Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
16 النحل چهاردهم 5

p.358

قوله تعالی : باسم الله و لهت القلوب فتحیرت، و بعزته انخنست العقول فطاحت، و بکشف جلاله دهشت الارواح فتلاشت، و لیس للخلق الا الفناء و


p.359

العدم، و بقی للحق الازل و القدم.

تمنی رجال نیلها و هی شامس
و این من النجم الاکف اللوامس

از باغ جمال تو دری بگشادند

تا حلق ز تو در طمعی افتادند

بس جان عزیزان که بغارت دادند

و اندر سر کوی تو قدم ننهادند

بو بکر شبلی روزی در مکاشفهٴ جلال حق مستهلک شده بود و از خود بی خود گشته، حریق آتش معرفت، غریق دریای محبت، همی گفت : الهی، اگرت بخوانم برانی، ور بروم بخوانی، پس چکنم من بدین حیرانی! هم تو مگر سامان کنی، راهم بخود آسان کنی، المستغاث منک الیک، لا معک قرار و لا منک فرار، نه با تو مرا آرام، نه بی تو کارم بسامان، نه جای بریدن، نه امید رسیدن، فریاد از تو که این جانها همه شیدای تو و این دلها همه حیران بتو.

پیرطریفت جنید سی سال زیر آن نردبان پایه پاس دل می داشت، گفت : چون پنداشتم که بجائی رسیدم بسرم ندا آمد که : اذا ظننت انک و جدتنی فقد فقدتنی، و اذا ظننت انک فقدتنی فقد وجدتنی؛ فرا خلق می نماید که این کار نه بحد فهم و وهم آدمیانست، نه درگاه تأویل عالمان است، نه میدان عبادت عابدانست، نه تیه تحیر عارفانست . زهری با شهدی آمیخته، نعمتی در بلائی آویخته، هم درد است و هم دارو، هم شادی و هم زاری، بنده میان این دو حال گردان (۱)، هم گریان و هم خندان، همی گوید بآواز لهفان : الهی دلم از بیم درد نبایست کبابست، و روزگار نشان این که خذلان ملازم و توفیق در حجابست، این بیچاره نمی داند که در سخن عذابست، یا از مولی عتابست، دردیست مرا که بهی مباد ــ که مرا این درد صوابست، یا دردمندی بدرد خرسند ــ کسی را چه حسابست، سخنی در آمیختم چون سنگ ــ که در آن هم آتش و هم آبست، ملکا قصه اینست که بر داشتم ــ این بیچاره را چه جوابست.


p.360

قاله : « اتی امر الله » فرمان خدا رنگار نگست و طاعت داشت وی لو نالون، ظاهر بنده را دیگر فرمودند و باطن ویرا دیگر، ظاهر را فرمودند که بر درگاه عبادت در منزل خدمت کمر بسته همی باش، باطن را فرمودند که بر بساط معرفت بنعت حرمت آهسته همی باش، دلرا دوام مراقبت فرمودند، سر را در مقام معرفت طلب صفاوت فرمودند، روح را در عین مشاهدت لزوم حضرت فرمودند . « فلا تستعجلوه » در یافت مراد تعجیل مکنید و از اندازهٴ فرمان در مگذرید که برسد هر که صادقست روزی بآنچ مراد است، و فرمان بر دار حق از دیدار بر میعادست.

« ینزل الملائکة بالروح من امره » حقیقت روح آنست که حیوة دل و حیوة دین در آنست و آن جمال عزت قرآنست که از حضرت الهیت بنعت رسالت بسفارت جبرئیل به مصطفی (ص) می رسد که. « ان انذروا انه لا اله الا انا فاتقون » ــ بندگانم را خبر ده که منم خداوند یکتا، در صفات بی همتا و از هم مانندی جدا، و در ضمانها با وفا، هر که این کلمهٴ شهادت بگفت و مهر توحید بر دل نهاد در سرا پردهٴ عزت اسلام آمد، اما همی دان که این سرا پردهٴ اسلام را جز در صحرای تقوی نزنند که می گوید جل جلاله : « لا اله الا انا فاتقون » و حقیقت تقوی پاکی دلست از هرچه دون حق، و چنانک بر خلق عالم اسلام(۱) فریضه است تقوی فریضه است و دین را که بنا نهادند بر تقوی نهادند و هر که صاحب ولایت شد بتقوی شد : « ان اولیآؤه الا المتقون »، و فردا ولایت آخرت نامزد کسانی است که ایشانرا متقیان خوانند : « و العاقبة للمتقین » . و شرط اول در تقوی آنست که پاسبان دل خود باشی و سه چیز بجای آری : خویشتن را با دست امانی ندهی، و از هرچه نا پسند بپرهیزی، و یک طرفة العین از حق غافل نباشی. آن روز که صدیق اکبر رضی الله عنه بلال حبشی را بها میداد، بلال حبشی را بها می داد، بلال گفت : ای ــ صدر صدیقان، اگر بلال را از بهر شغل دنیا می خری مخر که ترا از ما خدمتی نیاید که آن بپسند تو باشد که بلال خود را بر شغل آخرت وقف کرده، رحمت


p.361

خدایتعالی بر آن جوانمردان باد که از خدمت حق با شغل خلق نپرداختند، هر جزوی از اجزاء ایشان بنوعی از انواع خدمت مشغول، و همهٴ اوقات ایشان اندر مراعات حقوق حق مستغرق، نه از ایشان جزوی فارغ شغل خلق را، نه از اوقات ایشان وقتی ضایع خصومت خلق را.

بزرگی را پرسیدند که خدایرا دوست داری؟ گفت دارم. گفتند دشمن ویرا ابلیس دشمن داری؟ گفت ما را از محبت حق چندان شغل افتادست که با عداوت دیگری پرداخت نیست.

« و لکم فیها جمال » قومی را جمال در اموال بست، قومی را در احوال، فالاغنیآء یتجملون حین یریحون و حین یسرحون، و الفقراء یشتغلون بمولاهم حین یصبحون و یروحون، توانگران کمال جمال خود در مال دانند، و مال از دو بیرون نیست : یا حلالست یا حرام ــ اگر حلالست محنت است و اگر حرامست لعنت . و درویشان جاه و جمال خود در وصال مولی دانند و کمال انس خود در محبت مولی بینند. رابعهٴ عدویه را می آید که از قافله منقطع شد در آن بادیهٴ حیرت سر گردان، زیر مغیلانی فرو آمده و سر بر زانوی حسرت نهاده، از هوای عزت ندائی شنید که : تستوحشین و انا معک. شب معراج هر چه در ثقلین جمال و مال بود فداء یک قدم سید ولد آدم گردانیدند بآن هیچ ننگرست، افتخارش باین بود که : اشبع یوما فاحمدک، و اجوع یوما فاشکرک.

« و علی الله قصد السبیل » الآیة... راه راست و طریق پسندیده آنست که سوی حق می شود و گذر بر حق دارد و آن راه بسه چیز توان برید : اول « علم » و میانه « حال » و آخر « عین ». ــ علم بی استاد درست نیاید، حال بی موافقت راست نیاید، عین تنهائی است با علاقت بنسازد، در علم خوف باید، در حال رجا باید، در عین استقامت بود.

پیر طریقت گفت : هیچکس از دوستان او این راه نبرید تا سه چیز بهم ندید : از سلطان نفس رسته، و دل با مولی پیوسته، و سر باطلاع حق آراسته.


p.359
(۱) نسخهٴ ج : خاک گردان.
p.360

(۱) نسخهٴ ج : بر خلق اسلام.