Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.351

قوله تع ـ : « وَاِذ ابتَلیٰ اِبراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ » ـ روی عن الحسن رض قال ابتلاه الله بالکواکب والقمرِ والشمسِ فاحسن القول فی ذلک، اذا علم ان ربّه دائمٌ لایزول، و ابتلاه بذبح الولدِ فصبر علیه ولم یقصّر. گفت برآراستند کوکب تابان و آفتاب درخشان و خلیل را آزمونی کردند و ذلک لعلم المبتلی لا لجهل المبتلی یعنی که تا با وی نمایند که ازوچه آید و در راه بندگی چون رود، خلیل خود سخت هنری و روزبه و سعادتمند برخاسته بود، گفت « هذا ربّی » ـ قیل فیه اضمارٌ یعنی یقولون هذا ربی ـ میگویند این بیگانگان که این خدای منست! نیز که این از زیرینان است و نشیب گرفتگان، و من زیرینان و نشیب گرفتگانرا دوست ندارم، زهی خلیل ! که نکته سنیّت گفت از زیر جست و دانست که خداوندی بر زبرست فوق عباده، باز که نشیب گرفت ازو برگشت، و گفت زیرینیان را دوست ندارم، که ایشان خدائی را نشایند. خداوندان تحقیق اینجا رمزی دیگر گفته‌اند و لطیفهٴ دیگر دیده‌اند، گفتند ز اوّل خاک خلیل را بآب خلّت بیامیختند، و سرّش بآتش عشق بسوختند، و جانش بمهر سرمدیّت بیفروختند، و دریای عشق در باطن وی بر موج انگیختند، آنگه سحرگاهان در آن وقت صبوح عاشقان ، و های و هوی مستان، و عربدهٴ بیدلان چشم باز کرد از سر خمار شراب خلّت و مستی عشق گفت ـ « هذا ربّی » این چنانست که گویند.

از بس که درین دیده خیالت دارم
در هرچه نگه کنم تـوئی پندارم

این مستی و عشق هردو منهاج بلااند و مایهٴ فتنه، نه بینی که عشق تنها یوسف کنعانی را کجا اوکند، و مستی تنها که با موسی عمران چه کرد. و در خلیل هردو جمع آمدند پس چه عجب اگر از سر مستی و عربدهٴ بیدلی در ماه و ستاره نگرست و گفت « هذا ربی » این آنست که گویند مست چه داند که چه گوید و گر خود بدانستی پس مست کی بودی؟

گفتی مستم، بجان من گرهستی
مست آن باشد که او نداند مستی!

اما ابتلاء خلیل بذبح فرزند آن بود، که یکبار خلیل در جمال اسماعیل نظاره


p.352

کرد التفاتیش پدید آمد آن تیغ جمال او دل خلیل را مجروح کرد، فرمان آمد که یا خلیل ما ترا از آزر و بتان آزری نگاه داشتیم تا نظارهٴ روی اسمعیل کنی؟ رقم خلّت ما و ملاحظه اغیار بهم جمع نیاید ما را چه نظارهٴ تراشیدهٴ آزری و چه نظارهٴ روی اسماعیلی .

بهرچ از راه بازافتی چه کفر آن حرف و چه ایمـان

بهرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

بسی برنیامد که تیغش در دست نهادند گفتند اسمعیل را قربان کن که در یک دل دو دوست نگنجد.

با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضاء دوست بایـد یا هوای خویشتن

از روی ظاهر قصهٴ ذبح معلوم است و معروف، و از روی باطن بلسان اشارت مراو را گفتند: ـ « به تیغ صدق دل خود را از فرزند ببر » الصدق سیف الله فی ارضه ماوضع علی شیئ الاّ قطعه ـ خلیل فرمان بشنید، به تیغ صدق دل خود را از فرزند ببرید، مهر اسماعیلی از دل خود جدا کرد. ندا آمد که ـ یا ابراهیم « قد صدّقتَ الرؤیا » و لسان الحال یقول:

هجرتُ الخلقَ طُرّاً فی هواکا
و ایتمتُ الولید لکی لا اراکا

« وَاِذ جَعَلنَا البَیتَ » الایة .. ـ میگوید مردمانرا خانهٴ ساختم خانهٴ و چه خانهٴ! بیتٌ خلقته من الحجر، لکن اضافته الی الازل، بیگانه درنگرد جز حجری و مدری نبیند، که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا، دوست درنگرد وراءِ سنگ رقم تخصیص و اضافت بیند، دل بدهد جان دربازد.

اِنَّ آثـارَنا تَـدُلُّ عَلَینا
فَانظُرُوا بَعدَنا اِلَی الآثارِ

آری! هرکه آثار دوست دید نه عجب اگر از خویشتن و پیوند ببرید، و لهذا قیل ـ بیت ٌ مَن رآه نسی مزاره و هجر دیارَه و استبدل بآثاره اثارَه، بیتٌ من طاف حوله طافت اللطائف بقلبه، فطوفةٌ بطوفةٍ و شوطةٌ بشوطةٍ. « هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان » بیتٌ من وقع شعاع انواره تسلی عن شموسه و اقمارة ، بیتٌ کما قیل.


p.353

اِنَّ الدِّیارَ فَاِن صَمَّت فَاِن َّ لَها
عَهداً بِاَحبابِنا اِذعِندَها نَزَلوُا.

درویشیرا دیدند بر سر بادیه میان دربسته، و عصا و رکوه دردست، چون والهان و بیدلان سرمست، و بیخود سر ببادیه در نهاده می خرامید، و با خود این ترنم میکرد : ـ

خون صدیقان بیالودند وزان ره ساختند
جز بجان رفتن درین ره یک قدم را بار نیست

گفتند ـ ای درویش از کجا بیامدی و چندست که درین راهی؟ گفت ـ هفت سال است تا از وطن خود بیامدم، جوان بودم پیر گشتم درین راه، و هنوز بمقصد نرسیدم، آنگه بخندید و این بیت برگفت.

زُر مَن هَوَیتَ وَاِن شَطَّت بِکَ الدّارُ
وَحالَ مِن دوُنِه حُجُبُ وَاَستارٌ
لا یَمنَعَنَّکَ بُعدٌ مِن زِیارَتِهِ
اِنَّ المُحِبَّ لِمَن یَهواهُ زَوّارُ

ای مسکین! یکی تأمل کن درآن خانه که نسبت وی دارد و رقم اضافت، چون خواهی که بوی رسی چندت بار بلا باید کشید و جرعهٴ محنت نوش باید کرد، و جان بر کف باید نهاد، آنگه باشد که رسی و باشد که نرسی! پس طمع داری که وازین بضاعت مزجاة که تو داری، آسان آسان بحضرت جلال و مشهد وصال لم یزل و لایزال رسی؟ هیهات!.

نتوان گفتن حدیث خوبان آسان
آسان آسان حدیث ایشان نتوان


_