p.274
بستان نباشد و معجزه پیدا نگردد، سردباش بر آتش نموردی تا بستان پدید آید سلامت باش بر
ابراهیم
تا معجزه پدید آید.
لطیفهٴ دیگر شنو ازین عجبتر، نفس تو بر مثال
نمورد
است و هواء نفس آتش است و آن دل سوختهٴ تو
خلیل
ست. نفس آتش هوی بر افروخته و دل را با سلاسل مكر واغلال شهوت در منجنیق معاصی نهاده و بآتش هوی انداخته هنوز یك گام نارفته كه عقل چون شیفتگان می آید بچاكری دل كه : هل لك من حاجة؟
دل جواب میدهد : اما الیك فلا.
ای عقل یاد داری كه ترا گفتند بیا بیامدی گفتند برو برفتی گفتند تو كیستی فرو ماندی؟
آن روزراه بخود ندانستی امروز بمن چون دانی راست؟
چون دل بآتش هوی فرو آید فرمان در آید كه : « یانار كونی بردا » ای آتش هوی سرد باش بردل كه او خود سوختهٴ محبت ماست ؛
ففی فؤاد المحب نار هوی.
سوخته را دیگر باره نسوزند.
چون آتش هوی را این فرمان آید در ساعت فرو میرد واز میان جان عارف بوستانی عجب پدید آید باصد هزار بدایع و لطائف انواع ازهارواشجار پرثمار، برهوای بوستان سحاب افضال می ریزد باران اقبال، بر نفس باران كفایت تا ازوطاعت و وفا روید، بردل باران هدایت تاازو شوق وصفا روید، بر زبان باران لطافت تا از و حمد و ثناروید، بر چشم باران كرامت تا ازو رؤیت ولقا روید.
|