Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
16 النحل چهاردهم 5

p.472

قوله : « من کفر بالله من بعد ایمانه الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان » با صدق دل و عقد درست در توحید بوقت ضرورت وحالت اکراه، بر زبان کلمهٴ کفر راندن زیان ندارد، و فسخ عهد دین نبود، از روی اشارت جوانمردان طریقت را محققان ارادت را رخصتی است اگر گاه گاه بحکم ضرورت بشریت در تحصیل معلوم بکوشند و باسباب باز نگرند، چون اندازهٴ ضرورت در آن کوش دارند نه در صحت ارادت ایشان قدح آرد، نه در قصد ایشان فترت افکند، اینست سر آن که پیغامبران مرسل با جلالت منزلت و کمال قربت ایشان حظوظ نفس دست بنداشته اند. موسی کلیم (ع) بمقام مکالمت و مناجات رسید و بر بساط انبساط نواخت : « و القیت علیک محبة منی و لتصنع علی عینی » یافت، با این همه قربت و زلفت طعام خواست گفت : « رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر » ای انی جایع فاطعمنی طعام، خواستن فراموش نکرد که قوت حال وی بآن جای رسیده بود که آن خواستن مرو را هیچ زیان نکرد و در قصد وی فترت نیاورد، و اگر بجای


p.473

وی پیغامبری دیگر بودی که او را این قوت مباسطت در مقام نبوت نبودی مانا که در بیداء کبریا و عظمت حق چنان متلاشی گشتی که حظوظ دنیا و آخرت جمله فراموش کردی و از هیبت حضرت با سؤال نپرداختی، ازینجا گفت امیر المؤمنین علی (ع) : خیار هذه الامة الذین لا یشغلهم دنیاهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنیاهم. و این قوت خاصیت انبیاء است، رب العزه دل ایشان معدن این قوت ساخته و ایشانرا بآن مخصوص کرده، نبینی که مصطفی (ص) در بدایت کار همه اشتغال وی بحق بود، همه راز دل وی و اندیشهٴ سینهٴ وی با حق بود، و آرام و آسایش وی بذکر حق بود، و از کمال شوق و مهر و محبت حق او را پروای خلق نمی بود و طاقت مجالست اغیار نمی داشت و نه دل وی احتمال صحبت خلق می کرد، تا رب العزه او را فرمان داد که : « و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی » ای محمد کار آن دارد و قوت آن بود که در ظاهر با خلق می باشی و سر خود همچنان در حضرت مشاهدت می داری، نه آن مشاهدت نصیب خلق از تو باز دارد، نه صحبت خلق ترا از مشاهدت بگرداند. و فی معناه انشد .

و لقد جعلتک فی الفؤاد محدثی
و ابحت جسمی للمرید جلوسی
فالجسم منی للجلیس موانس
و حبیب قلبی فی الفؤاد انیسی

و هم ازین بابست که داود پیغامبر (ع) اختیار عزلت کرد، پیوسته در کوه و صحرا تنها طواف کردی و گوشه‌ای گرفتی، از جبار کائنات عز عزه فرمان آمد که ای داود چرا تنها روی و تنها نشینی؟ و خود جل جلاله بوی داناتر. داود (ع) گفت : قلیت المخلوقین فیک ــ خداوندا در یاد تو و مهر تو خلق را دشمن می دارم و با ایشان بود نمی توانم، رب العزه گفت : یا داود ارجع الیهم فان اتیتنی بعبد آبق کتبتک جهیدا.

« ثم ان ربک للذین هاجروا من بعد ما فتنوا » حقیقت هجرت آنست که از نهاد خود هجرت کنی، بترک خود و مراد بگوئی، قدم نیستی بر تارک صفات خود نهی، تا مهر ازل پرده بر دارد، و عشق لم یزل جمال خود بنماید. نیکو گفت


p.474

آن جوانمرد که گفت.

نیست عشق لا یزالی را در آن دل هیچ کار

کو هنوز اندر صفات خویش ما ندست استوار

آن مهتر عالم و سید ولد آدم که مقصود موجودات بود و نقطهٴ دائرهٴ حادثات بود، پیوسته این دعا کردی که : اللهم لا تکلنا الی انفسنا طرفة عین و لا اقل من ذلک ــ بار خدایا، نهادی که رقم خلقیت و نسبت مخالفت دارد از پیش ما بر دار و بار نفس ما از ما فرونه تا در عالم توحید روان گردیم، فرمان آمد که ای سید پیش از خواست تو خواست ما کار تو بساخت و بار توئی تو از تو فرو نهاد : « و وضعنا عنک وزرک » ــ ای محمد اگر کسی بخودی خود آمد تو نه بخود آمدی، کت آوردم : « اسری بعبده »، ور کسی برای خود آمد تو نه برای خود آمدی که رحمت جهانیانرا آمدی (۱) : « و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین ».

همینست حال ابراهیم خلیل (ع) ، آدم هنوز در کتم عدم بود که رب العزه رقم خلت بآن مهتر فرو کشید و آتش شوق خود در باطن وی نهاد و جمال عشق لم یزل روی بوی آورد، و الیه الاشارة بقوله : « و لقد آتینا ابرهیم رشده من قبل ». پس چون در وجود آمد آن روز که در آن صحراء تحیر ایستاده، دل بمهر سرمدیت افروخته و جان از شراب نیستی مست گشته، در آن وقت صبوح عاشقان وهای وهوی مستان و عربدهٴ بی دلان از سر خمار شراب نیستی بزبان بیخودی در هرچه نظاره کرد می گفت : « هذا ربی »، خود را دید در شهود جلال و جمال حق مستهلک شده، و زبود خلق و بود خود بی خبر گشته لاجرم رب العزه در نواخت وی بیفزود و او را یک امت شمرد، گفت :

« ان ابرهیم کان امة قانتا لله حنیفا » ــ ابراهیم (ع) گفت خداوندا همه تو بودی و همه توئی، پس الله تعالی گفت : « امة » خود توئی و جمع همه توئی بس، آری : « من کان لله کان الله له ».


p.475

آنگه گفت : « شاکرا لانعمه » ابراهیم (ع) شکر نعمت بگزارد که ولی نعمت را بشناخت، حکم را بی اعتراض قبول کرد و بهرچه پیش آمد بی کراهیت رضا داد، « اجتبیه و هدیه الی صراط مستقیم » راه بندگی بدید و در بندگی راست رفت، دانست که آن راه نه بخود دید که نمودند، و نه بجهد بندگی بآن رسید که رسانیدند.

پیر طریقت گفت : الهی دانی بچه شادم. بآنک نه بخویشتن بتو افتادم، الهی تو خواستی نه من خواستم، دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خاستم .

اتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
فصادف قلبا فارغا فتمکنا
« ثم اوحینا الیک ان اتبع ملة ابرهیم حنیفا » ای محمد بر پی ملت ابراهیم رو، و کان ملة ابراهیم (ع) الخلق و السخاء و الایثار و الوفاء فاتبعه النبی (ص) و زاد علیه حتی جاد بالکونین عوضا عن الحق، فقال تعالی : « و انک لعلی خلق عظیم ».

« ادع الی سبیل ربک بالحکمة » جای دیگر گفت : « قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی » ــ دعوت براه خدای تعالی دیگرست و دعوت بخدا دیگر، آنرا واسطه در میانست و این را حق ترجمانست، آنچ بواسطه گفت نتیجهٴ آن طاعتست و ترک مخالفت، و آنچ بی واسطه گفت ثمرهٴ آن تفرید است و ترک تدبیر، تفرید یگانه کردن همتست هم در ذکر وهم در نظر : در ذکر آنست که در یاد وی جز وی نخواهی و در ذکر وی جز از وی ببیم نباشی، و در نظر آنست که بهر که نگری او را بینی و بهیچکس جز وی سر فرو نیاری، و سر این سخن آنست که آنجا که واسطهٴ سبیل در میان آورد از نامهای خود : « رب » گفت زیرا که نصیب عامهٴ خلق در آنست، و ذلک معنی التربیة. و آنجا که بی واسطهٴ سبیل است : « الله » گفت از نصیب خلق تهی و بجلال لم یزل مستغنی ؛ ای جوانمرد اگر نه برای انس جان عاشقان بودی این جلوه گری جمال نام الله تعالی با استغناء


p.476

جلال و عزت خود بر جان و دل عاشقان چرا بودی. ــ ور نه برای مرهم درد (۱) سوختگان و رحمت بر ضعف بیچارگان بودی، « ادع الی سبیل ربک » چرا گفتی (۲). آری می خواند و دعوت می کند تا خود که سزای آن بود که منادی حق را بجان و دل بپذیرد و پاسخ کند.

عالمیان دو گروهند : قومی در آمده و جان و دل خود در مجمرهٴ معرفت عود وار بر آتش محبت نهاده و سوخته، ایشانند که نداء حق نیوشیدند و دعوت رسول بجان و دل پذیرفتند و اجابت کردند و بوفای عهد روز بلی باز آمدند که : « یوفون بعهد الله و لا ینقضون المیثاق ». ــ دیگر گروه از درگاه ازل طغرای قهر بر جان ایشان کشیدند و داغ مهجوری بر ایشان نهادند تا دلهای خود را دار الملک شیاطین ساختند، نه نداء حق بگوش دل ایشان رسیده، و نه اجابت دعوت رسول را سزا بوده، این هر دو گروهند که رب العالمین گفت : « ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین » ــ می گوید جل جلاله من از حال هر دو گروه آگاهم و هر کس را آنچ سزای وی بود دادم، گوهر نهاد عارفان می بینم، طینت صفات منکران می دانم، فردا هر کس را بسزا و جزاء خود رسانم و بمحل و منزل خود فرود آرم، من آن خداوندم که فراخ توانم، بی دستور و بی یار، توانا بر هر کار پیش از آن کار، نه مرا چیزی دور نه کاری بر من دشوار.

« ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون » ــ این آیت از جوامع قرآنست، هرچه نواخت الله تعالی است مر بنده را در دو جهان از مثوبات و مکرمات در زیر اینست که گفت : « ان الله مع »، و هرچه انواع خدمتست و فنون طاعت و اصول عبادت که بنده کند، الله تعالی را همه در تحت این شود که : « اتقوا »، و هرچه حقوق خلق است بر یکدیگر در فنون معاملات همه در زیر اینست که : « محسنون »، متقیان و محسنان بحقیقت ایشانند که از خاک قدم ایشان بوی نسیم محبت آید، اشگ دیده شان اگر بر زمین افتد نرگس ارادت شکفد، اگر تجلی


p.477

وقت ایشان بر سنگ آید عقیق گردد، و اگر بر آب افتد رحیق شود، و اگر آتش شوق ایشان زبانه زند عالم بسوزد، و اگر نور معرفت ایشان اشراقی کند گیتی بیفروزد. در شهرهاشان مقام نبود، با مردمان شان آرام نبود، عام را در سال دو عید بود، ایشانرا هر نفسی عیدی بود، عید عام از دیدن ماه بود، عید ایشان بر مشاهدهٴ الله بود، عید عام از گردش سال بود، عید ایشان بافضال ذو الجلال بود، آن ماه رویان فردوس و حوران بهشت از هزاران سال باز در آن بازار گرم منتظر ایستاده اند تا کی بود که رکاب دولت این متقیان و محسنان بعلیین رسانند و ایشان بطفیل اینان قدم در آن موکب دولت نهند که : « فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر ».


p.474
(۱) نسخهٴ ج : ور کسی برای خود آمد تو برای رحمت جهانيان آمدی.
p.476

(۱) نسخهٴ الف : دل. (۲) نسخهٴ ج : گفتند.