p.53
محمد
بدوست نازید که در حضرت بود.
موسی
لذّت مشاهدت نیافته بود ذوق آن ندانسته بود، از سمع و ذکر فراتر نشده بود، همه روح وی در شنیدن بود از آن باوی فراوان گفت، باز محمّد صلعم از حدّ سمع بنقطهٴ جمع رفته بود، غیرت مذکور او را با ذکر نگذاشته بود، موج نور او را از مهر بر گذاشته بود، تا ذکر در سر مزکور شد و مهر در سر نور، جان در سرعیان شد، و عیان از بیان دور، پس دل که در قبضه نازد غرقهٴ عیان خبر را چکند.
جان که در کنف آساید با ذکر فراوان چه پردازد.
|
کسی کورا عیان باید خبر پیشش و بال آید
|
|
|
چو سازد باعیان خلوت کجا دل در خبر بندد
|
گفتهاند –
الٓم
– نواختی است بزبان اشارت که بامهتر عالم رفت، یعنی اَفْرد سرّك لی، و لیّن جوارحك لخدمتی، و اقم معی بمَحْوِ رسومك تقرب منّی، ای سیّد از پردهٴ واسطهٴ جبریل یک زمان در گذر تا صفت عشق نقاب تعزّز فرو گشاید و آن عجائب الذخائر و درر الغیب که ترا ساخته است با تو نماید.
|
جبرئیل آنجا گرت زحمت کند خونش بریز
|
|
|
خون بهای جبرئیل از گنج رحمت باز ده
|
ای مهتر، یک قدم از خاک بیرون نه تا چون عیان باردهد ساخته باشی و از اغیار پرداخته، ای مهتر، آنچه آن جوانمردان بسیصد و نه سال در خواب نوش کردند تو در یک نفس در بیداری نوش کن که خانه خالی است و دوست تراست.
|
شب هست و شراب هست و عاشق تنهاست
|
|
بر خیز و بیا بتاکه امشب شب ماست
|
و گفته – الف اشارت که أنا، لام – لی، میم – منی – أنا منم که خداوندم، رهی را مهر پیوندم، نور نام و نور پیغامم دلها را روح و ریحانم، جانها را انس و آرامم.
لی – هر چه بود و هست و خواهد بود همه مُلک و مِلل من، محکوم تکلیف و مقهور تصریف من.
غالب دران امر من، نافذ در آن مشیّت من، بود آن بداشت من، حفظ آن بعون من.
منّی – هرچه آمد از قدرت من آمد، هر چه رفت از علم من رفت، هر چه بود از حکم من بود.
این تنبیه است بندگان را که شما عقل و دانش خویش معزول