p.752
قوله تعالی : «
و یسئلونک عن ذی القرنین قُل سأتلوا علیکم منه ذکراً
» بیان قصّهٴ ذو القرنین دلیلی است واضح و برهانی صادق بر صحّت نبوّت و رسالت
محمّد
عربی (ص)
.
با آنک مردی بود اُمّی، نا دبیر، هرگز بهیچ کتّاب نرفته و معلّمی را نا دیده و کتابی نا خوانده و از کس نشنیده، خبر می داد از قصّهٴ پیشینیان و آئین رفتگان و سیرت و سر گذشت ایشان هم بر آن قاعده و بر آن نسق که اهل کتاب در کتاب خوانده بودند و در صحف نبشته دیدند، بی هیچ زیادت و نقصان و بی تفاوت و اختلاف در آن، پس هر که توفیق یافت حقیقت صدق وی بتعریف حق بشناخت و بر مرکب سعادت ببساط قربت رسید، و هر که در وهدهٴ خذلان افتاد دیدهٴ ویرا میل حرمان کشیدند تا بجمال نبوّت
مصطفی
(ص)
|
p.753
بینانگشت و دل ویرا قفل نومیدی بر زدند
(۱)
تا حق در نیافت، آری کاریست رفته و بوده و قسمتی نه فزوده و نه کاسته، مبادا که لباس عاریتی داری و نمی دانی، مبادا که عمر میگذاری زیر مکر نَهانی، آه از پای بندی نهانی، فغان از حسرت جاودانی.
«
اِنّا مکّنّا له فی الارض
»
ذو القرنین
را تمکین دادیم در زمین تا مشارق و مغارب زیر قدم خود آورد و اطراف زمین بآسانی در نوشت در برّ و بحر روان چنانک خود خواست گرد عالم گردان، اشارتست که ما اهل معرفت را و جوانمردان حضرت را در اطراف مملکت ممکّن گردانیم و درِ کرامت بر ایشان گشائیم و همه جهان ایشانرا مسخّر گردانیم تا بتیسیر الهی و تأیید ربّانی اگر خواهند بیک شب بادیه در نوردند و دریا باز بُرند و از بعضی کارهای غیبی نشان باز دهند.
چنانک حکایت کنند از
عبد الله مبارک
: گفتا روز
ترویه
شبانگاه بدلم در آمد که فردا روز بازار دوستان است و موسم حاجیان که بعرفات بایستند و با خداوند هفت آسمان و هفت زمین مناجات کنند، من که ازین حال محروم مانده ام باری در خانه چرا نشینم؟
خیزم بصحرا روم و از محرومی خویش بالله تعالی زارم، گفتا بصحرا بیرون رفتم و گوشهای اختیار کردم و با خود می گفتم ای عاجز کی بود که چنان گردی که هر جا که مرادت بود قدم آنجا نهی؟
ــ درین اندیشه بودم که زنی می آمد میان بسته، بسان سیّاحان عصائی بدست گرفته، چون مرا دید گفت : یا
عبد الله
دوستان چون از خانه بیرون آیند هم بر در خانه منزل نکنند تو چرا منزل کردهای؟
|
درین ره گرم رو می باش تا از روی نادانی
|
|
مگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی
|
گفتم ای زن تو از کجا می آیی و منزل گاهت کجا خواهد بود؟
ــ گفتا
|
p.754
از وطن خود می آیم و منزل گاهم خانهٴ
کعبه
است، گفتم از خانه کی بیرون آمدهای؟
ــ گفت امشب نماز خفتن به
سپیجاب
(۱)
کرده ام و سنّت بلب
جیحون
گزارده ام و وتر به
مکّه
خواهم گزارد، گفتم ای خواهر چون بدان مقام معظّم مقدّس رسی مرا بدعا یاد دار، گفت یا
عبد الله
موافقت کن، گفتم همّت من موافقت می کند لکن تن مرا این محل نیست، گفت یا عبد الله دوستان را همّت بسنده بود، خیز تا رویم، بر خاستند و روی براه نهادند،
عبد الله
گفت همی رفتم و چنان می پنداشتم که زمین در زیر قدم من می نوردند، گفتا در ساعت چشمهای آب دیدم، گفت غسلی بر آر، غسلی بر آوردم، ساعتی دیگر بود صحرائی فراخ دیدم، گفت یا عبد الله صحراء قیامت یاد کن و حاجتی که داری از الله تعالی بخواه چنان کردم، ساعتی دیگر بود خانهٴ
کعبه
دیدم و من چنان متحیّر بودم که ندانستم که آن
کعبه
است، از آنجا بموضعی دیگر شدم، گفت اینجا بیاسای و لختی نماز کن که مقامی بزرگوارست، چند رکعت نماز کردم، از آنجا فراتر شدم، کوهی عظیم دیدم، بر سر آن کوه شدم خلقی عظیم دیدم، گفتم این چه جای است و این قوم چه قومند.
ــ گفت نمیدانی اینان حاجیانند که بر
مروه
ایستاده اند و دعا می گویند و تو بر کوه
صفائی
، گفتم ما نیز آنجا رویم، گفت نه اینجا بنشین که ما آنچه بایست کرد کردیم، آنگه گفت ای
عبد الله
آن چشمه که بدان غسل آوردی سر بادیه بود و آن صحرا که آنجا بایستادی زمین
عرفات
بود و آن خانه که دست برو نهادی خانهٴ
کعبه
بود، چون این سخن بشنیدم از هیبت بلرزیدم و بی هوش شدم، چون بهوش باز آمدم در خود تعجب همی کردم، گفت ای
عبد الله
چه تعجّب میکنی بآنک بساعتی چند از
مرو
به
مکّه
آمدی؟!
آنکس که از مرو بمکّه بساعتی بیاید او را بحقیقت با عرفات و خانه چه کار، چنان به که آن دوستان که بعرفات ایستند پیش عرش ایستند، و ایشان که گرد خانه طواف می کنند
|
p.755
گرد عرش طواف کنند .
|
اَری الحجّاج یُزجون المطایا
|
|
و ها اَنَا ذا مطایا الشّوق اُزجی
|
|
اذا ما کعبةُ الرّحمن حُجّت
|
|
فَوجهک قبلتی و الیک حَجّی
|
آنگه مرا با خود بغاری در آورد، جوانی را دیدم خوب روی لکن ضعیف و نحیف گشته و آن پسر وی بود، بر خاست و مادر را در کنار گرفت و مر او را بنواخت، پس روی بر روی مادر نهاد و چشم پر آب کرد، مادر گفت چرا می گریی.
ــ گفت شبی دلم تنگ شد گفتم الۤهی تا کی دربند واسطه باشم، مرا ازین واسطه ها برهان، هاتفی آواز داد که واسطهٴ تو توئی، از خود بیرون آی اگر ما را میخواهی، اکنون ای مادر من کارک خویش ساخته ام و بر شرف رفتنم، نگر کار من بسازی و مرا بخاک تسلیم کنی و مرا دعا گوئی مگر ببرکت دعای تو الله تعالی بر من رحمت کند، پس از آن جوان دیگر باره روی بر روی مادر نهاد و جان تسلیم کرد.
گفتا کار آن جوان بساختم و او را دفن کردم و آن پیر زن بر سر خاک وی مجاور نشست، گفت ای
عبد الله
اگر وقتی باز آئی ما را هم اینجا طلب کن، ور مرا نه بینی خاک من همین جا بود، مرا زیارت کن.
در بعضی آثار نقل کرده اند که
ذو القرنین
پس از آنک اهل مشارق و مغارب دیده بود و از آن پس که سدّ یاجوج و ماجوج ساخته بود، همچنان روی نهاد در شهرها همی گشت و قوم قوم را دعوت همی کرد تا بقومی رسید که همه هم رنگ و هم سان
(۱)
بودند، در سیرت و طریقت پسندیده و در اخلاق و اعمال شایسته، بر یکدیگر مهربان و کلمهٴ ایشان یکسان، نه قاضی شان بکار بود نه داور، همه بر یکدیگر مشفق چون پدر و برادر، نه یکی درویش و یکی توانگر یا یکی شریف و یکی وضیع، بلکه همه یکسان بودند و برابر، در طبعشان جنگ نه، در گفتشان فحش نه، در کردشان زشت نه و در میان ایشان بدخوی
|
p.756
و جلف و جافی نه، عمرها شان دراز امّا اَملشان کوتاه بود که بر در خانه های خود گورها کنده بودند تا پیوسته در آن می نگرند و ساز مرگ می سازند، و سرای های ایشان را در نبود،
ذو القرنین
چون ایشانرا بدید در کار ایشان خیره بماند!!
گفت ای قوم شما چه قومید که در برّ و بحر و شرق و غرب بگشتم مثل شما قوم ندیدم و چنانک سیرت شما هیچ سیرت نه پسندیدم، مرا خبر کنید از کار و حال خویش و هرچه پرسم مرا جواب دهید ببیان خویش، چیست این که بر در سرایهای خویش گورهای خود کنده اید؟!
گفتند تا پیوسته مرگ بیاد داریم و چون ما را باز گشت آنجا خواهد بود دل بر آن نهیم.
بگفت چونست که بر در سرایهای شما در نیست و حجاب و بند و قفل نیست؟
ــ گفتند زیرا که در میان ما جز امین و مؤمن نیست
(۱)
، و هیچکس را از کسی ترس و بیم نیست.
گفت چونست که در میان شما امیر و قاضی نیست؟
ــ گفتند از بهر آنک در طبع ما جنگ و ظلم نیست تا حاجت بشحنه و امیر و قاضی بود و کس را با کس خصومت نیست تا حاجت بقاضی و حاکم بود.
گفت این موافقت شما بظاهر و نزدیکی دلهای شما بباطن از کجا خاسته است؟
ــ گفتند غلّ و حسد و بغض و عداوت از دل بیرون کردیم تا موافق یکدیگر گشتیم و دوست یکدیگر شدیم.
گفت چونست که شما را عمرها دادند دراز و دیگرانرا کوتاه؟
ــ گفتند از آن که بحق کوشیم و حق گوئیم و از حق در نگذریم و بعدل و راستی زندگانی کنیم.
گفت چونست که شما را بروزگار آفات نرسد چنانک بمردمان میرسد؟
ــ گفتند از آن که در هرچه پیش آید جز خدایرا بپشتی نگیریم و عمل که کنیم بانوا و نجوم نکنیم.
ذو القرنین
گفت خبر کنید مرا از پدران و گذشتگان خویش که هم برین سیرت زندگانی کردند؟
ــ یا خود شما چنین اید؟
ــ گفتند آری پدران خود را چنین یافتیم و برین سیرت دیدیم، پیوسته درویشان را نواختندی و خستگانرا تیمار داشتندی
(۲)
و عاجزانرا دست گرفتندی و جانیانرا عفو کردندی و
|
p.757
پاداش بدی نیکی کردندی، امانت گزاردندی و رحم پیوستندی، نماز بوقت خویش گزاردندی و بوفاء عهدها باز آمدندی تا ربّ العزّه ایشانرا بصلاح و سداد بداشت و بنام نیکو از دنیا بیرون برد و ما را بجای ایشان نشاند.
«
اَفَحسب الّذین کفروا
» الآیة... از اینجا تا آخر سوره وصف الحال و ذکر سر انجام دو گروه است : گروهی بیگانگان که آیات عجایب حکمت حق شنیدند و بدایع اسرار فطرت وی در کار
موسی
و
خض
و در بیان قصّهٴ
ذو القرنین
و آنرا منکر شدند، نه سمع صواب شنو داشتند نه دیدهٴ عبرت بین نه دل روشن، تا حق تعالی را در یافتندی و پیغام را تصدیق کردندی، نه توفیق رفیق بود و نه هدایت را عنایت بود لاجرم حاصل کار ایشان و سر انجام روزگار ایشان این بود که ربّ العالمین گفت : «
اِنّا اَعتدنا جهنّم للکافرین نُزُلاً
....
ضلّ سعیهم فی الحیوة الدّنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً
»
توجّه علیهم التّکلیف و لکن لم یساعدهم التّوفیق و التّعریف و کانوا کما قیل :
|
احسنت ظنّک بالایّام اذ حسنت
|
|
و لم تخف سوء ما یأتی به القدر
|
|
و سالمتک اللّیالی فاعتبرت
(۱)
بها
|
|
و عند صفو اللّیالی یحدُث الکدر
|
گروهی دیگر مؤمنانند که عجائب آیات حکمت و رایات قدرت حق از روی عنایت و هدایت بر دلهای ایشان کشف کردند آنرا بجان و دل پذیرفتند و گردن نهادند و حلقهٴ بندگی در گوش فرمان کردند تا ربّ العزّه ایشانرا تشریف داد و باین اکرام و اعزاز مخصوص گردانید که : «
اِنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات کانت لهم جنّاتُ الفردوس نُزلاً
»
لهم جنان معجّلة سرّاً بسرٍّ و جنان مؤجّلة جهراً بجهرٍ، الیوم جنان الوصل و غداً جنان الفضل، الیوم جنان العرفان و غداً جنان الرّضوا.
ــ میگوید مؤمنان و نیک مردان فردا که در بهشت آیند ایشانرا بمنزل خاص فرود آرند و هم در وقت ایشانرا نزل دهند، نبینی کسی که مهمان عزیز بوی فرو آید تا آنگه که با وی نشیند و خلوت سازد نخست او را نزلی فرماید، همچنین ربّ العالمین در ابتداء آیت حدیث نزل کرد و ذکر لقا و
|
p.758
رؤیت بآخر آیات برد که : «
فمن کان یرجو لقاءَ ربّه
» الآیة... جای دیگر بیان کرد که آن نزل چیست : «
و لکم فیها ما تشتهی انفسکم و لکم فیها ما تَدّعون
» هرچه آرزو کنید در آن بهشت یابید و هرچه خواهید و جوئید بینید، آنگه گفت : «
نُزلاً من غفورٍ رحیمٍ
» نزلی است این از خدائی آمرزندهٴ بخشاینده، بمغفرت و رحمت خود داد نه بکردار بنده.
باش ای جوانمرد تا این بساط لعب و لهو در نوردد و صفت حدثان در گور از تو پاک کند، و هیکل ترا صُدرهٴ ابد پوشاند و در فضای ربوبیّت بی زحمت فنا، حقایق «
یحبّهم و یحبّونه
» بر تو کشف کند و بی عناء تعبّد در جنّات فردوس توقیعات : «
من
الحیّ الّذی لا یموت
» روان کند، و از بهر رعایت دل تو و ستر کار تو عتاب تو خود کند و شکایت تو با تو خود گوید : ما منکم من احدٍ الّا و یکلّمه ربّه لیس بینه و بین الله ترجمانٌ، و یقول الجلیل جلّ جلاله عبدی کیف کنت لک ربّا ــ بندهٴ من راه بندگی از خاشاک اغیار پاکست بی زحمت اغیار امروز با ما بگو که من ترا چگونه پرورد گاری بودم، چگونه خداوندی بودم.
ــ این همه عنایت و کرامت نه حق بنده است بر خدای که بنده را بر خدای تعالی جلّ جلاله هیچ حق نیست، بلکه حق تعالی کرم خویش است که میگزارد و هرگز روا نبود که کرم او بنهایت رسد.
«
فمن کانَ یرجو لقآءَ ربّه فلیعمل عملاً صالحاً
»
قال
سهل بن عبد الله
: العمل الصّالح المقیّد بالسّنّة.
و قیل العمل الصّالح الّذی لیس للنّفس الیه التفاتٌ و لا به طلبُ ثوابٍ و جزاءٍ.
و قیل العمل الصّالح ها هنا اعتقاد جواز الرّؤیة و انتظار وقتئذٍ، هر که بدیدار الله تعالی طمع دارد تا در دل اعتقاد کند که الله تعالی جلّ جلاله و عزّ کبر یاؤه دیدنی است دیداری عیانی و رازی نهانی و مهری جاودانی، هر که دیدار الله تعالی طلبد او را میعاد است که روزی بدان رسد،
من کان یرجو لقاءَ الله فانّ اجلَ الله لآتٍ
، بزرگ چیزی بیوسید و عظیم امیدی داشت و همّت وی بلند جائی رسید که دیدار خدای تعالی جلّ جلاله بیوسید، اگر این امید نبودی بهشت بدین خوشی چه ارزیدی، و اگر این وعدهٴ دیدار
|
p.759
نبودی رهی را خدمت از دل کی خیزیدی، هر کس را مرادی پیش و وی بی پی، عارف منتظر است تا دیدار کی، همهٴ خلق بر زندگانی عاشقند و مرگ بر ایشان دشوار، عارف بمرگ می شتابد باومید دیدار .
|
چه باشد گر خوری یک سال تیمار
|
|
چو بینی دوست را یک روز دیدار
|
|
p.753
(۱) نسخهٴ الف : ورزيدند.
p.754
(۱) اسفيجاب ( اسپيجاب ) اسم بلدة کبيرة من اعيان بلاد ماوراء النهر فی حدود ترکستان و لها ولاية واسعة قری کالمدن کثيرة و هی من الاقليم الخامس طولها ثمان و تسعون درجة و سدس و عرضها تسع و ثلاثون درجة و خمسون دقيهقة و کانت من اعمر بلاد الله و انزهها و اوسعها خصباً و شجراً و مياهاً جارية و رياضاً مزهرة... ( معجم البلدان ).
p.755
(۱) نسخهٴ الف : هام رنگ و هام سان.
p.756
(۱) نسخهٴ الف : دزد نيست و امين و مؤمن هست.
(۲) نسخهٴ ج : خستگانرا دل دادند.
p.757
(۱) نسخهٴ ج : فاغتررت.
|