Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
18 الکهف پانزدهم 5

p.668

قوله تعالی : « نحن نقص علیک نبأهم بالحق انهم فتیة آمنوا بربهم » اینت شرف بزرگوار و کرامت تمام و نواخت بی نهایت که رب العالمین بر اصحاب ــ کهف نهاد که ایشانرا جوانمردان خواند گفت : « انهم فتیة » با ایشان همان کرامت کرد که با خلیل خویش ابراهیم (ع) که او را جوانمرد خواند : « قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابرهیم » و یوشع بن نون را گفت : « و اذ قال موسی لفتیه » و یوسف صدیق را که گفت : « تراود فتیها ». و سیرت و طریقت جوانمردان آنست که مصطفی (ص) با ‘Ali (Ayn)"> علی (ع) گفت : یا علی جوانمرد راست گوی بود، وفادار و امانت گزار و رحیم دل، درویش دار و پر عطا و مهمان نواز و نیکو کار و شرمگین.


p.669

و گفته اند سرور همهٴ جوانمردان یوسف صدیق بود علیه السلام که از برادران بوی رسید آنچ رسید از انواع بلیات، آنگه چون بر ایشان دست یافت گفت : « لا تثریب علیکم الیوم ».

و در خبر است که رسول (ص) نشسته بو د سائلی بر خاست و سؤال کرد، رسول (ص) روی سوی یاران کرد گفت : با وی جوانمردی کنید، علی (ع) بر خاست و رفت، چون باز آمد یک دینار داشت و پنج درم و یک قرص طعام، رسول (ص) گفت یا علی این چه حالست. ــ گفت یا رسول الله چون سائل سؤال کرد، بر دلم بگذشت که او را قرصی دهم، باز در دلم آمد که پنج درم بوی دهم، باز بخاطرم بگذشت که یک دینار بوی دهم، اکنون روا نداشتم که آنچ بخاطرم فراز آمد و بر دلم بگذشت نکنم، رسول (ص) گفت : « لا فتی الا علی » ــ جوانمرد نیست مگر علی .

... « و زدناهم هدی » خلعتی که بناء آن بر کمال دولت محبت بود و درو بیان عنایت ازلی بود کم ازین نشاید که آن جوانمردان را گفته : « و زدناهم هدی ».

« و ربطنا علی قلوبهم » ایشانرا بربطهٴ عصمت ببستیم و بر بساط معرفت بداشتیم و بقید محبت استوار کردیم، در وادی عنایت ایشانرا شمع رعایت افروختیم و در دبیرستان ازل، ادب صحبت آموختیم تا در عین قدس روان گشتند و در خلوت غار با راز حقیقت پرداختند، هر چیزی که عزتی دارد آنرا در نقاب بسته دارند، در حجب عزت تا هر نامحرمی بدو ننگرد و دست هر متعنتی بدو نرسد، آن جوانمردان بر درگاه احدیت ارجمند بودند، بنور ایمان و صفاء توحید افروخته بودند و دیده های اهل آن روزگار برمص (۱) کفر و شرک آلوده بود، غیرت دین ایشانرا در حجاب غار برد تا آن دیده های آلوده برمص کفر ایشانرا نبیند.

فرمان آمد از جناب جبروت و درگاه عزت که : « فأووا الی الکهف » ــ


p.670

درین غار غیرت روید، در ظل عنایت، در کنف ولایت، در عالم حمایت، « ینشر لکم ربکم من رحمته » تا الله تعالی شما را در پردهٴ عصمت نگه دارد و لباس رحمت بپوشاند، در کنف عزت جای دهد. ای حبذا روزگار کسی که در راهی می رود، ناگاه موکل این حدیث در آید و کمندی از طلب در گردن وی افکند و می کشد که : « و الزمهم کلمة التقوی » اگر خواهی و اگر نه، تو آن منی و من آن تو : کن لی کمالم تکن فاکون لک کمالم ازل.

« و تری الشمس اذا طلعت » کسی که انوار اسرار ازل بباطن وی روی نهد، انوار آفتاب صورت چه زهرهٴ آن دارد که شعاع خود بر وی افکند. ــ یا سلطنت خود بر وی براند، این آفتاب صورت که هست استضائت خلق راست و آن انوار اسرار که هست معرفت حق راست، این نور صورتست و آن نور سریرت، این آفتاب جهان افروز و آن انوار دل افروز، این روشن دارندهٴ جهان تا خلق بدو نگرند، و آن روشن دارندهٴ دل دوستان تا حق بایشان نگرد ؛ انوار اسرار آن جوانمردان در آن غار درخشی بیرون داد از بریق (۱) شعاع آن انوار اسرار، خورشید تابنده، دامن در خود چید که : « تزاور عن کهفهم ذات الیمین » و کسی را که سینهٴ وی محل انوار اسرار غیبی کنند، صفت وی اینست که رب العزه گفت در حق جوانمردان :

« و تحسبهم ایقاظا و هم رقود » چون ظواهر ایشان نگری ایشانرا بینی مشغول در میدان اعمال، چون سرایر ایشان نگری ایشانرا بینی فارغ در بستان لطف ذو الجلال، بظاهر در عمل، بباطن در نظارهٴ لطف ازل، از « ایاک نعبد » کمر مجاهدت بر میان بسته، و از « ایاک نستعین » تاج مشاهدت بر سر نهاده، در زیر قرطهٴ (۲) تسلیم پوشیده، بر زبر دراعهٴ (۳) عمل فرو کشیده، کرداری موافق امر، دیداری موافق حکم.

پیری را پرسیدند که ایمان بی عمل تمام نیست و اصحاب کهف را عمل


p.671

نبود که چون در روش آمدند در حال بخفتند، پیر جواب داد که کدام عمل ازین بزرگوارتر که رب العزه ایشانرا گفت : « اذ قاموا ». ــ بر لسان اهل اشارت معنی آنست که از خود بر خاستند، و حاصل اعمال بندگان بدان باز آید که از خود بر خیزند، چون از خود بر خاستند. بحق رسیدند، آنگه واسطه از میان بر خیزد، تصرف در ایشان خود کند، کار ایشان خود سازد چنانک جوانمردانرا گفت : « و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال » ای نقلبهم بین حالتی الفناء و البقاء و الکشف و الاحتجاب و التجلی و الاستتار.

پیر طریقت چند کلمه گفته اشارت بمراتب این احوال و رموز این حقائق: الهی چند نهان باشی (۱) و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی از استتار و تجلی، کی بود آن تجلی جاودانی. ــ الهی چند خوانی و رانی. بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و بر گیری. این چه وعدست بدین درازی و بدین دیری. ــ سبحان الله ما را برین درگاه همه نیاز، روزی چه بود که قطره‌ای از شادی بر دل ما ریزی؟. تا کی ما رامی آب و آتش بر هم آمیزی؟. ای بخت ما از دوست رستخیزی.

... « و کلبهم باسط ذراعیه » چون فرا راه بودند، آن سگک بر پی ایشان افتاد که شما مهمانان عزیزید و مهمان عزیز طفیلی بر تابد، آن سگک در موافقت گامکی چند بر داشت، تا بقیامت مؤمنان در قرآن قصهٴ وی میخوانند و او را جلوه میکنند که : « و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید »، پس چه گوئی کسی که همهٴ عمر خویش در صحبت اولیاء بسر آرد و در موافقت ایشان قدم باز پس ننهد، گوئی در قیامت الله تعالی او را از ایشان جدا کند. کلا و لما، پاکست و بی عیب آن خداوندی که آن کند که خود خواهد. بلعام را که اسم اعظم دانست و از عرش تا ثری بدید سگ خواند و از درگاه خود راند و با سگ اصحاب الکهف آن همه کرامت کند که با دوستان خود فرا راه خود دارد، بجهانیان می نماید


p.672

که قرب بنواخت ماست نه بعلت خدمت و بعد باهانت ماست نه بعلت معصیت، « لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا » مطلع کسی را گویند که از زبر نگرد و مقام وی بر تر بود، میگوید ای محمد اگر تو بایشان نگرستی ازیشان بگریختی و دل تو بهم برشدی. اینجا محل اشکالست، چه! گوئی : حال اصحاب ــ الکهف بدان جای بود که خاتم النبیین را که : نصرت بالرعب، عنوان نامهٴ مجد و جلالت او بود ازیشان بیم بودی. ــ کلا و حاشا، این خطاب با مصطفی (ص) است و مراد غیر او، و نظایر این بسیار است : « یا أیها النبی اتق الله ــ لئن اشرکت لیحبطن عملک » هذا و اشباهه. و روا باشد که گوئی مراد ازین کلام نه تخویف مصطفی (ص) است بلکه تعظیم حالت ایشانست، و این در متعارف هست که گویند : فلان در بلائی بود که اگر تو بدیدی بیهوش گشتی، و ازین گفت تعظیم آن کار خواهند نه تحقیق این کلمت، و مثال این آنست که مصطفی (ص) گفت : « لا تفضلونی علی اخی یونس بن متی »، و قال (ص) من قال انا خیر منه فقد کذب. و خلاف نیست میان امت که مصطفی (ص) از یونس (ع) فاضلتر بود، لکن حکمت نبوت درین کلمه آن بود که حق تعالی در مصحف مجید در قصهٴ یونس چیزها یاد کرد که بیم باشد که بندگان باو گمان بد برند، چنانک گفت : « و ذا النون اذ ذهب مغاضبا » رسول (ص) گفت نباید که چون امت من این آیت بشنوند گمان بد برند و بوی بچشم حقارت نگرند و آن بد گمانی دین ایشانرا زیان دارد. هر چند که مصطفی (ص) فاضلتر بود از وی و از همهٴ پیغامبران گفت : « لا تفضلونی » ــ مرا بر یونس فضل منهید، نه مراد تحقیق بود بلکه مراد تعظیم یونس بود تا همگنان بوی بچشم تعظیم نگرند نه بدیدهٴ تحقیر.

همچنین حق تعالی خواست تا اولیاء خود را بزرگ گرداند تا خلق بچشم تعظیم بایشان نگرند با پیغامبر خود این خطاب کرد که : « لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا » تا خلق بدیدهٴ تعظیم بایشان نگرند و دین ایشان را زیان ندارد.

علماء طریقت و خداوندان معرفت گفته اند که بناء کار تصوف بر روش و


p.673

سیرت اصحاب الکهف نهاده اند و نیک ماند آداب طریقت و حلیت اینان باحوال و سیرت ایشان، از تحقیق قصد و تجرید ارادت و همت و عزلت از خلق و اسقاط علاقت و اخلاص در دعوت و انابت، از خود بیزار و از عالم آزاد و بحق شاد، از تحکم خویش و پسند خویش باز رسته و دست نیاز ببر الله تعالی زده، گهی از صولت هیبت سوزان و گدازان، گهی در نسیم انس شادان و نازان.

و گفته اند رب العالمین با اصحاب کهف آن کرد که مادر مهربان با فرزند کند : اول او را گهواره سازد، پس بخواباند، پس بجنباند، آنگه مگس براند. آنگه شیر دهد تا بیارامد : الله تعالی با ایشان همان کرد، اول کار ایشان بساخت غار بر ایشان چون مهد کرد : « و یهیئ لکم من امرکم مرفقا »، پس بخوابانید : « فضربنا علی آذانهم فی الکهف »، آنگه بجنبانید : « و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال »، آنگه رنج آفتاب از ایشان باز داشت : « و تری الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین »، آنگه ایشانرا شربت رحمت فرستاد تا آرام گرفتند : « ینشر لکم ربکم من رحمته ».

قوله : « فابعثوا احدکم بورقکم هذه الی المدینة فلینظر ایها ازکی طعاما » فیه اشارتان : احدیهما ان المأ خوذ علی العبد المؤمن وان بلغ الغایة القصوی فی الحقیقة ان یحفظ احکام الشریعة لان کل حقیقة لا یشهد لها ظاهر الشریعة فهی مکر الشیطان و غروره و الاصل فی ذلک ان الفتیة بعثوا احدهم لیشتری لهم طعاما و أمروه بالبحث و الفحص عن وجهه کی لا تحمله الغقاة علی الوقوع فی محظور، و الاخری ما قاله یوسف بن الحسین لبعض اصحابه اذا حملت الی الفقرآء اوالی اهل المعرفة شیئا او اشتریت لهم طعاما فلیکن اطیب شئ و الطفه فان الذی بلغ المعرفة لا یوافقه الا کل لطیف ولا یستأض الا بکل ملیح. و الاصل فیه قوله تعالی : « فلینظر ایها ازکی طعاما »، قال و اذا اشتریت للزهاد و العبار فاشتر کل ما تجده فانهم بعد فی تذلیل اننفسهم و منعها من الشهوات.


p.669
(۱) رمص = چرک گوشهٴ چشم.
p.670

(۱) بريق = تلألوء. (۲) کذا فی الاصل، ظاهراً : فوطه بمعنی لنگ. (۳) دراعه = جامه ايست که اکثر از صوف باشد، جبهٴ پشمی.
p.671

(۱) نسخهٴ ج : شوی.