Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
20 طه شانزدهم 6

p.109

قوله تعالی : « بسم الله الرحمن الرحیم ». ذكر الله حبذا ذكراه جل الملك الحق تعالی الله مااشرف ذكره و ما اعلاه و ما اطیب وصفه و ما احلاه، فهوالعزیز الصمد الا له، الله است قدیم و آفرید گار رحمن است عظیم و پرورد گار، رحیم است و حلیم و آمرز گار، كریمست و لطیف، عیب پوش و عذر پوش و رهی دار، دستگیر و كارساز، عذر پذیر و سپاس دار، نغز كردار و خوش گفتار و لطیف دیدار، جمال نام امروز نصیب كفتار، جمال نام فردا نصیب دیدار، الهی در ازل تومان بر گرفتی و كس نگفت كه بردار، اكنون كه بر گرفتی بمگذار و در سایه لطف خود میدار، قوله : «طه» لینست خطاب خطیر و نظام بی نظیر، اینست سخن پر آفرین و بردلها شیرین، دل را انس و جانرا پیغام، از دوست یاد گار و برجان عاشقان سلام. «طه» هم نامست و هم تعریف، هم مدح، و هم پیغام، نام راست و تعریف درست، مدح بسزا پیغام تمام. قومی گفتند سو گندیست كه رب العزة یادمی كند بصفات و افعال خویش، می گوید بطول خداوند بر بندگان، بپاكی حق از گفت ناسزایان، بطهارت دل محمد خاتم پیغمبران ، بطهارت اهل بیت محمد شمعهای تابان، بطهارت دل عارفان و سوزسر و الهان. بدرخت طوبی جای ناز بهشتیان، بطرب اهل بهشت و یافت روح و ریحان، باین جمله سو گند یادمیكند : « ماانزلناعلیك القر آن لتشقی ». سعید جبیر گفت. طا از طیب است و هااز هادی، طااشارتست بپاكی، و پاكی الله را صفتست، وها اشارتست بهدایت، و الله ولی هدایتست، طا آنستكه مصطفی (ص) گفت : ان الله تعالی طیب لایقبل الا الطیب ». ها آنستكه قرآن مجید از آن خبرداد : « وان الله لها دی الذین


p.110

آمنوا ». الله بحقیقت راه نمای و دل گشای مؤمنانست، سرارای و مهرفزای رهیگانست، طیب ازعیب پاك، صمداز دریافت پاك، برتر ازدوری پاك، نزدیك از آمیغ پاك، قیوم ازتغیر پاك، احداز انباز وجفت و فرزند و كفو و همتا پاك، یافته از دریافت پاك، صبور از عجز پاك، مانع از بخل پاك، منتقم از حقد پاك، جبار از جور پاك، متكبر از بغی پاك، غضبان از ضجر پاك، شناختنی از اوهام پاك، صانع از حاجت پاك ».

قوله : « ما انزلنا علیك القر آن لتشقی » تسكین روعة مصطفی (ص) است كه او ترسنده تر خلق بود چنانكه گفت : انی ارجوان اكون اخشا كم لله » یاران گفتند، رسول خدانماز كردی ودر دل مبارك وی چندان ترس بودی كه می جوشیدی چنانكه آب گرم جوشیدی بر آتش. عمر خطاب گفت : ویرا دیدم در ملتزم ایستاده وزار زار می گریست، چون مرا دید گفت : هاهنا تسكب العبر ات.

قوله : « الا تذكرة لمن یخش »، قرآن یاد گارترسند گانست وخشیت ترس زنده دلان وعالمان است، یقول الله تعالی : « انما یخشی اﷲ من عباده العلماء » ترسی كه خاطر را ازحرمت كب كند، واخلاق را مهذب كند، و اطراف را ادب كند. هردل كه در آن ازخدای عزوجل ترس نیست آن دل خرابست ومعدن فتنه، واز نظر الله محروم تبصره شناخت حق محجوب، دلیری وبی حرمتی وناپاكی را با الله چه رویست، وباوی چه سر وكار، این چنانست كه مصطفی (ص) گفت درقنوت : « والشر لیس الیك » شررا بتوچه راه واهل آنرا باتوچه روی.

قوله : « تنزیلا ممن خلق الارض والسموات العلی » این قرآن فرو فرستادهٴ خالق زمین و آسمانست، انس دل دوستان و مرهم دردسوختگانست، شفای درد وطبیب بیمار دلانست، مصطفی (ص) گفت : « الا من اشتاق الی الله فلیسمع كلام الله فان مثل القرآن كمثل جراب مسك، ای وقت فتحته فاح ریحه ». جائی دیگر گفت : « تنزیل العزیز ـ الرحیم » فرو فرستادهٴ آن عزیز است كه اورا هم نور عزت است وهم نار عزت. بنور عزت


p.111

آشنارا بیفروخت وبنار عزت بیگانه را بسوخت، جای دیگر گفت : « وانه لتنزیل رب العالمین » فرو فرستاده خداوند جهانیان است، پروردگار و دارندهٴ همگانست، یكی تن پرورد بنعمت و دل پرورد بمحبت، آن درناز و نعمت، واین در راز ولینعمت، آن بر درگاه شریعت است درخدمت وریاضت، این درپیشگاه حقیقت سزای صحبت وقربت.

قوله : « الرحمن علی العرش استوی » هفت جای درقرآن یاد كرد كه من بر عرش مستویم.

شیخ الاسلام انصاری گفت قدس الله روحه، استواء خداوند برعرش در قرآنست و مرا بدین ایمانست، تأویل نجویم كه تأویل درین باب طغیانست، ظاهر قبول كنم و باطن تسلیم، این اعتقاد سنیانست، و نادر یافته بجان پذیر فته طریقت ایشانست، ایمان من سمعی است، شرع من خبری است، معرفت من یافتنی است، خبر را مصدقم یافت رامحققم، سمع را متبعم، بآلت عقل، بگواهی صنع، بدلالت نور، باشارت تنزیل، به پیغام رسول ، بشرط تسلیم، اما همیدانم كه نه جایگیر است بحاجت، كه جای نمایست بحجت، نه عرش بردارندهٴ الله تعالی است، که الله دارنده و نگهدارندهٴ عرشست، عرش خدا جویانرا ساخته، نه خداشناسانرا، خداجوی دیگرست و خدا ـ شناس دیگر، خداجوی را گفت : « الرحمن علی العرش استوی » خداشناسانرا گفت « و هومعكم » برعرش بذات، بعلم هرجای، بصحبت درجان، بقرب درنفس. ای جوانمرد در خلوت « وهو معکم » رخت فرو منه که « تعالی الله الملک الحق » باوی روانست، بربساط « ونحن اقرب » آرام مگیر كه « ما قدر و الله حق قدره » زیر آنست، با « و وجوه یومئذناضرة الی ربها ناظرة » گستاخ مباش كه « لاتدر كه الابصار » از بر آنست، هرچه « هوالاول » می دهد « هوالآ خر » می رباید، هرچه « هوالظاهر » نشان میكند، هوالباطن » محو می كند، این همه چیست، تامؤمن میان خوف ورجاو عارف میان قبض و بسط طوف می كنند، نمیتوان گفت كه نمیتوان یافت، كه شریعت خصمی میكند، و نمیتوان گفت كه توان یافت، كه عزت رضانمیدهد، عزیز عظیم لایعرف قدره ولایدرك حقه،


p.112

لطیف ودودیحبهم ویحبونه.

قوله : « وان تجهر بالقول فانه یعلم السر واخفی » النفس لاتقف علی مافی القلب، والقلب لایقف علی اسرار الروح، والروح لاسبیل له الی حقائق السر، والذی هواخفی فمالایطلع علیه الا الحق. نفس چه داند كه در كنج خانه دل چه تعبیه است، دل چه داند كه درحرم روح چه لطائف است، روح چه داند كه در سراپردهٴ سرچه ودایع است، سرچه داند كه در اخفی چه حقایقست، نفس محل امانتست، دل خانه معرفتست، روح نشانهٴ مشاهدتست، سرمحط رحل عشق است، اخفی حق داند كه چیست، ودانندهٴ آن كیست، وهم وفهم خلق از دانش آن تهیست.

قوله : « الله لااله الا هو » هرمنزل كه سلطان آنجا فرو خواهد آمد فراش باید كه از پیش برود و آن منزل بروبد، از خاشاك وخس پاك كند، چهار بالش سلطان بنهد، تاچون سلطان دررود، كارها ساخته بود و منزل پرداخته، چون سلطان عزت الا الله بسینه بنده نزول كند فراش لااله ازپیش بیاید، وساحت سینه بجاروب تجرید و تفرید بروبد وخس وخاشاك بشریت و آدمیت وشیطنت نیست كند و بیرون او كند آب رضابزند، فرش وفا بیفكند، عودصفا بر مجمره ولابسوزد، چهار بالش سعادت و دست (۱) سیادت بنهد، تاچون سلطان الا الله در رسد، در مهد عهد برسریر سر تكیه زند. شعر :

تكیه برجان رهی كن كه ترابادفدا
چکنی تکیه برآن گوشه دارافزینا

قوله : « وهل اتیك حدیت موسی اذرأی نارا » آتش نشان جودست، و دلیل سخا، عرب آتش افروزد تابدن مهمان گیرد، هیچكس بآتش مهمانی چون موسی (ع) . نیافت و هیچكس از آتش میزبانی چون الله تعالی ندید، موسی آتشی میجست كه خانه افروزد. آتشی یافت كه جان ودل سوزد، همه آتشها تن سوزد و آتش دوستی جان،


p.113

بآتش جان سوزشكیبائی نتوان. آتشها بر تفاوتست، آتش شرم و آتش شوق و آتش مهر، آتش شرم تفرق سوزد، آتش شوق صبر سوزد، آتش مهر دو گیتی سوزد، تاجز از حق نماند، دلیل یافت دوستی دو گیتی بسوختن است، نشان محقق باغیر حق نپرداختن است، علامت نیستی در خود برسیدن است، باران كه بدریا رسید برسید، در خود برسید آنكس كه بمولی رسید، موسی (ع) بسرمشرب توحید رسیده بود، كه خطاب : « انی اناربك » شنید، اورا فرمودند كه قدم در عالم تفربد نه ، پای بردو گیتی نهاد و مولی راهمت یگانه كرد.

قوله : « فاخلع نعلیك » ای فرغ قلبك عن حدیث الدارین، وتجرد للحق بنعت الانفراد، ای موسی یگانه را یگانه باش، اول در تجرید قصد، آنگاه در نسیم انس، ازدو گیتی بیزارشو تا نسیم انس از صحراء لم یزل دمیدن گیرد، حجاب تقسیم ازپیش برخاسته و نداء لطف بجان رسیده

« وماتلك بیمینك یا موسی » چون خطاب « انی اناربك » بسمع موسی رسید سلطان هیبت بر او تاختن آورد در حیرت و دهشت افتاد، ازصولت آن هیبت آرام را جای نماند نه تن صبر برتافت، نه دل باعقل پرداخت، تارب العالمین بنداء لطف تدارك دل وی كرد، حدیث عصادر میان آورد گفت : « و ماتلك بیمینك یاموسی » چیست اینكه دردست داری ای موسی ؟ گفت : « هی عصای » عصای منست. فرمان آمد كه : « القها یا موسی » بیفكن این عصا كه میگوئی عصای منست. موسی بیفكند آن عصا مار گشت. موسی چون آهنگ مار دید كه قصد وی كرد، بترسید و بهزیمت شد، ندا آمد كه : « خذها ولاتخف » ای موسی بر گیر و مترس، این همان عصاست كه تو گفتی و دعوی كردی که عصای منست، ای موسی ترا بادعوی چه كار بود، مردان راه دعوی نكنند و هیچ چیز بخود اضافت نكنند، آن صفت هستی و آثار دعوی موسی بود كه در آن حضرت روی بوی آورد، كه از دعوت بشریت بافطرت او شوبی مانده بود، آن شوب باین دعوی پدید آمد كه « عصای ». گفتندای موسی هنوز ازین انیت


p.114

چیزی باتو مانده است. رحمتی بود از حق جل جلاله ب موسی عمران كه گفت : « و ماتلك بیمینك » تا آن همه دعوی از نهاد موسی سربرزد و موسی (ع) رابر آن اطلاع دادند تا از آن دعوی برخاست و دامن عصمت خویش از آن گرد بیفشاند.

قوله : « و اضمم یدك الی جناحك تخرج بیضاء من غیر سوء » معجزهٴ موسی یكی بیرون از نفس وی بود عصا، دیگر در نفس وی بودید بیضا. عصا نمود كاری است از آیات آفاق، وید بیضا نمود كاری است از آیات انفس. و رب العالمین راه توحید خود برشناخت این دوطرف نهاده میگوید جل جلاله. « سنریهم آیا تنافی الآ فاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق ».

قوله : « لنریك من آیا تناالكبری » ای ــ الایة الكبری و هی ماكان یجده من الشهود و الوجود و مالایكون بتكلف العبد و تصرفه من فنون الاحوال التی یدركها صاحبها ذوقا. آیت كبری بحقیقت آنست كه از دیده خلق پوشیده و از تكلف و تصرف بنده رسته، شرابی از غیب روی نهاده ناخواسته، بسربنده رسیده و چاشنی آن آن بجان یافته، عیشی روحانی با صد هزار طبل نهانی، رستاخیز جاودانی، نفسی بصحبت آمیخته، جانی در آرزو آویخته، دلی بنور یافت غرق گشته، از غرقی كه هست طلب از یافت بازنمی داند. و از شعاع وجود عبارت نمی تواند، در آتش مهر می سوزد و از ناز باز نمی پردازد.

پیر طریقت گفت : الهی آنچه نا خواسته یافتنی است، خواهندهٴ بدان كیست؟ و آنچه از پاداش برتر است سئوال در جنب آن چیست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است، و هرچه از تعرض و سؤال است از رهی مستمدیست، الهی دانش و كوشش محنت آدم یست، و بهرهٴ هر یكی از تو بسزا كرد ازلیست.


p.112
(١) ـ دست. بمعني مسند است : فرهنك رشيدي