p.15
قواله تعالی : «
بسم الله الرحمن الرحیم
».
بسم الله احسن الاسماء، رب الوری و الارض و السماء، مسخر الظلمة و الضیاء، مالك الاموات و الاحیاء، الواحد الفرد بلاا كفاء، الدائم الباقی بلافناء.
نام خداوندی كه محدثات و مكونات نمود گار فطرت او، جهانیان و جهانداران پرورده نعمت او، گردنهای گردنكشان در كمند جلال و قهر او، دلهای دوستان و آشنایان در روضهٴ جمال و لطف او، مسبحان عالم علوی بردر گاه عزت در حجب هیبت، كمربسته و گوش بفرمان او، اگر جن است و اگر انس محكوم تكلیف و مقهور تصریف او، در آسمان سلطان او، در زمین برهان او، پاكست و بزرگوار و بی عیب، خداوندی كه این همه صنع از او جمله قطره ایست از دریای كبریاء و عظمت او، فسبحانه من عزیز ضلت العقول فی بحار عظمته، و حارت الالباب دون ادراك عزته و كلت الالسن عن استیفاء مدح جلاله، و وصف جماله.
دیدههای عقول در ادراك جلال او خیره، آبهای روی متعززان در آب جمال او تیره، فهمهای خداوندان فطنت در بحار عظمت او غریق، زبانهای اهل فصاحت از استیفاء مدح جلال و وصف جمال او كلیل، در هر گوشه هزاران جریح است و قتیل.
ای عزنو همه عزیزانرا نعت ذل كشیده، ای جلال تو همه جلالها را داغ صغر بر نهاده، ای كمال تو همه كمالها را رقم نقصان بر زده، ای الهیت تو همه عالم را طراز بندگی بر كشیده، ای ارادت و مشیت و قضای تو از آلایش افهام و اوهام خلق پاك، ای صفات و نعوت قدم تو از ادراك هواجس و
|
p.16
خواطر و ضمایر آب و گل منزه، ای همه عالم جانها بر من یزید عشق نهاده و جز حسرت و حیرت سود ناكرده، همه عالم را ببوی و گفت و گوی خشنود كرده، و جرعهای از جام عزت به كس ناداده .
|
ای گشته اسیر در بلای تو
|
|
آنكس كه زند دم ولای تو
|
|
عشاق جهان همه شده واله
|
|
در عالم عز و كبریای تو
|
|
بر قصهٴ عاشقان خود بر زن
|
|
توقیع نعم و گرنه لای تو
|
« بسم الله » البا ــ بقاء الله رب العالمین.
السین ــ سلام الله علی المؤمنین.
المیم ــ محبةالله بعباده التائبین و المتطهرین.
باء اشارتست ببقاء اﷲ تعالی، خداوند جهان و جهانیان، و دارنده همگان، یقول اﷲ تعالی : «
ویبقی وجه ربك
ست بسلام الله بر دوستان و نواختن ایشان در دو جهان، یقول الله تعالی : «
تحیتهم یوم یلقونه سلام
».
میم اشارتست بمحبت خداوند مهربان، كه بلطف خود مهر و محبت خود دادببندگان، یقول الله تعالی : «
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
».
اینست شگرف كاری، و بزرگ حالی، كه قاصد بمقصود رسد، وعابد بمعبود، و طالب بمطلوب، و محب بمحبوب، نسیم وصال از مهب اقبال دمیده، و دوست بدوست رسیده، طغرای عزت برمنشور دولت كشیده، گوی انتظار بپای میدان ابد انداخته، علم قبول و وصول بر افراخته، رسول مقصود بدر آمده، روزگار فراق بسر آمده، سلام و كلام حق بی واسطه و ترجمان، ببندهٴ ضعیف پیوسته : «
سلام قولا من رب رحیم
»
قوله تعالی : «
كهیعص
»، سماع هذی الحروف شراب یسقیه الحق قلوب اولیائه، فاذا شربوا طربوا، واذا طربوا طلبوا، واذا طلبوا طلروا، واذا طاروا وصلوا، اذا وصلوا اتصلوا، فعقولهم مستغرقة فی لطفه، و قلوبهم مستهلكة فی كشفه ؛ سماع حروف مقطعات در مفتتح سور و آیات، شرابی است در قدح فرح ریخته، در كاس استیناس كرده، جلال احدیت بنعت صمدیت دوستان خود را داده، چون دوستان حق در بوستان لطف این شراب انس از جام قدس بیاشامند در طرب آیند، چون در طرب آیند، در طلب آیند، قفس كون بشكنند، به پر عشق بر افق غیب پرواز كنند، تا بكعبه وصل رسند، چون
|
p.17
رسیدند، در خود برسیدند، عقلهاشان مستغرق لطف گشته، دلهاشان مستهلك كشف شده، نسیم از لیت از جانب قربت دمیده خود را گم كرده و او را یافته.
پیر طریقت
گفت روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم، اكنون خود را میجویم او را می یابم، ای حجت را یاد، و انس را یادگار، چون حاضری این جستن بچه كار، الهی یافته میجویم، با دیده ور میگویم، كه دارم چه جویم، كه می بینم چه گویم، شیفتهٴ این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز، و جدا از هر كس، مرا در این سور هزار مطرب نه بس.
«
كهیعص
» ثنائی است كه حق جل جلاله بر خود میكند، باین حروف اسماء وصفات خود با یاد خلق میدهد، و خود را می ستاید، میگوید كه : اناالكبیر، انالكریم.
منم خداوند بزرگوار، جبار كرد گار، نامدار رهی دار.
كبیر اشارتست بجلال و كبریاء احدیت ؛ كریم اشارتست بجمال و كرم صمدیت.
عارفان در مكاشفه جلال اند، محبان در مشاهده جمال اند، چون بجلالش نظر كنی جگرها در میان خونست، چون بجمالش نظر كنی راحت دلهای محزونست.
آن یكی آتش عالم سوزست، این یكی نور جهان ــ افروزاست، آن یكی غارت دلهاست، این یكی راحت جانهاست.
پیر طریقت
گفت نامش زاد رهی، سخن آئین زبان، خبر غارت دل، عیان راحت جان.
بناء محبت كه نهادند برین قاعده نهادند، اول خطر جان و آخر سرور جاودان، اول خروش و ناله وزاری، آخر سلوت و خلوت و شادی.
باش ای جوانمرد تا این سیل بدریا رسد، و این بضاعت بخر یا
(۱)
رسد، ابر بر گریان شود و گل قبول خندان شود، و از حضرت عزت ذوالجلال نداء كرامت آید كه : عبادی بندگان من، رهیگان من، دوستان من، « یعینی ما تحمل المتحملون من اجلی » آن رنجها كه بشما رسید من میدیدم، آن نالهای شما را می شنیدم،
پیغامبر (ص) گفت : « تملأ الابصار من النظر فی وجهه و یحد ثهم كمایحدث الرجل جلیسه.
ها ــ اناالله الهادی منم خدای راهنمای، دلگشای حق آرای، منم كه در روضهٴ دل تو درخت هدایت و معرفت رویانیدم، منم كه در مرغزار سینهٴ تو نسیم طهارت و صفا وزانیدم، منم كه خورشید
|
p.18
سعادت از فلك ارادت تو تابان كردم، منم كه راه دراز بر تو سهل و آسان كردم، منم كه ترا در ازل پیش از تك و پوی عمل بنواختم، منم كه بی تو كارتو بساختم، منم كه دل تو برای خود از كونین پرداختم، قوله تعالی : «
و ما كنا لنهتدی لولا ان هدانا الله
».
خرقانی
گوید : او در تو آویخته است نه تو دروی
آویخته. فسطاط كرم زده، و بساط نعم گسترده، و ندادرداده كه : « اجیبوا داعی اﷲ ».
ای گدایان بمن آئید، نه بشما نیازی دارم، بلكه با شما رازی دارم.
آن عزیزی گوید : در بادیه می شدم یكی دیدم بیك پا می جست در غلبات وجد خویش.
گفتم تا كجا؟ گفت : «
والله علی الناس حج البیت
».
گفتم ترا چه جای حج است، تو معذوری.
گفت : «
وحملناهم فی البر والبحر
».
گفتم هما نا سوداش رنجه می دارد. چون
بمكه
رسیدم او را دیدم پیش از من رسیده.
گفتم چگونه رسیدی پیش از من؟
گفت : ندانستهای كه تو آمدی بتكلف كسبی، و من آمدم بجذبات غیبی.
كسبی بغیبی هر گز كی رسد.
یا بقول
ربیع انس
معنی آنست كه : « یا من
یجیر ولا یجار علیه
» ای خداوندی كه بر همه زینهارداری و كس بر تو زینهار ندارد، از همه برهانی و كس از تو نرهاند، همه در امان تواند و تو در امان كس نه، همه مقهورند و تو قهار، همه مجبورند و تو جبار، همه كرده و تو كردگار ــ عز جا رك و جل ثناؤك ولا اله غیرك.
« عین » میگوید.
« انا العزیز وانا العلی » منم تاونده با هر كاونده، بهیچ هست نماننده، بصفات خود پاینده ؛ بزرگواری بر تر از هرچه خردنشان داد، و پاك از هرچه پنداشت بآن افتاد.
فرد فی وصفه تضل الافكار، وتر عن ذاته تكل الا بصار، مامن شئی الا وفیه آثار، تشهد بانه العزیز الجبار، پایندهای بی زوال، فردی بی یار، دانندهٴ هرچه در ضمایر و اسرار، گردانندهٴ چرخ دوار، خالق اللیل و النهار، قهار و قوی و عزیز و جبار.
« صاد » میگوید، « انا الصادق انا المصور » منم خدای راست گوی، راست حكم، راست كار، نگارندهٴ رویها، آراینده نیكوئیها.
یقول الله تعالی : «
وصوركم فاحسن صوركم
» صد هزار بدایع و عجایب و صنایع در كون و كاینات از كتم عدم در عالم وجود آورد و در حق هیچ موجود این خطاب نكرد و هیچ آفریده را این تشریف نداد كه : «
فاحسن
|
p.19
صور كم
»
مگر این مشتی خاك را، تا بدانی كه خاكیان نواختگان لطفند، بر كشیدگان عطفند، نرگس روضهٴ جودند، سرو باغ وجودند، حقه در حكمتند، نور حدقهٴ عالم قدرتند، نور حدیقه فطرتند، ایشان مخلوق بی نظیر، او خالق بی نظیر، خود را گفت : «
احسن الخالقین
».
ایشانرا گفت : «
فی احسن تقویم
».
پیر طریقت
گفت : الهی بعنایت ازلی تخم هدایت كاشتی، بر سالت انبیأ آب دادی، بمعونت و توفیق پروردی، بنظر خود ببر آوردی ؛
خداونداسزد كه اكنون سموم قهر از آن بازداری، و كشته عنایت ازلی را برعایت ابدی مدد كنی.
«
ذكر رحمت ربك عبده زكریا
» اینت نثار رحمت خداوند بر بنده خویش، اینت غایت لطف و كمال و كرم كه نمود بمهربانی خویش، رحمتی كه گمان بوی راه نبرد، لطفی كه اندیشه در وی نرسد، رحمتی عطائی بفضل الهی، بعنایت ربانی، نه بعبادت و كسب بندگی، هر چند بنده بمعصیت میكوشد، او جل جلاله بستر خود می پوشد و از فضیحت می گوشد، و نعمت خود بروی میریزد.
اینست كه آن پیر طریقت گفته : اصبحت وفی من نعم الله مالا احصیه من كثرة مااعصیه، فلا ادری علی ماذا اشكره، علی حمیل مایسراوعلی قبیح ماستر.
در خبراست كه پیش
رسول (ص)
این آیت بر خواندند : «
قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا
».
رسول (ص) گفت : « بلی و لایبالی » ثم قال : « لعن الله المنفرین ثلاثا » یعنی الذین یقنطون الناس من رحمة الله.
آورده اند كه زاهدی در روزگار گذشته در صومعهای صد سال عبادت كرد پس هوی بروی غلبه كرد.
معصیتی بروی برفت و پس از آن پشیمان شد، خواست كه بسرورد خود بمحراب عبادت باز شود، چون قدم در محراب نهاد، شیطان بیامد و او را گفت : ای مرد شرم نداری؟
كه چنان كار كردی؟
و اكنون بحضرت جلال حق میآئی؟
خواست كه او را از حق نومید گرداند تا نومیدی زیادت گناهان وی باشد، در آن حالت ندائی شنید كه : « عبدی انت لی و انالك قل للفضولی مالك ».
|
p.20
قوله : «
اذنادی ربه نداء خفیا
» نشان اجابت دعا ثباتست بر دعا، چون بر دعا ثبات كردی اگر از اجابت كه نصیب تست محروم مانی، بعبادت كه حق الله تعالی است مشرف گردی، و این قدم ورای آن قدم است، و این مقام مه از آن مقام.
پیغامبر (ص) گفت : « الدعاء هوالعبادة ».
و بدان كه در دعا اضطرار باید، كه حق تعالی میگوید : «
امن یجیب المضطر اذادعاه
».
استغاثت باید كه میگوید : «
اذتستغیثون ربكم
».
تضرع باید كه می گوید : «
ادعوا ربكم تضرعا وخفیة
».
رغبت و رهبت باید كه می گوید : «
و یدعوننارغبا ورهبا
».
پیوسته باید نه گسسته كه میگوید : «
یدعون ربهم بالعذاة والعشی
».
اخلاص باید كه میگوید : «
فادعوه مخلصین له الدین
».
و در خبر است : « ان الله لایستجیب دعاء من قلب لاه ». لقمهٴ حلال باید كه گفت : « و ملبسه حرام و مطعمه حرام فانی یستجاب له ».
بنده چون شرایط دعا بجای آرد، مرغ قفصی است كه رب العالمین آواز وی دوست دارد.
عادت خلق چنانست كه مرغی بگیرند و او را قفصی سازند و آب و علف معد دارند، تا آن مرغ بوقت سحر ببانگ آید، همچنین رب العزة عابدان و عارفانرا در وجود آورد و دنیا قفص ایشان ساخت و منافع و مصالح ایشان در دنیا مهیا كرد و كارهاشان راست كرد، آنگه در محكم تنزیل گفت : «
و بالاسحار هم یستغفرون
». بنده بعجز خود در وقت سحر می زارد، و میخروشد و حق بلطف خود میشنود و می نیوشد.
قوله : «
قال رب انی وهن العظم منی و اشتعل الرأس شیبا
».
از روی اشارت بر ذوق
جوانمردان طریقت
، این كلمات دعوی پختگی است كه از نهاد
زكریا
بیامد، جلال عزت احدیت آن نقد دعوی وی بر محك بلازد، تا سر معنی در آن دعوی پدید آید، آن بلاها كه از قوم خود دید سبب این بود.
زكریا
چون بلا روی بوی نهاد پناه وادرخت داد، چنانكه در قصه است، غیرت در گاه عزت در رسید، ریشه طیلسان وی بیرون بماند، نشانی شد تا قوم وی بدانستند كه درخت پناه گاه وی شد.
بسرش ندا آمد یا
زكریا
اكنون كه پشت وادرخت دادی و پناه باوی بردی، نگر كه چه بلا بر تو گماریم ؛ اره بر نهادند و او را بادرخت بدونیم كردند.
تا عالمیان بدانند كه هر آنكس
|
p.21
كه پناه واغیر حق برد، اژدهای غیرت حق دمار از جان وی بر آرد.
ای مسلمانان در راه آئید تا حسرت
آدم
بینید، نوحهٴ
نوح
شنوید، بی كامی
خلیل
بینید، مصیبت
یعقوب
بینید، چاه وزندان
یوسف
بینید، اره بر فرق
زكریا
و تیغ بر گردن
یحیی
بینید، جگر سوخته و دل كباب گشته
محمد
عربی (ص)
بینید، زخمهای بدان سختی و عشقهای بدان تیزی.
|
گر زهر دهی بنوش بردارم
|
|
بی رای خودم من از برای تو
|
|
جزجان و دل و جگر نمی بینم
|
|
در گردش چرخ آسیای تو
|
قوله : «
انی خفت الموالی من ورائی
» تا آخر ورد قصهٴ
زكریا
است كه از حق سبحانه و تعالی فرزند خواست، و حق تعالی دعاء وی اجابت كرد و او را فرزندی داد، شایسته، پسندیده، هنری، به روز، پیغامبر، نام او
یحیی
.
پیغامبر (ص)
در حق وی گفته : « لاینبغی لاحد ان یكون خیرا من یحیی بن
زكریا
».
قیل یا
رسول اﷲ
و من این؟
قال :
الم تسمعوا كیف وصفه الله فی القرآن
: « یا
یحیی
خذالكتاب بقوة و آتیناه الحكم صبیا ».
آنگه
پیغامبر (ص)
سیرت و زهد وی حكایت كرد، گفت : در مسجد بیت المقدس شد، احبار و رهبان را دید، پشمینها پوشیده و كلاهای صوف بر سر نهاده و خویشتن را بر ستونهای مسجد بسته، باین ریاضت و مجاهدت خدایرا عبادت می كردند،
یحیی
چون ایشانرا دید، بخانه باز گشت مادر را گفت : برای من پشمینه ای ساز تا در پوشم و با احبار و رهبان در مسجد خدایرا عبادت كنم.
مادر گفت تا نخست از پیغامبر خدا
زكریا
بپرسم و از وی دستوری خواهم.
آنگه چون حال و قصه
یحیی
با
زكریا
گفت،
زكریا
یحیی
را خواند و گفت : یا بنی ما یدعوك الی هذا وانت صبی صغیر؟
این چه آرزو است كه ترا خاسته است و تو كودكی نارسیده، روزگار ریاضت و مجاهدت در نیافتهای.
یحیی
گفت : ای پدر بكودكی من چه بسته است، مرگ چون آید بسن از من كمتر گیرد و سكرات و عقبات مرگ بیند،
زكریا
چون این سخن از وی بشنید مادرش را گفت : كلاه پشمینه كه میخواهد راست كن كه رو است.
یحیی
بسان زاهدان پشمینه در پوشید و كلاه بر سر نهاد و بمسجد رفت و با احبار در عبادت شد.
چندان ریاضت و مجاهدت بر خود نهاد كه
|
p.22
تن وی نحیف گشت و ضعیف و نزار، و ازبس كه بگریست پوست از روی وی برفت و بر رخسار وی مغاكها پدید آمد.
زكریا
چون او را بر آن صفت دید دلتنگ شد بگریست، گفت : ای پسر، من ترا از حق تعالی بدعا خواستم تا چشمم بتو روشن باشد و دل شاد و خرم، اكنون این همه رنج چیست كه بر خود نهاده و درد دل من گشته ای؟
یحیی
گفت : ای پدر تو مرا بدین فرمودی.
گفت كجا بدین فرمودم؟
یحیی
گفت : الست القائل ان بین الجنة و النار لعقبة لایجوزها الاالبكاؤن من خیفة اﷲ.
نه تو می گوئی عقبه ایست میان بهشت و دوزخ، كه جز گریندگان و زارندگان از بیم خدای تعالی آن عقبه باز نگذارند.
آنكه
زكریا
برخاست و رفت و مادر وی بیامد، پنبه پاره ای بر روی وی نهاد و اشك وی با خون آمیخته، در آن پنبه میگرفت و می فشارد اشك و خون از آن پنبه می چكید.
زكریا
در آن نگریست دلش بسوخت، روی سوی آسمان كرد و گفت : « اللهم ان هذا ابنی و هذه دموع عینیه
وانت ارحم الراحمین
»
بار خدایا بر این بیچاره ببخشای كه آرام و قرارش نیست و بروز و شب آسایش را بوی راه نیست، توئی بخشاینده تر همه بخشایندگان و مر هم نهنده بر درد و سوزخستگان.
گفته اند كه خطاب آمد : ای
زكریا
! تو شفقت خویش دوردار كه بر در گاه ما چنین نازك و نازنین نتوان بود.
ناز و لذت دوستان ما جائی دگر خواهد بود، فردا در «
مقعد صدق عند ملیك مقتدر
».
و همان ساعت
یحیی
را وحی آمد كه : « یا
یحیی
اتبكی مما قدنحل من جسمك و عزتی و جلالی لو اطلعت علی النار اطلاعة لتدرعت مدرعة من الحدید فضلاعن المسوح ».
و گفته اند مادر وی بوی خواهش كرد تا او را یك شب بخانه برد،
یحیی
مدرعه ای از موی بافته پوشیده بود، آن از وی بر كشید و مدرعه ای از صوف در وی پوشید.
گفت : آخر این یكی نرم تر باشد، چه بود كه یك امشب در این صوف بیاسائی.
و عدسی پخته بود بخورد و از بهر دل مادر آن شب قیام شب بگذاشت و جنب فرا داد، در خواب نداء هیبت آمد كه : یا
یحیی
اردت دارا خیرا من داری و جوارا خیرا من جواری.
یحیی
از خواب در آمد، گفت : « یا رب اقلنی عثرتی فوعزتك لااستظل بظل سوی بیت المقدس ».
فلبس مدرعة الشعر و وضع البرنس علی رأسه و اتی بیت المقدس فجعل یعبداﷲ مع الاحبار حتی كان من
|
p.23
امره ما كان.
و روی ان الله عز و جل اوحی الی
یحیی بن زكریا
: یا
یحیی
انی قضیت علی نفسی ان لایحبنی عبد من عبادی اعلم ذلك من نیته الا كنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به، ولسانه الذی یتكلم به، و قلبه الذی یعی به، و اذا كنت كذلك بغضت الیه الاشتغال باحدغیری وادمت فكره واسهرت لیله واظمأت نهاره واطلع الیه فی كل یوم سبعین الف مرة، یتقرب منی واتقرب منه، اسمع كلامه واحب تضرعه، فوعزتی و جلالی لابعثنه یوم القیامة مبعثا یغبطه النبیون و المرسلون.
و روی ان
عیسی
و
یحیی
علیهما السلام یمشیان.
فصدم
یحیی
امرأة، فقال
عیسی
: یا ابن خالتی لقد اصبت الیوم خطیئة مااری الله تعالی یغفرهالك ابدا.
قال : و ماهی یا ابن خالتی؟
قال : امرأة صدمتها، قال : و الله ماشعرت بها.
قال : سبحانك الله! بدنك معی فاین روحك؟
قال : معلق بالعرش ولوان قلبی اطمان الی
جبرئیل
لظننت انی ما عرفت الله تعالی طرفة عین قط.
|
p.17
(۱) - نسخته ب: خريدار
|