Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
21 انبیآء هفدهم 6

p.271

« و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل »، خداوندان معرفت بزبان اشارت گفته اند


p.272

درمعنی این آیت، رشده ما كاشف به روحه قبل ابداعها قالبه، من تجلی الحقیقة. ابراهیم خلیل هنوز در كتم عدم بود كه خیاط لطف صدرهٴ توحید وی دوخته بود، هنوز قدم در دائره وجود ننهاده بود كه پیلور فضل شربت نوشاگین وی آمیخته بود، لاجرم چون در وجود آمد هم دربدایت نشو او آفتاب خلت تابیدن گرفت ینابیع علوم و حكم درصحن سینهٴ او گشادند، نور هدایت در حال صبی تحفهٴ نقطهٴ وی گردانیدند، كمر كرامت برمیان او بستند اورا بمحلی رسانیدند كه مقدسان ملأ اعلی انامل تعجب در دهن حیرت گرفتند گفنتد : الهنا جانهای ما در غرقابست از آن الطاف كرم وانواع تخصیص كه ازجناب جبروت روی ب خلیل نهاده، تا از در گاه عزت ذی الجلال ندا آمد كه : ای ملأ اعلی اگر ما آن آتش كه در كانون جان خلیل نهان كرده ایم بصحرا آریم از شررآن كونین و عالمین بسوزیم، آن مهجور در گاه عزت نمرود خاكسارز خواست كه ملك خلت خلیل برهم شكند وسپاه عصمت ویر امنهزم كند، آتشی افروخت كه تا خلیل را بسوزد وجزجان ودل خودرا در آن آتش كباب نكرد، وجز قاعدهٴ دولت خویش خراب نكرد، آن ساعت كه خلیل را بآتش انداختند و آتش بروبستان گشت او درمیان آن ریاض وانوارواز هار تكیه زده ونظارهٴ صنع الهی میكرد كه دختری از آن نمرود بربام كوشك آمد اطلاع بگیرد خلیل را دید بر آن هیأت در آن تنعم آسوده نشسته، روی سوی آسمان كرده گفت یااله الخیل ما الطفك بخلیلك كن بی لطیفا. ای خدای خلیل در خلیل خود نظر لطف كرده ای بلطف خود نواخت بروی تهاده ای یك نظر لطف نیز در كارمن بیچاره كن ونعمت خود برمن تمام كن، آن مخدره را بردیدار خلیل وقت خوش گشت دردعشق دین ناگاه سر ازنقطهٴ جان وی برزد، درخاك حسرت می غلتید و باوقت خویش تر نمی می كرد، هرگز كسی از حواشی آن سرای آواز آن مخدره نشنیده بود خدم و حواشی دویدند و نمرود را خبر كردند گفتند : ایها الملك جنت الحرة. ای ملك


p.273

تعجیل كن كه دخترت دیوانه گشته در خاك می غلتد و فریاد می كند وجامه بر خود پاره میكند نمرود پای تهی ازتخت خویش بیامد تا ببالین دختر، چون بربالین او نشست دختر بگوشهٴ مقنعه روی خویش ارپدر بپوشید گفت : ای پدر سرو طلعت تو جنابت كفر دارد واین دیدهٴ من طهارت یافته از مشاهدهٴ خلیل الله ، نباید كه دیگر بآن ملوث شود. گفت ای ماهروی پدر خلیل الله كیست؟ گفت : ابراهیم . نمرود چون این سخن بشنید دودست برفرق خویش زد گفت ماآتشی بر افروختیم كه ابراهیم را در آن بسوزیم، ندانستیم كه دل و جان خویش را در آن كباب میكنیم. گفت ای دختر اگر دیوانه گشته ای تا بغل و زنجیرت ببندند؟ گفت چون از اغلال و انكال دوزخ نجات یافتم بغل آهنین تو اندوه نخورم، گفت ای دختر اگر جز زمن خدائی دیگر گیری ترا هلاك كنم. گفت : الذی خلقنی فهو الهی. خدای من اوست كه مرا آفرید، نسب تو (۱) وامشتی خاكست اگر خواهی بكش و اگر خواهی بگذار این جان پاك از این مشكوة آلوده بنسب نمرودی مل تابر آید، او مرغیست تابر كدام درخت آشیانه می یابد. ای جوانمرد كسی كه درحرم عنایت ازلی شد هرگز غوغای محنت ابدی گرد دولت سرمدی او نگردد. دختر همان نظاره میكرد كه پدر كرد، دختر راسبب هدایت بود و پدر را شقاوت بیفزود. ومن لم یجعل اﷲ له نورا فماله من نور.

« قلنا یاناركونی بردا » اصحاب معارف و ارباب حقایق را درین آیت رمزی دیگر است، گفتند این ندا آتشی است كه در كانون جان خلیل تعبیه بود چون نمرود اورا درمنجنیق نهاد خلیل نیز سر خویش درمنجنیق مشاهدت نهاد، راست كه بنزدیك آتش نمرود رسید از سوز شهود حق خواست كه آه كند و آتش نمرود را تباه كند، ندا آمد كه : « یانار » ای آتش شهودی. « كونی بردا » برآتش نمرودی سردباش سلطنت خود بروی مران كه ما قضا كرده ایم كه ازمیان آتش بستانی پر ازهار و انوار برآریم كرامت خلیل خود را و اظهار معجزهٴ ویرا و اگر تو آنرا تباه كنی


p.274

بستان نباشد و معجزه پیدا نگردد، سردباش بر آتش نموردی تا بستان پدید آید سلامت باش بر ابراهیم تا معجزه پدید آید. لطیفهٴ دیگر شنو ازین عجبتر، نفس تو بر مثال نمورد است و هواء نفس آتش است و آن دل سوختهٴ تو خلیل ست. نفس آتش هوی بر افروخته و دل را با سلاسل مكر واغلال شهوت در منجنیق معاصی نهاده و بآتش هوی انداخته هنوز یك گام نارفته كه عقل چون شیفتگان می آید بچاكری دل كه : هل لك من حاجة؟ دل جواب میدهد : اما الیك فلا. ای عقل یاد داری كه ترا گفتند بیا بیامدی گفتند برو برفتی گفتند تو كیستی فرو ماندی؟ آن روزراه بخود ندانستی امروز بمن چون دانی راست؟ چون دل بآتش هوی فرو آید فرمان در آید كه : « یانار كونی بردا » ای آتش هوی سرد باش بردل كه او خود سوختهٴ محبت ماست ؛

ففی فؤاد المحب نار هوی.

سوخته را دیگر باره نسوزند. چون آتش هوی را این فرمان آید در ساعت فرو میرد واز میان جان عارف بوستانی عجب پدید آید باصد هزار بدایع و لطائف انواع ازهارواشجار پرثمار، برهوای بوستان سحاب افضال می ریزد باران اقبال، بر نفس باران كفایت تا ازوطاعت و وفا روید، بردل باران هدایت تاازو شوق وصفا روید، بر زبان باران لطافت تا از و حمد و ثناروید، بر چشم باران كرامت تا ازو رؤیت ولقا روید.


p.273
١- با (نسخه ج)