Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة دوم 1

p.439

قوله تع : « وَاِلهُکُم اِلهٌ وّاحِدٌ » ـ الآیة ... ـ این صفت خداوند یگانه، بارخدا و پادشاه یگانه، در بزرگواری و کاررانی یگانه، در بردباری و نیکوکاری یگانه، در کریمی و بیهمتائی یگانه، در مهربانی و بنده‌ نوازی یگانه، هرچه کبریاست رداء جلال اوست و بآن یگانه، هرچه عظمت و جبروت است اِزار ربوبیت اوست و بآن یگانه، در ذات یگانه، در صفات یگانه، در کرد و نشان یگانه، در وفاء و پیمان یگانه، در لطف و نواخت یگانه، در مهر و دوستی یگانه، روز قسمت که بود جزا و یگانه، پیش از روز قسمت که بود؟ همان یگانه، پس از روز قسمت که سپارد آن قسمت؟ همان یگانه، نماینده کیست؟ همان یگانه، آراینده کیست؟ همان یگانه، پیداتر از هر چه در عالم پیدائیست و در آن پیدائی یگانه، پنهان تر از هرچه در عالم نهانیست و بدان نهانی یگانه.

ای در عالم عیان تر از هرچه عیان
پنهان تری از هر چه نهان تر بجهان

p.440

ای دورتر از هرچه برد بنده گمان
نزدیک تری به بندگان از رگ جان!

بی وفا آدمی که قدر این خطاب نداند! و عز این رقم اضافت نشناسد! که میگوید « وَاِلهُکُم اِلهٌ وّاحِدٌ » ـ عجب نه آن است که اضافت بندگان با خود کرد وایشانرا با خود پیوست و گفت : ـ « وَاِلهکم .... » نه از آنکه خداوندی ویرا از بندگی بندگان پیوندی میباید، یابنده مستحق آنست، امّا خود در کریمی و در مهربانی یگانه و یکتا، ودر بزرگواری سزای هر اکرام و هر عطاست.

زانجا که جمال و حسن آندلبر ماست
ما در خور او نه‌ایم و او در خور ماست

« وَاِلهُکُم اِلهٌ وّاحِدٌ » ـ نه عالم بود و نه آدم ، نه رسوم و آثار بود، و نه در دار دیّار، که او کارساز و خداوند مهر کار بود، رقم دولت بر تو میکشید، و بدوستی خود می پسندید و تو هنوز در عدم!

ای بوده مرا و من ترا نابوده

شب معراج زاسرار الهی که با سید عالم رفت یکی این بود که : « کُن لی کمالم تَکن، فاکون لک کما لم ازل » بهمگی مرا باش و خود را هیچ مباش چنانک نبودی تا ترا باشم چنانک در ازل بودم.

شیخ الاسلام انصاری رحمه الله در مناجات خویش گفت ـ : الهی ـ شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم، کار تو در گرفتی و ما نگرفتیم، قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی! الهی ـ هرچه بی طلب بما دادی بسزاواری ما تباه مکن، و هرچه بجای ما کردی از نیکی بعیب ما بریده مکن، و هرچه نه بسزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن، الهی! آنچه ما خود را کشتیم به بر میار، و آنچه تو ما را کشتی آفت ما از آن بازدار!

« لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرّحیمُ » ـ جز او خداوند نیست، و جز او کس سزای


p.441

معبودی نیست، که چنو خدوند نوازنده و بخشاینده کس نیست. رحمن است که چون از وی خواهند بدهد، رحیم است که چون نخواهند خشم گیرد. و فی الخبر ـ « من لم یسأل اللهَ غضبَ اللهُ علیه » ـ رحمن است که طاعت بنده قبول کند گرچه خرد بود، رحیم است که معاصی بیامرزد گرچه بزرگ بود، رحمن است که ظاهر بیاراید و صورت بنگارد، رحیم است که باطن آبادان دارد و دلها در قبضهٴ خویش نگه دارد، رحمن است که لطائف انوار در روی تو پیدا کند، رحیم است که ودایع اسرار در دل تو ودیعت نهد.

« اِنَّ فی خَلقِ السّمواتِ وَالاَرضِ » الایه ... ـ خداوند عالم درین آیت عموم خلق را بخود راه می نماید، تا در عجائب ملکوت آسمان و زمین و در صنایع بروبحر نگرند و صانع را بشناسند، و به یگانگی وی اقرار دهند. قال ابن عطاء « تَعَرَّف اِلیَ العامّة بخلقه و الی الخاصّ بصفاته و الی الانبیاء و خاص الخاص بذاته. » نظر عوام بمصنوعات است نظر خواص بصفات است، نظر انبیاء و خاص الخاص بذات است. عامّهٴ مؤمنان بصنع نگرند، از صنع بصانع رسند، خواص مؤمنان صفات بدانند از صفات بموصوف رسند و از اسم بمسمی، چنانک بنی اسرائیل را گفتند ـ « اذبحوا بقرةً » فلم یعرفوها فوصفت البقرة لهم فعرفوها و ذبحوها. اما پیغامبران و صدّیقان او را هم باو شناسند نه بغیر او، از وی بوی نگرند نه از غیر وی باو، اشارت باین حالت آنست که الله گفت : ـ « ألم تَرَ اِلی ربّک کیفَ مدّ الظّلَ » نگفت بسایه نگر تا صنع ما بینی گفت بما نگر تا صنع ما بینی ـ ای مهتر عالم ! آمدن جبرئیل مبین فرستادن ما بین! از ما بوی نگر نه از وی بما! یکی تأمل کن در حال صواحبات یوسف ـ چون عین یوسف مر ایشانرا کشف گشت از خود فانی شدند و از صفات یوسف غائب گشتند، « فلمّا رَأینَه اکبرنَه » بجای ترنج دست بریدند، و از خود بی خبر بودند و از اوصاف یوسف غائب بودند، که بوقت معاینه گفتند « ما هذا بشراً » یوسف را فریشته دیدند و از اوصاف انسی بی خبر بودند. چندان شغل افتاد ایشانرا در مشاهده یوسف که پرداخت صفات نداشتند. چون ذات مخلوقی در دل صواحبات این اثر کند اگر تجلی ذات خالق در سر خاصگیان ازین زیادت کند چه عجب!.


p.442

آنگه در آخر آیت گفت : « لَآیاتٍ لِّقَومٍ یَّعقِلُونَ » ـ این همه هست اما زیرکان درمی بایند تا بدانند، بینایان می در بایند تا به‌ بینند. از هر جانب بساحت حق راهست روندهٴ می باید! همه عالم خوان در خوان و بادرباست خورندهٴ می باید، جمال حضرت لم یزل در کشف است نگرندهٴ می باید!

مرد باید که بوی داند برد
ورنه عالم پر از نسیم صباست

« لَآیاتٍ لِّقَومٍ یَّعقِلُونَ » عقل عقال دل است، یعنی که دل را از غیر محبوب در بند آرد، و از هوسهای ناسزا باز دارد . و عقل بمذهب اهل سنت نور است، و جای وی دل است نه دماغ، و شرط خطاب است نه موجب خطاب، و در معرفت عین آلت است نه اصل. و مایه و فایدهٴ عقل آنست که دل بوی زنده گردد « لینذرَ مَن کانَ حیّاً » ای عاقلاً ـ پس هرکه را عقل نیست در شمار زندگان نیست، نه بینی که با دیوانه خطاب نیست چنانک با مرده نیست از آنست که ویرا عقل نیست. عقل سه حرفست عین است یعنی ـ عرف الحق من الباطل ـ قاف است یعنی ـ قبل الحق ـ لام است یعنی لزم الخیر. این عقل بنده موهبت الهی است، و عطاءِ ربانی، و طاعت بنده مکتسب است، طاعت بی موهبت راست نیست، و آن موهبت بی توفیق به کار نیست. چنانک در خبرست ربّ العزة عقل را بیافرید گفت او را که ـ برخیز، برخاست، گفت ـ بنشین. بنشست، گفت ـ بیا. بیامد، گفت ـ برو. برفت، گفت ـ به بین بدید. آنگه گفت بعزت و جلال من که از تو شریفتر و گرامی تر نیافریدم، بک اَعبد و بک اطاعُ پس عقل را ازین نواخت عُجبی پدید آمد در خود، رب العالمین آن از وی درنگذاشت گفت ـ ای عقل باز نگر. تا چه بینی ـ باز نگرست صورتی را دید از خود نیکوتر و بجمال تر گفت تو کیستی؟ گفت من آنم که تو بی من بکار نیائی من ـ توفیق ـ ام.

ای عقل اگر چند شریفی دون شو
وی دل زدلی بگردو خون شو خون شو
در پردهٴ آن نگار روز افزون شو
بی چشم درآ و بی زبان بیرون شو!


_