Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
17 بنی اسرآئيل پانزدهم 5

p.622

قوله تعالی : « و من اللّیلِ فتهجّد به نافلةً لک » بدان که از اوّل نماز شب تا بوقت بام دوازده ساعتست، ربّ العالمین جلّ جلاله و تقدّست اسمائه هر ساعتی وقت وظیفهٴ طاعت فرقتی از فرق اهل خدمت ساخته . اول ساعت از ساعات شب وقت عبادت و طاعت پریان بود، صفها بر کشند و بخدمت بایستند. دوم ساعت وقت نماز جانوران اهل دریا بود. سوم ساعت وقت نماز خلقان زیر زمین بود. چهارم ساعت وقت نماز صابران بود. پنجم وقت نماز فریشتگان خدا بود. ششم وقت نماز و تسبیح ابر و میغ بود. هفتم وقت آرام خلایق و تفکّر اهل حضرت بود. هشتم وقت آرایش بهشت و تعریف جنّات عدن بود. نهم وقت نماز کرام الکاتبین بود. دهم آن ساعتست که درهای آسمان بگشایند و مقرّبان بدرها بر آیند (۱) و زجل تسبیح و صیاح تهلیل و اصوات تکبیر و نغمات ذکر ایشان عالم قدس بگیرد، اندرین ساعت هر که از خداوند جلّ جلاله حاجتی خواهد اجابت یابد. یازدهم وقت انتشار برکات بود بر زمین که ودایع راحت و بدایع قدرت در جواهر زمین تعبیه کنند. و ساعت دوازدهم که نسیم سحر از مطلع خویش عاشق وار نفس سرد بر آرد آن ساعت وقت نیاز دوستان بود و ساعت رار محبّان و هنگام ناز عاشقان، آن ساعت درهای بهشت گشاده و آن باد سحر گاهی با آن لطافت و راحت و لذت از جانب (۲) جنّات عدن روان.

داود پیغامبر (ع) از جبرئیل پرسید که اندر شب کدام وقت فاضلتر. ــ گفت


p.623

ندانم لکن هر شب بوقت سحر عرش ملک (۱) بر خود بجنبد.

و فی بعض الآثار یقول الله عزّ و جل انّ احبّ احبّای الیّ الّذین یستغفرون بالاسحار اولئک الّذین اذا اردت باهل الارض شیئاً ذکرتهم فصرفت به عنهم ــ خنک مر آن بندگان که بوفت سحر استغفار کنند و شراب مهر بجام عشق در آن وقت سحر نوش کنند.

سفیان ثوری گفت بما رسید که از اوّل شب منادی ندا کند : الالیقم العابدون، چون شب نیمه‌ای در گذرد منادی ندا کند : لیقم القانتون، چون وقت سحر بود منادیی گوید : این المستغفرون.

فرمان آمد که ای محمّد مقام شفاعت در قیامت مقامی بزرگوار است، مقام محمود است و ترا مسلّم است، امّا راهش آنست که بشب خیزی و نماز کنی، اشرف الاسباب ما ینال به اشرف العطایا ــ ای محمّد اگر خشنودی ما میخواهی بروز رسالت می گزار، و اگر مقام محمود میخواهی بشب بیدار باش و نماز کن، « عسی اَن یبعثک ربّک مقاماً محموداً » رابعهٴ عدویه را می آید که همه شب بیدار بودی، پاس دل داشتی تا صبح صادق بدمیدی، آنگه این بیت گفتی .

یا نفس قُومی فلقد نام الوری
ان تَفعلی خیراً فذو العرش یری
و انت یاعین اهجری طیب الکری
عند الصّباح یحمد القومُ السّری

و قیل المقام المحمود هو المجالسة فی حال الشّهود، مقام محمود خاصّهٴ مصطفی است (ص) در خلوت « او ادنی » بر بساط انبساط، در خیمهٴ « و هو معکم » بر سریر اصطفا، شراب « و نحن اقرب » بجام قدس نوشیده و خلعت وصال پوشیده و بدوست « لم یزل » رسیده.

پیر طریقت گفت : الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم، بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم، تا جان دارم رخت ازین کوی بر ندارم،


p.624

او که تو آنِ اویی بهشت او را بنده است، او که تو در زندگانی اویی جاوید زنده است، الهی گفتِ تو راحت دلست و دیدار تو زندگانی (۱) جان، زبان بیاد تو نازد و دل بمهر و جان بعیان.

« و قل ربّ ادخلنی مُدخل صدقٍ » قول ابن عباس در معنی این آیت آنست که مصطفی (ص) را اجل نزدیک آمد، او را گفتند که ای مهتر عالم و ای سیّد ولد آدم ، بساط اسلام در عالم گسترده شد، خورشید نبوّت تمام تافته شد، سرا پردهٴ شریعت از قاف تا قاف برسید، گوشهٴ تاجت از عرش مجید بر گذشت، طراز رایتِ حشمت (۲) تو بسدرهٴ منتهی رسید، قدم همّت تو بقاب قوسین پیوست، فریضه و سنّت آموختی، یتیمان را پدری کردی، مهجورانرا شفیع بودی، مریدانرا دلیل بودی، مهاجر و انصار را تربیت دادی، جنّ و اِنس را خواندی، اکنون وقت آنست (۳) که سفر مبارک پیش گیری، وقتست که گوشوار مرگ در گوش بندگی کنی، وقتست که سر ببالین فنا باز نهی، ما در ازل حکم کرده ایم که : « اِنّک مَیّتٌ و اِنّهم میّتون ــ کلّ من علیها فانٍ ».

و در خبرست که مصطفی (ص) در آن بیماری باز پسین امیر المؤمنین علی (ع) را بخواند گفت : یا علی یاری ده تا یکبار دیگر بمسجد بازروم و بمنبر بر آیم و دیده بر چهرهٴ یاران و درویشان افکنم و ایشانرا وداع کنم، مصطفی (ص) بمسجد رفت و بمنبر بر آمد (۴) ، با دو چشم گریان و جگر سوزان، روی سوی یاران کرد، گفت : چگونه یاری بودم شما را؟ چگونه رسولی بودم شما را؟ اکنون ما را نوبت رفتن آمد، برید مرگ در رسید، آن ساعت غریوی و زاریی در مسجد افتاد، یاران همه دلتنگ و رنجور، گریان و سوزان و خروشان همی گفتند نیک یاری که تو بودی، نیک رسولی که بما آمدی، رسول (ص) ایشانرا وداع کرد و بخانه باز آمد، نه بس بر آمد که برید حضرت رسید و نسیم قربت دمید، پردها بر گرفتند و طوبی و زلفی و حسنی بوی نمودند،


p.625

مصطفی (ص) آنگه گفت : « ربّ اَدخلنی مُدخل صدقٍ » ای امتنی اِماتة صدقٍ، « و اَخرجنی » بعد موتی من قبری یوم القیامة، « مُخرجَ صدقٍ » بار خدایا مرا که از دنیا بیرون بری در لباس سعادت و پیرایهٴ شهادت بر که آن عقبه‌ایست سخت عظیم و کاری سخت با خطر.

و قال جعفر بن محمّد (ع) : اَدخلنی القبر و انت عنّی راضٍ و اخرجنی من القبر الی الوقوف بین یدیک علی طریق الصّدق مع الصّادقین، « وَ اجعل لی من لَدنک سلطاناً نصیراً » زیّنی بزینة جبروتک لیکون الغالب علیّ سلطان الحقّ لاسلطان الهوی.

« و قل جآء الحقّ و زَهق الباطل » چهرهٴ کائنات و محدثات بظلمت کفر و زحمت شرک پوشیده بود که ناگاه علم دولت نبوّت محمّد مرسل از مرکز خطّهٴ مکّه سر بر آورد و انوار اشراق صبح دین از کنج حجرهٴ آمنه پیدا آمد، شادی و خرّمی در ممالک افتاد، هر کجا نامداری بود ذلیل گشت، هر کجا تاجداری بود تاجش بتاراج بدادند (۱) ، هر کجا جبّاری متمرّد بود از تخت بزیر آمد، هر کجا در عالم بتی بود در قعر چاه بی دولتی افتاد، قاعدهٴ قصر قیصری و ایوان رفعت کسروی خراب گشت، و از چهار گوشهٴ عالم آواز بر آمد که : « جآء الحقّ و زَهق الباطل ».

کفرو ایمانرا هم اندر تیرگی هم در صفا
نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفی

« و ننزّلُ من القرآنِ ما هو شفآءٌ » الآیة.... القرآن شفاءٌ من داء الجهل للعلماء، و شفاءٌ من داء الشکّ للمؤمنین، و شفاءٌ من داء النّکرة للعارفین، و شقاءٌ من داء القنوط للمریدین و القاصدین، و شفاءٌ من لواعج الشّوق للمحبّین، و انشدوا :

و کتبک حولی لا تفارقُ مضجعی
و فیها شفاء للّذی انا کاتم

p.626

« قل کلّ یعملُ علی شاکِلته » از آدمی چه آید، جز ازجفا. و از آب و گل چه آید، جز از خطا. و از کرم ربوبیّت چه بینند، خز از وفا. « قل کلٌّ یعمل علی شاکلته » در همهٴ قرآن هیچ آیت امیدوارتر از این آیت نیست، میگوید : هر کس آن کند که از او آید و از هر کس آن آید که از او سزد : العبد یعود الی الذّنب و الرّبّ یعود الی المغفرة ؛ و فی بعض الکتب یقول الله تعالی یابن آدم انت العوّاد الی الذّنوب و اَنَا العوّاد الی المغفرة، آن مهجور مملکت ابلیس نومید را گفتند آدم را سجود کن، گفت نکنم که آدم از خاکست و من از آتش، گفتند ای بد بخت لاجرم هر کس آن کند که سزای اوست و از هر کس آن آید که دروست، آتش چون فرو میرد خاکستر شود که هرگز نو نگردد، و خاک اگر چه کهن شود آب بر وی ریزند نو گردد، ای ابلیس تو که آتشی بیک فرمان که بگذاشتی مُردی که هرگز زنده نشوی، وای آدم تو که از خاکی هر چند گناه کردی بیک قطره آب حسرت که از دیده فرو باری گناهانت بیامرزم و بنوازم، ای ابلیس از آتش آن آید که کردی، ای آدم از خاک آن زاید که دیدی : « قل کلٌّ یعملُ علی شاکلته ».

« و یسئلونک عن الرّوح » آدمی هم تنست و هم دل و هم روح، تن محلّ امانت است، دل بارگاه خطابست. روح نقطه گاه مشاهدتست . هرچه نعمت بود نثار تن گشت ــ غذای وی طعام و شراب، هرچه منّت بود تحفهٴ دل آمد ــ قوت او ذکر و یاد دوست، آنچه رؤیت و مشاهدت بود نصیب روح آمد ــ غذای وی دیدار دوست، تن در قهر قدرت است، دل در قبضهٴ صفت، روح در کنف عزّت، بساط اُنس گسترده، شمع عطف افروخته و دوست ازلی پرده بر گرفته.


p.622
(۱) نسخهٴ ج : بدرياها بر آيند. (۲) نسخهٴ ج : جناب.
p.623

(۱) نسخهٴ الف : عرش مجيد.
p.624

(۱) نسخهٴ ج : زندگی. (۲) نسخهٴ ج : رايت و حشمت. (۳) نسخهٴ الف : وقتست. (۴) نسخهٴ ج : باز آمد.
p.625

(۱) نسخهٴ الف : بتاراج رفت.