p.61
بغیظكم
» چشانیده، آری سابقه ای رانده، چنانكه خود دانسته.
عاقبتی نهاده چنانكه خود خواسته از بشریت تیری ضعیف تر كیب در وجود آورده، و آن تیر در كمان علم ازل نهاده و در هدف حكم انداخته.
اگر راست رود، ثنا و احسنت اندازنده را، اگر كژ رود طعن و لعن تیر را.
شعر :
|
حیرت اندر حیرتست و تشنگی درتشنگی
|
|
|
گه گمان گردد یقین و گه یقن گردد گمان.
|
حضرت عز و جلال و بی نیازی فرش او ــ منقطع گشته درین ره صد هزاران كاروان.
قوله :
انا نحن نرث الارض ومن علیها
» میگوید مائیم میراث بر جهان ازجهانیان، و باقی پس جهانیان و جهان، و باز گشت كار خلق با ماست جاودان.
اشارتست ببقاء احدیت و فناء خلقیت آن روز كه اطلال و رسوم كون را آتش بی نیازی در زند و عالم راهباء منثور گرداند و تیغ قهر برهیا كل افلاك بگذراند، و غبار اغیار از دامن قدرت بیفشاند، و زمام اعدام بر سر مركب وجود كند.
پس ندادر دهد كه : «
لمن الملك الیوم
» كر از هرهٴ آن بود كه این خطاب را بجواب پیش آید، تا هم جلال احدیت جمال صمدیت را پاسخ كند.
و عز قدوسی كمال سبوحی را جواب دهد كه : «
اﷲ الواحد القهار
».
قوله : «
واذكر فی الكتاب ابرهیم انه كان صدیقا نبیا
» الصدیق ــ هو الواقف مع الله فی عموم الا و قات علی الصدق كسی را صدیق گویند كه بااﷲ تعالی بهمه حال و درهمه وقت راست رود.
بنفس در مجاهدت.
بدل در مشاهدت.
بروح در مکاشفت، بسر در ملاطفت، مراد خود فداء مراد حق کرده، ظاهر بخلق داده، باطن با حق آسوده، همه کس دست در دامن وی زده و دل وی بكس التفات ناكرده، خویشتن را با الله تعالی سپرده و بهر چه پیش آید رضا داده، اینست حال
خلیل (ع)
بگاه بلا و محنت.
جبرئیل
او را پیش آمد كه : هل لك من حاجة.
روی از
جبرئیل
گردانید و گفت : اما الیك فلا.
آنگه دست تسلیم از آستین رضا بیرون كرد و بر وی اسباب باز زد و بزبان تفرید گفت :