Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
21 انبیآء هفدهم 6

p.254

قوله : « وما جعلنا لبشر من قبلك الخلد افان متّ فهم الخالدون كلّ نفس ذائقة الموت » آنرا كه دردل یك نقطهٴ صدق پیدا گردد حقیقت عشق مرگ سر ازجان وی برزند زیرا كه وعدهٴ لقا آنجاست، آن چه جانی بود كه وعدهٴ لقا فراموش كند یا چه دلی بود كه ارتیاحی كه جز بمشاهدهٴ حق نتواند بود جائی دیگر طلب كند، لاراحة للمؤمن دون لقاءِ ربه. ای درویش هیچ دولت عزیزتر ازمرگ نیست، دین دارانرا تاج كبریا و كرامت بدروازهٴ مرگ برسر نهند بر خورداران شریعت توقیع دولت بدر مرگ خواهند یافت، مرگ حرم لااله الاالله است، مرگ آستانهٴ دارالملك قیامت است، وممرزوار حق است، مرگ مركز عزّعارفانست ؛ ومظنهٴ ارواح مقربان، مرگ طلیعهٴ عنایت ازلست ومقدمه رعایت ابد، در دوعالم هیچكس را آن راحت نیست كه مرد موحّد درلحد با احد، علم اسلام و كوس ایمان بقیامت باخود بخاك برد، تا با علم اسلام و كوس ایمان بقیامت درآید، چنانكه پادشاهان بشهر خویش درآیند.

داود طائی از كبار فقها بود درعلم ظاهر، ودر صدق چنان بود كه آن شب كه از دنیا بیرون شد از بطنان آسمان نداآمد كه یا اهل الارض انّ داود الطائی قدم علی ربّه، وهوعنه راض. مریدی ازآن وی میگوید داود را دیدم درحال نزع در خانهٴ خراب درشدت گرما برخاك افتاده و نیم خشتی درزیر سرنهاده و قرآن میخواند. گفتم یا داود لوخرجت الی الصحرآء ماذاكان. چه بود اگر این ساعت با خود رفقی كنی و وبصحرا بیرون شوی تا این گرما درتو اثر كمتر كند گفت : یافلان انّی لاشتهیه و لكن استحیی من ربّی، ان انقل قدمی الی مافیه راحة نفسی. هرگز این نفس


p.255

مرا برمن دست نبوده است درین حال اولیتر كه نباشد، وهم درآن حال برآن خاك كالبدخالی كرد رحمه الله. قال الجنید كلّ من كانت حیوته بربّه فانه ینقل من حیوة الطبع الی حیوة الاصل و هوالحیوة علی الحقیقة. قال الله تعالی : « فلنحییّنه حیوة طیّبة ».

قوله : « خلق الانسان من عجل » عجله دیگرست و مسارعه دیگر، عجله ناپسندیده است ونكوهیده و درآن نهی آمده كه : « فلاتستعجلون ». و مسارعه پسندیده است و ستوده وبدان امر آمده كه : « سارعوا ». عجله استقبال كاری است نه بوقت خویش و مسارعة شتافتن است بكاری فرموده باوّل وقت خویش، عجله نتیجهٴ وسواس شیطان است ومسارعه قضیهٴ توفیقست وتعظیم فرمان، ازعجله ندامت آید و شور دل، و از مسارعه سكینه پیوندد بجان ودل. هوالّذی انزل السكینة فی قلوب المؤمنین. حق جلّ جلاله آرامی فروفرستد بردل مؤمنان تا اورا بشناسند نادر یافته و دوست دارند نادیده، ازكار خود با كار وی پرداخته واز یاد خود با یاد وی آمده و ازمهر خود بامهر وی شده، همه یادها جز یاد وی همه سهواست. همه مرادها جزمراد وی همه لهو است، همه مهرها جز مهر وی همه لغو است.

« قل من یكلؤ كم باللّیل والنّهار » ارباب طریقت و اهل معرفت برزبان اشارت درمعنی این آیت گفته اند : من یأخذكم عن تصاریف القدرة ومن یحجبكم عن سوابق القضیة ومن بمنعكم من تنفیذ ماقدّره واجراء ماقضاه فسائر یسیر بانوار رحمته و آخر یسیر بنیران سخطته، برداشتن تهمت از سوابق قسمت در دین ر كنی عظیمست تكیه برتقدیر حق واعراض ازندبیر خودصر اط مستقیمست، بگذاشتن اختیار بصدق افتقار نقطهٴ پرگار طریقتست، خویش را باو سپردن ودست اعتماد بضمان وی زدن مدار اسرار حقیقت است، دارو گیر و نواخت و سیاست و تاج و تاراج همه بدست اوست و بحكم اوست، یكی را درصدر عزّت بنعت رفعت می نشاند، یكی را درصف نعال درعین مذلّت می دارد، یكی را بربساط لطف می نشاند، یكی را در زیر سیاط


p.256

قهر می آورد، آدم خاكی را ازخاك مذلّت برمی كشد و بحكم افضال برهامهٴ همّت می نهد، ابلیس مهجور را از عالم علوی درمی كشد وبرسر چهارسوی ارادت بی علت از عقابین عقوبت می آویزد، قومی را میگوید : « فاستبشروا ببیعكم » قومی رامیگوید : « قل موتوا بغیظكم ». موسی عمران چون بطلب آتش می شد شبانی بود با گلیم، چون باز آمد پیغامبری بود كلیم، بلعام باعور كه با آن كوه بر می شد ولیّی بود بحكم صورت، چون بازآمد سگی بود بحكم صفت، او جلّ جلاله اسرار ربوبیّت خود جائی آشكار كند كه عنقاءِ عقول آنجا پروهم نزند، ترازوی عدل درید اوست وحكم عدل اوست.

« ونضع الموازین القسط لیوم القیمة » حكم كرد بر آن كه خواست بآنچه خواست، حكمی بی مثل و قضائی بی جور كه همه اعزهٴ طریقت را از خوف این مقام زهره ها آب گشت، وجگرها خون شد و دلها بسوخت ازنهیب این حكم كه : « انّ الرّجل لیعمل بعمل اهل الجنّة وهو عندالله من اهل النّار، وانّ الرّجل لیعمل بعمل اهل النّار وهو عندالله من اهل الجنّة » سابقه ای رانده چنانكه خود دانسته، عاقبتی نهاده چنانكه خود خواسته : قوم طلبوه فخذلهم، وقوم هربوامنه فادر كهم، قومی شب وروز در ریاضت ومجاهدت گذاشته : والطلب ردّ والطریق سدّ در گوش ایشان فرو خوانده. قومی در بتكده معتكف گشته لات وهبل را مسجود خود كرده و ندآء عزّت پیاپی شده كه انالكم شئتم ام ابیتم و انتم لی شئتم ام ابیتم

ای جوانمرد اگرمددی ازغیب بنام تو فرستاده اند و نظری از نظرهای لطف بتو رسیده غازی آن رومی را چنان اسیر نبرد كه آن نظر ترا برد، لكن می دان كه بهیچ علت فرو نیاید و در هیچ سبب نیاویزد، نظر عزّت چون درآمد بیك لحظه از گبری صاحب صدری كند، واز راهزنی راهروی سازد « ونضع المو ازین القسط لیوم القیمة ». بدان كه آدمیان دو گروهند مؤمنانند وكافر ان، فردای قیامت كه عالمیانرا حشر كنند چنانكه ربّ العزّه گفت : « وحشر ناهم فلم نغادرمنهم


p.257

احداً » كافرانرا یكسر بدوزخ برند واعمال ایشان در ترازو نهند كه اعمال ایشان هباءً منثور بود، وهباءً منثور در تحت وزن نیاید، فذلك قوله : « فلانقیم لهم یوم القیامة وزنا » اما مؤمنان، هم مطیعانرا وهم عاصیانرا درمقام ترازو بدارند قومی را حسنات برسیئات افزون آید ایشانرا ببهشت فرستند و قومی راسیئات برحسنات افزون آید ایشانرا بدوزخ فرستند چنانكه گفت : « والوزن یومئذالحق » الی قوله : « بآیاتنا یظلمون »، وقومی را حسنات وسیئات در ترازو برابر آید ازیشان كس باشد كه در دین برادری دارد كه دردنیا با یكدیگر صحبت و در دین موافقت داشتند ربّ العزّه آن برادر را بر گمارد تا ازحسنات خویش چیزی بوی بخشد چنانكه كفهٴ حسنات وی برسیئآت راجح شود وباین سبب الله تعالی اورا ببهشت رساند و كس باشد كه در دنیا درمیانهٴ شب وقتی بیدار بود و مصطفی راعلیه الصّلوة السّلام درود داده چنانكه الله تعالی ازوی دانست ودیگر هیچكس ازوی آن حال ندانست وازآن خلوت وی خبر نداشت، ربّ العزّه آن درود وی برداشت ودر خزینهٴ غیب بنهاد تا روز قیامت آن ساعت كه او را حاجت بود از غیب آن صحیفه در آید كفهٴ حسنات بدان راجح آید، ربّ العزّه گوید عبدی این امانت تو بود بنزدیك من بوقت حاجت با تو رسانیدم فادخل الجنّة سالماً. واز ایشان كس باشد كه آن برادردارد كه بوی طاعت بخشد، ونه اورا ودیعت بنزدیك الله تعالی بود، اورا درآن مقام سیاست و هیبت رستاخیز بدارند تا بیم وترس و اندوه وی بغایت رسد آن بیم وترس واندوه كفارهٴ لختی گناهان وی شود، آن كفه سیئات وی بآن كفاره سبك گردد و كفهٴ حسنات راجح شود فرمان آید كه در بهشت شو كه كفهٴ حسنات راجح گشت وبحكم ازلی وعنایت سرمدی كارتوسره شد زبان حال وی این ساعت این گوید، من چه دانستم كه آروز برید وصالست و زیر ابر جود نومیدی محالست، من چه دانستم كه آن مهربان چنان بردبارست كه كه لطف ومهربانی اوبگناهكار بی شمارست.


_