دل در کرم و لطف وی بندد، خوف او را از معصیت باز دارد، رجا او را بر طاعت (۱) دارد.

« اِنّ المتّقین فی جنّات و عیون » ــ پرهیز کاران فردا در بهشتها اند، هر دو بلفظ جمع گفت از آنک پرهیز کاران بر تفاوتند و جنّات بر درجات اند، بعضی برتر و بعضی فروتر. هر که امروز در تقوی بیشتر، فردا درجهٴ وی در بهشت برتر. و بر جمله نشان تقوی آنست که بنده دل از محبّت دنیا و سر از طمع عقبی خالی کند، نه دنیا و اهل دنیا را با او پیوندی، نه با عقبی او را آرامی، سر گشتهٴ روزگار خود شده، در میدان کم و کاستی قدم نهاده، جدل و خلق خدا از پیش بر داشته، کمر صلح و وفا بر میان جان بسته، کلبهٴ وجود خود را آتش در زده، کشتی خلقیّت بگرداب (۲) نیستی فرو داده، ظاهر بزیور شریعت آراسته، باطن بنور حقیقت افروخته، وانگه بدین قناعت نکند که پیوسته در قعر بحر سرّ خویش (۳) غوّاصی می کند، بحکم اشارت عزّت قرآن که میگوید : « سَنریهم


p.333

آیاتنا فی الآفاقِ و فی انفسهم » مگر روزی این دُرّ معرفت بچنگ آید که : « حتّی یتبیّن لهم انّه الحقّ ».

« و نزعنا ما فی صدورهم من غلٍّ » ــ خانهٴ کعبه را بنا کردن و از خبائث (۱)مشرکان آنرا طهارت دادن به خلیل (ع) باز گذاشت، گفت : « و طهّر بیتی » ؛ دل مصطفی (ص) را شستن در حال طفولیّت و از مادون حق آنرا اطهارت دادن به جبرئیل باز گذاشت و بفریشتگان، چنانک در خبرست ؛ باز که نوبت بدلهای عاصیان امّت احمد (ص) رسید تولّی آن خود کرد جلّ جلاله و طهارت آن خود داد، گفت : « و نزعنا ما فی صدورهم من غلٍّ » نه تقدیم و تفضیل ایشانرا بر پیغامبران، لکن با ضعیفان رفق بیشتر کنند کریمان، نه خواست جلّ جلاله که عیب و عوار (۲) ایشان با فریشتگان نماید، خود کرد تا عیب ایشان هم خود داند، سبحانه ما ارأفه بخلقه.

و یقال : قال الله عزّ و جل « و نزعنا ما فی صدروهم من غلٍّ » و لم یقل : مافی قلوبهم، لانّ القلب فی قبضةالحقّ بین اصبعین من اصابع الرّحمن، کمافی الخبر : فیکون ابداً فی محلّ الشّهود و دوامُ انس القرب فلیس هناک غلّ فینتزعُ منه.

« نبّئ عبادی اَنّی انا الغفور الرّحیم » لمّا ذکر حدیث المتّقین و مالهم من علوّ المنزلة انکسر قلوبُ العاصین فتدارک الله قلوبهم . و قال ل نبیّ ه اخبر عبادی العاصین : « اَنّی انا الغفور الرّحیم » ؛ ان کنت الشّکور الکریم بالمطیعین ف انّی انا الغفور الرّحیم بالعاصین. – ای محمد (ص) بندگان مرا خبر ده که من آمرزگارم، کارساز و بنده نوازم، نه فضل ما را پایان، نه محابا را کران، آنچ ابتدا بود امروز همان، ابری است از برباران، مؤمنان را جاودان. – ای محمد بر مؤمنان لطیف ام مهربان، امّا بیگانگانرا جبّارم دادستان.

« و اَنّ عذابی هو العذاب الالیم » ــ ما را هم نور عزّتست هم نار عزّت، بنور عزّت دوستان خود را نواختم، بنار عزّت دشمنانرا سوختم، بنور عزّت لختی را آب


p.334

عنایت روانیدم، بنار عزّت قومی را گرد هجران انگیختم، این نور عزّت بنور فراست توان دید، و نور فراست آنست که ربّ العالمین گفت : « انّ فی ذلک لآیاتٍ للمتوسّمین » یعنی للمتفرّسین.

فراست بر سه وجه است : یکی ــ فراست تجربتی و این همه ممیّزان را بود. دیگر ــ فراست استدلالی و این همه عاقلانرا بود. سوم ــ فراستست بنظر دل بآن نور که مؤمن در دل دارد، چنانکه مصطفی (ص) گفت : « اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ینظر بنور الله ».

فراست تجربتی بر دیده است یا از شنیده یا بخرد در یافته. و فراست استدلالی قیاس شرعیست در دین و قیاس عقلی در غیر دین. و فراست نظری برقی است که در دل تابد و حجابها بسوزد تا لختی از آنچ غیبست برو کشف شود و این خاصیت انبیاست و صدّیقان و اولیاء.

ابراهیم خواص در جامع بغداد با جماعتی مریدان گرد آمده، جوانی از در مسجد در آمد سخت زیبا و ظریف و نیکو روی، ایشان او را بخود راه دادند، با ایشان بنشست و سخنهای نیکو گفت و خدمتهای نیکو کرد چنانک بعضی دلهای ایشان صید کرد . ابراهیم با یکی از آن مریدان گفت : یقعُ لی انّه یهودیّ ــ مرا چنان می افتد که این جوان جهودست، این سخن بگفت و از میان جمع بر خاست و بیرون شد! جوان او را گفت : اَیش قال الشیخ فیّ؟ ــ شیخ در حقّ من چه گفت. مرید با وی بگفت آنچ شیخ گفته بود، جوان بر خاست و بپای شیخ در افتاد و مسلمان گشت، آنگه گفت : ما در کتب خویش خوانده بودیم که : الصّدّیق لا یخطئ فراسته، آمدم و امتحان کردم، گفتم اگر در هیچ طایفه صدّیق صاحب فراست بُود، درین طایفه بود. پس آن جوان از جملهٴ بزرگان و معروفان طریقت گشت.

و هم از ابراهیم خواص حکایت کنند که گفت: بتجرید در بادیه‌ای رفتم و رنجها کشیدم، چون به مکّه رسیدم عُجبی در نفس من فرا دید آمد، پیرزنی


p.335

مرا دید گفت : یا ابرهیم کنت معک فی البادیة فلم اُکلّمک لانّی لم اُردان اشغل سرّک اخرج عنک هذا الوسواس.

وحکی عن ابی العباس بن مسروق قال : دخلتُ علی شیخ من اصحابنا اعودُه فوجدته علی حال رثّة فقلت فی نفسی من این یرتفق هذا الشّیخ. فقال یا ابا العبّاس دع عنک هذه الخواطر الدّنیّة فانّ الله الطافاً خفیّة.

و کان شاه الکرمانی حادّ الفراسة لا یخطئُ و یقول من غضّ بصره عن المحارم و امسک نفسه عن الشهوات و عَمر باطنه بدوام المراقبة و ظاهره باتّباع السّنّة و تعوّد اکل الحلال لم تخطئُ فراسته.

و سئل ابو الحسین النوری من این تولّدت فراسة المتفرّسین؟ ــ فقال من قوله تعالی : « و نفختُ فیه من رُوحی » فمن کان حظّه من ذلک النّور اتمّ کان مشاهدته احکم و حکمه بالفراسة اصدق الا تری کیف اوجب نفخ الرّوح فیه السّجود له بقوله : « فاذا سوّیتهُ و نفختُ فیه من روحی فقعوا لهُ ساجدین ».


p.330
(۱) و (۲) و (۳) نسخهٴ الف : نداشتند – رسند – بپرسند. (۴) نسخهٴ ج : حال بر رسد. (۵) نسخهٴ ج : مگر که تو از آن اسرار بر رسی. (۶) نسخهٴ الف : کهن.
p.332

(۱) نسخهٴ الف : بر عاطفت. (۲) نسخهٴ الف : بکردار. (۳) نسخهٴ الف : بحر خويش.
p.333

(۱) نسخهٴ الف : خيانت. (۲) نسخهٴ الف : عور.