p.185
قوله تعالی : « یوم ینفخ فی الصّور » الایة نفخ
اسرافیل
در صورنشان قیامتست، واظهار سیاست وهیبت الهیت.
یكبار بدمد همه زندگان مرده شوند، باردیگر بدمد همه مردگان زنده شوند، صوریكی، و دمنده یكی، و آواز یكی، گاه زنده مرده شود، گاه مرده زنده شود، تابدانی كه احیا وافناء خلق بقدرت ملكست نه بنفخهٴ ملك. آن صیحه
اسرافیل
بمشرق همچنان رسد كه بمغرب، و بمغرب همچنان رسد كه بمشرق، شرقیان همچنان شوند كه غربیان، غربیان همچنان شوند كه مشرقیان، خلق را درسماع آن صیحه تفاوت نه، یكی را دورتر و دیگری را نزدیكتر نه، این چنانست كه قدیسان ملأ اعلی حافین، وصافین كر وبیان و روحانیان خدایرا میخوانند و آن ذرّه كه زیر اطباق زمینست درتحت الثری اورا میخواند، نه خواندن آن ذرّه از سمع الله دورتر، نه خواندن عرشیان بسمع او نزدیكتر.
از این عجبتر مردی بود درصدر این امت نام اوساریه.
بصحرای نهاوند جنك میكرد
عمر خطاب
درمسجد مدینه برمنبر خطبه می كرد واین قصّه معروفست، تا آنجا كه گفت یاساریة الجبل الجبل، رب العزة از مدینه تانهاوند حجابها برداشت، تاساریه آواز
عمر
بشیند دور چون نزدیك و نزدیك چون دور.
همچنین
اسرافیل
وصور، از آدمیان دورلكن نفخهٴ وی بایشان نزدیك تابدانی كه كار در رسانیدنست نه دردمیدن و گفته اند كه آوازصورنفخهٴ هیبتست و اظهار سیاست، و بنفخهٴ هیبت كسی رازنده كنند كه ببعث ونشور ایمان ندارد
|
p.186
وازقیامت وهول رستاخیر نترسد، اما بندهٴ مسلمان كه ببعت ونشور ایمان دارد واز احوال واهوال رستاخیز پیوسته ترسان ولرزان بود، اورا كه بیدار كنند بآواز فریشته ٴ رحمت، بنعت لطف و كرامت بیدار كنند.
هرمؤمنی را فریشته ای آید بسر خاك وی باهزاران لطف و رحمت و انواع كرامت كه یاولی اﷲ خیز، كه الله تعالی ترا میخواند.
قوله : « ویسئلونك عن الجبال فقل ینسفها ربی نسفا » الایة.
از روی ظاهر هیبت و سطوت عزت خود بخلق مینماید، وازروی باطن بندگان و دوستان خود را تشریف میدهد كه ما این زمین را فراش شما گردانیدیم، و بساط شما ساختیم.
چون شما نباشید بساط بچه كار آید، آسمان سقف شما ساختم، ستاره دلیل شما، آفتاب طباخ شما، ماه شمع رخشان شما، چون شما رفتید شمع بچه كار آید، ودلیل چه كند، بساطی كه برای دوست كردند چون برفت ناچار برچینند، چون شما رفتید ما این بساط برگیریم كه نه كسی دیگر را خواهیم آفرید.
« هوالذی خلق لكم مافی الارض جمیعاً » آسمان و زمین و ماه و آفتاب و جبال راسیات و بحار زاخرات دلالهٴ راه شما بودند هریكی رامشعله ای دردست نهاده و فراراه شما داشته.
فردا كه وقت نظر بود همه را از پیش تو برگیریم، گوئیم خبررفت و نظر آمد.
برهان وقتی باید كه عیان نبود، چون عیان آمد برهان چه كند، دلاله چندان بكار آید كه دوست بدوست ترسیده است، اما چون دوست بدوست رسید دلاله را چكند، چون روزگار روزگار خبر بود هدهد درمیان باید تا خبر دهد، امّا چون عهد نظر آمد هدهد بكار نیاید.
مصطفی
(ص)
تابمكّه بود
جبرئیل
آمد شدی می داشت چون بسدرهٴ منتهی رسید
جبرئیل
بایستاد، گفت ما اكنون حجاب گشتیم دوست بدوست رسید واسطه بكار نیست، و دلاله اكنون جزحجاب نیست.
« یومئذلاینفع الشفاعة الاّمن اذن له الرحمن » الایة.
مصطفی (ص)
گفت : « انّ الرّجل من امتی لیشفع للفئام من الناس فیدخلون الجنّة بشفاعته. وانّ الرّجل لیشفع للقبیلة وانّ الرّجل لیشفع للعصبة، وانّ الرّجل لیشفع لثلاثةنفر، و للرّجلین و للرّجل »
وروی انّ من هذه الاّمة لمن یشفع یوم القیامة لاكثر من ربیعة ومضر، فیشفع كل رجل علی قدر عمله.
وعن
|
p.187
جابر
قال : كناحول رسول الله فقال : « الاانّه مثلّت لی امتّی : فی الطین و علّمت اسمآء هم كماعلّم
آدم
الاسمآء كلها، وعرضت علی الرایات وانّ الفقیر من الفقراء لیشفع لعدد مثل ربیعة ومضر، فلاتز هدوافی فقر اءالمؤمنین ».
می گوید درامت من كس باشد كه فردای فیامت بعد دربیعة ومضر بشفاعت وی دربهشت روند، چون عظمت چاكران اینست وشرف ایشان بدر گاه عزت چنین است، حشمت وحرمت وشرف
سید اولین و آخرین
در مقام شفاعت خود چونست؟
گوئی دران می نگرم كه فردا دران عرصه عظمی و انجمن كبری
سیّد ص
لوات اﷲ علیه طیلسان شفاعت برسفت شفقت افكنده و آن بیچارگان و عاصیان امت دست دردامن. شفاعت وی زده : و
سید (ص)
همی گوید تا یكی مانده من نروم، شفاعتی لاهل الكبائر من امتی، وازحضرت عزت ذی الجلال این نداء لطف روان : « ولسوف یعطیك ربّك فترضی »
ای
محمد
چندانكه میخواهی می بحشم و آنچه میگوئی می پذیرم،
ای
محمد
سوختگان در گاه ماراگوی تادست تهی آرید برما، كه مادست تهی دوست داریم، فروشندگان دست پر خواهند، بخشندگان دست تهی،
ای
محمّد
درازل همه احسان من، درحال همه انعام من، درابد همه افضال من، اشارت بدرگاه بی نهایت بحكم رأفت و رحمت این است كه اگر صد سال جفاكنی، چون عذر خواهی گویم كس را درمیان شفیع مكن، تانداند كه توچه كرده ای آن روز كه مرا شفیع باید من خودشفیع انگیزم « من ذاالّذی یشفع عنده الاّ باذنه »
آن روز كه شفیع انگیزم، عدد جفاهای تو باوی بنگویم، و گرنه شفاعت نكند زان كه حلم من كشد بارجفای تو شفیع نكشد، كرم من پوشد عیبهای توشفیع نپوشد.
درخبرست كه روز قیامت بنده ای را بدوزخ می برند،
مصطفی (ص)
اورا ببیند گوید : یارب امتّی امتّی. خطاب آید كه ای
محمد
ندانی كه وی چه كرده است؟ عدد جفاهای بنده با وی بگوید،
مصطفی (ص)
گوید : سحقاً، او كه شفیع تواست چون بداند جفاهای تو، چنین گوید.
پس بدان كه آلوده ملوث را نپذیرد كسی مگر من، معیوب را ننوازد كسی جز از من
|
p.188
« فتعالی الله الملك الحق »، علوه كبریاوهٴ، و كبریاوهٴ سناؤه، وعلاؤه مجده، وعزّته عظمته، كسی كه علوّ و كبریاء جلّ جلاله بدانست واعتقاد كرد، نشانش آنست كه همه قدرها در جنب قدر او غدربیند، همه جلالها در عالم جلال اوزوال بیند، همه كمالها نقصان، و همه دعویها تاوان داند، كه با كمال او كس را كمال مسلّم نیست وبا جمال او كس را جمال مسلم نیست.
الا كلّ شیئی ماخلا الله باطل.
اگر عزت می طلبی تر ادران نصیب نیست، كه عزّت صقت خاص ماست و ذبول و خمول و قلّت سزای شما،
ابلیس
دعوی عزّت كرد، دست در دامن تكبّر زد، بنگر كه باوی چه كردیم.
فرعون
خود را درصفت علو جلوه كرد، بنگر كه اورا بآب چون كشتیم،
قارون
بكنوز خود تفاخر كرد، بنگر كه او را بزمین چون فرو بردیم،
بوجهل
دعوی عزّت كرد، گفت درمیان قوم خود مطاع و عزیزم فردا در دوزخ باوی گویند : « ذق انّك انت العزیز الكریم ».
آری من تواضع الله رفعه الله،و من تکّبر وضعه الله.
« ولا تعجل بالقران من قبل ان یقضی الیك وحیه وقل ربّ زدنی علماً »
مصطفی عربی
،
رسول قرشی
، كه آسمان و زمین كه آراستند باقبال و افضال و عصمت و حرمت وی آراستند، خطبهٴ سلطنت در كونین بنام وی كردند، اسم اورا شطرسطر توحید ساختند. علم اوّلین و آخرین دروی آموختند و منّت بروی ننهادند كه : « و علّمك مالم تكن تعلم » با این همه منقبت و مرتبت او را گفتند : از طلب علم فرو منشین زیادتی طلب كن.
« وقل ربّ زدنی علماً » تا بدانی كه لطایف و حقایق علوم را نهایتی نیست،
مصطفی (ص)
گفت : « انّ من العلم كهیئة المكنون لایعرفه الاّالعلماء با الله فاذانطقوا به لم ینكره الاّاهل الغرة بالله.
وقال
(ص)
: لایشبع عالم من علم حتی یكون منتهاه الجنّة ».
و گفته اند كه بر زبان
سیّد ص
لوات الله علیه این كلمه برفت كه : « انا اعلمكم با الله واخشا كم »، واین كلمه اگرچه
سیّد (ع)
از روی تواضع گفت شكر نعمت معرفت رنگ دعوی داشت، ربّ العزة آن نكته ازوی در نگذاشت و بحكم
|
p.189
غیرت او را از سرآن دعوی فراداشت گفت : « قل ربّ زدنی علماً » ای
محمد
برمقام افتقار بنعت انكسار دعاكن وازما زیادتی علم خواه، چه جای دعوی است و دعوی كردن خویشتن دیدنست، و بنده باید كه در همه احوال نظارهٴ الطاف ربّانی كند نه نه نظارهٴ خود، كه هلاك در خویشتن دیدنست و نجات در الله تعالی دیدن.
و فرقست میان
مصطفی (ص)
و
موسی
كلیم
،
موسی
چون دعوی علم كرد، ربّ العزة حوالت او بر
خضر
كرد و بدبیر ستان
خضر
فرستاد، تا میگفت : « هل اتّبعك علی ان تعلمن ممّا علمت رشدا ».
و
مصطفی (ص)
را حوالت برخود كرد گفت : « قل ربّ زدنی علما ».
قوله : « ولقد عهدنا الی
آدم
من قبل » تا آخر ورد قصّه
آدم
است و عهد نامهٴ خلافت وی، اوّل باوی خطاب هیبت رفت، تازیانهٴ عتاب دید قدم در كوی خوف نهاد وزاری كرد، باز اورا بزبر لطف نشاند عنایت ازلی در رسید، تاج اصطفا دید بربساط رجاشادی كرد، آری كاریست رفته وحكمی درازل پرداخته، هنوز
آدم
زلت نیاورده كه خیّاط لطف صدرهٴ توبة او دوخته، هنوز
ابلیس
قدم درمعصیت ننهاده بود كه پیلور قهر معجون زهر لعنت وی آمیخته.
ابتداء آثارعنایت ازلی درحق
آدم
صفی آن بود كه جلال عزّت احدیت بكمال صمدیت خویش قبضه ای خاك بخودی خود ازروی زمین بر گرفت، « انّ الله تعالی خلق
آدم
من قبضة قبضها من جمیع ادیم الارض ».
آنگه آنرا نخست درقالب تقویم نهاد چنانكه گفت : « لقد خلقناالانسان فی احسن تقویم »، پس آنرا در تخمیر تكوین آورد كه : « خمّرطینة
آدم
بیده اربعین صباحاً »، پس شاه روح را درچهار بالش نهاد او بنشاند که : « ونفخت فیه من روحی ».
پس منشور خلافت و سلطنت او در دارالملك ازل بر خواند كه : « انّی جاعل فی الارض خلیفة ».
اسامی جملهٴ موجودات بقلم لطف قدم برلوح دل او ثبت كرد كه : « و علّم
آدم
الاسمآء كلّها » مسبحان و مقدسان حظائر قدس وریاض انس را درپیش تخت دولت او سجده فرمود كه « واذقلنا للملائكة اسجد وال
آدم
» این همه مرتبت ومنقبت ومنزلت می دان كه
|
p.190
نه درشأن گل را بود، كه آن سلطان دل را بود، لطیفه ای ازلطائف الهی، سرّی از اسرار پارشاهی، معنئی از معنیهای غیبی، كه در سترسرّ « قل الرّوح من امر ربّی » بود، در سویدای دل آدم ودیعت نهاد، وبرزبان مطهر
مصطفی (ص)
از آن سرّسر بسته این نشان باز داد كه : « خلق الله
آدم
علی صورته » ملاء اعلی چون آن بزرگی و علاء وی دیدند، ارواح خود را نثار آستانهٴ مقدّس خاك كردند. ای جوانمرد
آدم
خاك بود، چندانكه قالب قدرت ندیده بود، ودرپرده صنع لطیف نیامده بود، و نور سرّعلم بروی نتافته بود، وسر مواصلت و حقیقت معیت محبت روی ننموده بود.
اكنون كه این معانی ظاهر گشت و این در حقایق در درج دل وی نهادند، اورا خاك مگو، كه اورا پاك گو، اورا احماء مسنون مگو، كه اورا لؤلؤ مكنون گو.
اگر كیمیا كه مصنوع خلقست می شاید كه مس را زر كند، محبّتی كه صفت حقست چرا نشاید كه خاك را از كدورت پاك كند، وتاج تارك افلاك كند، اگر از گلی كه سرشته تواست گل آید، چه عجب گراز گلی كه سرشته اوست دل آید.
پیری
را پرسیدند ازپیران طریقت كه
آدم صفی (ع)
با آن همه دولت ورتبت و منزلت وقربت كه اورا بود نزدیك حق جلّ جلاله، نداء « وعصی
آدم
» بروی زدن چه حكمت داشت.
پیر
بزبان حكمت برذوق معرفت جواب داد كه : تخم محبّت درزمین دل
آدم
افكندند واز كاریز دید گان آب حسرت برو گشادند، آفتاب « واشرقت الارص بنور ربّها » بر آن تافت، طینتی خوش بود قابل تخم درد آمد، شجرهٴ محبّت بررست هوای « فنسی » آنرا در صحرای بهشت بپرورد، آفتاب « فلم نجدله عزماً » آنرا خشك كرد، پس بداس « ثمّ اجتباه ربّه » بدرود، آنگه بباد « فتاب علیه وهدی » پاك كرد، آنگه خواست كه آنرا بآتش پخته گرداند، تنوری از سیاست « وعصی
آدم
» بتافت و آن قوت عشق در آن تنور پخته كرد هنوز طعم آن طعام بمذاق
آدم
نرسیده بود كه زبان نیاز برگشاد گفت : « ربّنا ظلمنا انفسنا » و گفته اند كه آدم را دو وجود بود : وجود اول دنیا را بودنه بهشت، وجود دوم بهشت را.
فرمان آمد كه ای
آدم
از بهشت بیرون شو بدنیا رو وتاج و كلاه و كمر درراه عشق درباز، و با
|
p.191
درد و محنت بساز، آنگه ترا بدین وطن عزیز ومستقرّ بقاباز رسانیم با صد هزار خلعت لطف و انواع كرامت علی رؤس الاشهاد بمشهد صد هزار و بیست واند هزار نقطهٴ نبّوت وذات طهارت ومنبع صفوت.
فردا
آدم
را بینی با ذریّت خود كه در بهشت میرود و ملائكهٴ ملكوت بتعجّب می نگرند ومی گویند : این مرد فردست، كه بی نوا وبی برگ از فردوس رخت برداشت.
ای
آدم
بیرون آوردن تو از بهشت پردهٴ كارها و سرّ رازها است، زیرا كه صلب تو بحر صد هزار و بیست واند هزار نقطه درّنبّوت است.
رنجی بر گیر، وتاروزی چند گنجی بر گیر، همچنین
مصطفی عربی (ص)
را گفتند ای
محمد
!
مامكّیانرا بر گماشتیم تا ترا ازمكّه بیرون كردند، وفرمودیم كه بمدینه هجرت كن، لباس غربت درپوش و بزاویهٴ حسرت
بوایوب انصاری
رو، این همه تعبیهٴ آنست كه روز فتح مكّه ترا باده هزار مرد مبارزتیغ زن بمكّه باز آریم تا صنادید قریش و رؤساء مكّه تعجب همی كنند كه این مرداست كه تنها بگریخت اكنون بنگرید كه كارش بكجا رسید.
همچنین روح پاك مقدس را گفتیم : تو معدن لطافتی و منبع روح و راحتی ترا كه بوطن غربت فرستادیم، ودر صحبت نفس شور انگیز بداشتیم، ودرین خاكدان محبوس كردیم، مقصود آن بود كه بآخر كار باصد هزار خلع الطاف و تحف مبار و هدایاء اسرار بحضرت خود باز خوانیم، كه : « یا ایتّها النّفس المطمئنّة ارجعی الی ربّك ».
ای
آدم
اگر ترا از بهشت درصحبت مار و
ابلیس
بدنیا فرستادیم، درصحبت رحمت و مغفرت و بدرقهٴ اقبال و دولت باز آوردیم.
ای
محمّد
اگر ترا از مكّه بصفت ذلّ بیرون آوردیم، بافتح وظفر ونصرت بصفت عزّباز آوردیم.
ای روح! عزیز اگر ترا درین خاكدان و منزل اندوهان و بیت الاحزان فراق روزی چند مبتلا كردیم، و مدتی درصحبت نفس اماره بداشتیم، بآخر درصحبت رضا و بدرقهٴ خطاب « ارجعی الی ربّك » بجوار كرامت باز آوردیم.
|
_
|