Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة اول 1

p.52

« الٓم » – التّخاطب بالحروف المفردةِ سنّة الاحبابِ فی سنن المحاب فهو سرُّ الحبیب مع الحبیب، بحیث لایطّلع علیه الرّقیب.

بَیْنَ الْمُحِبِّیْنَ سِرٌ لَیْسَ یُفْشِیْهِ
قَوْلٌ وَ لا قَلَمٌ لِلْخَلْقِ یَحْکِیْهِ
زان گونه پیامها که او پنهان داد
یک ذرّه بصد هزار جان نتوان داد

در صحینهٴ دوستی نقش خطّی است که جز عاشقان ترجمهٴ آن نخوانند، در خلوت خانهٴ دوستی میان دوستان رازی است که جز عارفان دندنه (۱) آن ندانند، در نگارخانهٴ دوستی رنگی است از بی رنگی که جزوالهان از بی چشمی نه بینند.

جمال چهرهٴ جانان اگر خواهی که بینی تو

دو چشم سرت نابینا و چشم عقل بینا کن

تا با موسی هزاران کلمه بهزاران لغت برفت با محمّد صلعم در خلوت اَوْ اَدْنی بر بساط انبساط این راز برفت. که الف قلت لهاقفی فقالت قاف – آن هزاران کلمه با موسی برفت و حجاب در میان، و این راز با محمّد می برفت در وقت عیان. موسی سخن شنید گوینده ندید، محمّد صلعم راز شنید و در رازدار مینگرید. موسی بطلب نازید که در طلب بود،


p.53

محمد بدوست نازید که در حضرت بود. موسی لذّت مشاهدت نیافته بود ذوق آن ندانسته بود، از سمع و ذکر فراتر نشده بود، همه روح وی در شنیدن بود از آن باوی فراوان گفت، باز محمّد صلعم از حدّ سمع بنقطهٴ جمع رفته بود، غیرت مذکور او را با ذکر نگذاشته بود، موج نور او را از مهر بر گذاشته بود، تا ذکر در سر مزکور شد و مهر در سر نور، جان در سرعیان شد، و عیان از بیان دور، پس دل که در قبضه نازد غرقهٴ عیان خبر را چکند. جان که در کنف آساید با ذکر فراوان چه پردازد.

کسی کورا عیان باید خبر پیشش و بال آید

چو سازد باعیان خلوت کجا دل در خبر بندد

گفته‌اند – الٓم – نواختی است بزبان اشارت که بامهتر عالم رفت، یعنی اَفْرد سرّك لی، و لیّن جوارحك لخدمتی، و اقم معی بمَحْوِ رسومك تقرب منّی، ای سیّد از پردهٴ واسطهٴ جبریل یک زمان در گذر تا صفت عشق نقاب تعزّز فرو گشاید و آن عجائب الذخائر و درر الغیب که ترا ساخته است با تو نماید.

جبرئیل آنجا گرت زحمت کند خونش بریز

خون بهای جبرئیل از گنج رحمت باز ده

ای مهتر، یک قدم از خاک بیرون نه تا چون عیان باردهد ساخته باشی و از اغیار پرداخته، ای مهتر، آنچه آن جوانمردان بسیصد و نه سال در خواب نوش کردند تو در یک نفس در بیداری نوش کن که خانه خالی است و دوست تراست.

شب هست و شراب هست و عاشق تنهاست
بر خیز و بیا بتاکه امشب شب ماست

و گفته – الف اشارت که أنا، لام – لی، میم – منی – أنا منم که خداوندم، رهی را مهر پیوندم، نور نام و نور پیغامم دلها را روح و ریحانم، جانها را انس و آرامم. لی – هر چه بود و هست و خواهد بود همه مُلک و مِلل من، محکوم تکلیف و مقهور تصریف من. غالب دران امر من، نافذ در آن مشیّت من، بود آن بداشت من، حفظ آن بعون من. منّی – هرچه آمد از قدرت من آمد، هر چه رفت از علم من رفت، هر چه بود از حکم من بود. این تنبیه است بندگان را که شما عقل و دانش خویش معزول


p.54

کنید تا بر خورید. کار با من گذارید تا بهره برید، خدمت صافی دارید تا بار یابید، حرمت رفیق گیرید تا پیشگاه را بشائید، بر مرکب مهر نشینید تا زود بحضرت رسید، همّت یگانه دارید تا اول دیده در دوست بینید.

پیر طریقت و جمال اهل حقیقت شیخ الاسلام انصاری سخنی نغز گفته در کشف اسرار – الف و پردهٴ غموض از آن برگرفته. گفت : – « الف – امام حروف است، در میان حروف معروف است، الف بدیگر حروف پیوند ندارد، دیگر حروف بالف پیوند دارد الف از همه حروف بی نیاز است، همه حروف را بالف نیاز است. الف راست است، اول یکی و آخر یکی، یک رنگ، و سخنها رنگارنگ. الف علت شناخت از راستی علت نپذیرفت، تا آنجا که او جای گرفت هیچ حرف جای نگرفت. مقام هر حرفی در لوح پیداست، در حقیقت جمع در نظاره جداست. در هر مقامی از مقامات یکی نازل، همه یکی‌اند دو گانگی باطل. »

و گفته‌اند هر حرفی چراغی است از نور اعظم افروخته، آفتابی است از مشرق حقیقت طالع گشته، و بآسمان غیرت ترقی گرفته، هرچه صفات خلق است و کدورات بشر حجاب آن نور است و تا حجاب برجاست یافتن آنرا طمع داشتن خطا است.

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

که دارالملک ایمانرا مجزّد یابد از غوغا.

« ذلکَ الکِتابُ » ــ گفته اند این کتاب اشارت است بانک الله تعالی برخود نبشت از بهر امّت محمّد (ع) که اِنّ رحمتی سبقت غضبی و ذلک فی قوله عزّوجلّ ـ کتب ربکم علی نفسه الرحمة. و گفته اند اشارت بآن است که الله بردل مؤمنان نبشت ازایمان و معرفت وذلک قوله « کتب فی قلوبهم الایمان » ـ چنانستی که الله گفت ـ بندهٴ من؟ نقش ایمان در دلت من نبشتم، عطر دوستی من سرشتم، فردوس از بهر تو من نگاشتم، دلت بنور معرفت من آراستم، شمع وصال من افروختم، مُهر مهر من بر ان دل نهادم، رقم عشق در ضمیرت من زدم، کتب فی قلوبهم الایمان ـ لوح نبشتم لکن همه وصف تو نبشتم، دلت نبشتم همه وصف خود نبشتم، وصف تو که در لوح نبشتم بجبرئیل ننمودم، وصف خود


p.55

که در دلت نبشتم بدشمن کی نمایم، در لوح نبشتم جفا و وفاءِ تو، در دلت نبشتم ثنا و ومعرفت. نبشتهٴ تو از آنچه نبشتم بنگشت، نبشتهٴ خود از آنچه نبشتم کی بگردد؟ موسی تختهٴ از کوه کند، چون بر وی توریة نبشتم زبرجد گشت، دل عارف از سنگ جفوت بود چون بر وی نام خود نبشتم دفتر عزّت گشت.

« هُدَیً لِلمُتَّقین » ـ جای دیگر گفت : « هو لِلّذینَ آمَنوا هُدیً وَشفاء »، گفت این قرآن متقیانرا هُدی است، مؤمنانرا شفاست، آشنائی را سبب است، روشنائی را مدد است، کلید گوشها، آینهٴ چشمها، چراغ دلها، شفاء دردها، نور دیدهٴ آشنایان بهار جان دوستان، موعظت خائفان، رحمت مؤمنان. قرانی که ثناءِ آلهیّت مطلع قدم اوست، نامهٴ که بتیسیر ربوبیّت تنزّل اوست، کتابی که عزّة احدیّت بحکم غیرت حافظ و حارس اوست، در سرای حکم موجود و در پردهٴ حفظ حق محفوظ، یقول الله عزّوجلّ « اِنّا نحن نزّلنا الذِّکر واِنّا له لحافظون . »

چون دانی که قرآن متّفیانرا هدی است پس نسب تقویٰ درست کن تا ترا در پرده عصمت خویش گیرد ـ میگوید جلّ جلاله ـ « اِنّ اکرمکم عندالله اتقیکم. » فردا برستاخیز همه نسبها بریده شود مگر نسب تقویٰ. هرکه امروز بیناه تقویٰ شود فردا بجوار مولیٰ رسد. خبر چنین است که « ـ یُحشر النّاسُ یوم القیامة ثمّ یقول الله عزّوجلّ لهم ـ طالما کنتم تکلّمون و اَنَا ساکتٌ فاسکتوا الیوم حتّی اتکلّمَ، انّی رفعت نسباً و اَبَیتُم الاّ انسابکم، قلت اِنّ اکرمکم عندالله أتقاکم و اَبیتم انتم، فقلتم فلان بن فلان فرفعتم انسابکم و وضعتم نسبی فالیوم ارفعُ نسبی و وضعت انسابکم، سیعلم اهل الجمع من اصحاب الکرم و این المتّقون. »

عمر خطاب کعب الاحبار را گفت که از تقوی با من سخنی گوی. گفت ـ یا عمر بخارستان هیچ بار گذر کردی؟ گفت کردم. گفتا چه کردی و چون رفتی در آن خارستان؟ گفتا متشمّر فراهم آمدم و جامه با خود گرفتم و خویشتن را از خار بپرهیزیدم گفت یا عمر آنست تقوی ـ و فی معناه انشدوا .

خلّ الذّنوب صغیرها و کبیرها فهی التقی.
کن مثل ماشٍ فوق ارض الشوک یحذر مایَری

لاتحقرنّ صغیرةً ـ انّ الجبالَ من الحصیٰ


p.56

آنکه صفت متّقیان و حلیت ایشان درگرفت گفت : « اَلَّذینَ یُؤمِنونَ بِالغیبِ »، خدایرا نادیده دوست دارند و بیگانگی وی اقرار دهند و بیکتائی وی در ذات و صفات بگروند و پیغامبر وی را نادیده استوار گیرند و رسالت وی قبول کنند و براه سنّت وی راست روند و پس از پانصد سال سیاهی بر سپیدی بینند بجان و دل قبول کنند. و پیغام که گزارد و خبر که داد از عالم ملکوت و سدره منتهی وجنّات مأوی و عرش مولی و عاقبت این دنیی، بدرستی آن گواهی دهند. و بهمه بگروند. ایشانند که مصطفی ع ایشانرا برادران خواند و گفت : ـ و اشوقاه الی لقاء اخوانی!

« وَیُقیمونَ الصَّلوةَ » _ نماز کنند که گویی در الله می نگرند و با وی راز میکنند، تصدیقاً لقوله علیه السلام : اعبدِ الله کَاَنّک تراه فان لم تکن تراه فَاِنّه یراک و قال صلعم « اِنّ العبد اذا قام فی الصّلوة فَاِنّما هی بین عینی الرّحمن جلّ و عزّ، فاذا التفت یقول الله عزّ و جل: ـ ابنَ آدم اذا من تلتفتُ الی خیر لک مِنّی تلتفت ابنَ آدم، اقبل علیّ فانا خیرُ لک مِمّن تلتفت الیه. » کوش تا آن ساعة که بنماز درآئی اندیشه با نماز داری و دل با راز پردازی و بادب باشی و دل از نعمت برگردانی و قدر راز ولی نعمت بدانی، که دون همت و مختصر کسی باشد که راز ولی نعمت یافت و دل بنعمت مشغول داشت.

« وَمِمّا رَزقناهُم یُنفِقُون » ـ در صفت متقیان بیفزود ـ گفت نواختی که بر ایشان نهادیم و نعمتی که ایشانرا دادیم بشکر آن نعمت قیام کنند، بفرمان شرع درویشانرا نوازند و بایشان مواساة کنند، و نایبان حق دانند در فرا گرفتن صدقات، و این خود راه عموم مسلمانانست که فریضه گزارند یا اندکی به تبرّع بیفزایند. امّا راه اهل حقیقت درین باب دیگرست که ایشان هرچه دارند بذل کنند و نیز خود را مقصّر دانند. یکی پیش شبلی آمد گفت ــ در دویست درم چند زکوة واجب شود. گفت ـ از آن خود میپرسی یا از آن من. گفت تا این غایت ندانستم که زکوة من دیگر است و زکوة شما دیگر. این را بیان کن. گفت ـ اگر تو دهی پنج درم واجب شود و اگر من دهم جمله دویست درم و پنج درم شکرانه برسر عامه امت که فریضه زکوة گزارند. حاصل کارایشان آنست که گویند بار خدایا بانچه دادیم از ما راضی و خشنود هستی و اهل خصوص که جملهٴ مال


p.57

بذل کنند ثمرهٴ عمل ایشان آنست که الله گوید بندهٴ من بآنچه کردی از من راضی و خشنود هستی و شتّان ما بينهما. وصف الحال صدیق اکبر گواهی میدهد که چنین است ـ پس از آنکه جمله مال خویش بذل کرد روزی بیامد بحضرت نبّوت گلیمی سپید درپوشیده و خلالی ازخرما پیش گلیم بیرون زده،قال فنزل جبریل و قال یا محمد اِنّ الله یقرئک السّلام و یقول ما لابی بکر فی عبائه قد خلّها بخلالٍ. فقال یا جبریلُ اَنفقَ علیه مالَه قبل الفتح. قال فانّ الله عزّ وجَلّ یقول اِقرئه السّلام و قل له اِنّ الله عزّوجلّ ـ : یقول اَراض انت عنّی فی فقرک هذا ام ساخطٌ. فقال أسخطَ علیَّ رَبّی؟ انا عن ربّی راضٍ. و گفته اند قوام بنده و استقامت احوال وی بسه چیز است ـ یکی دل، دیگر تن، سدیگر مال. تا ایمان بغیب ندهد دل وی در راه دین مستقیم نشود و روشنائی آشنائی در وی پدید نیاید، و تا فرایض نماز نگزارد سلامت و استقامت تن وی بر دوام راست نشود، و تا زکوة از مال جدا نکند آن مال با وی قرار نگیرد.

« وَالّذینَ یُؤمِنونَ بِما اُنزِلَ اِلَیکَ وَما اُنزِلَ مِن قَبلِکَ . » ـ این آیات هم صفت متّقیان است و اثبات ایمان ایشان بقرآن و غیر آن هرچه فرو آمد از آسمان از پیغام و نشان بزبان پیغامبران، رب العالمین ایشانرا دران بستود و به پسندید و ایمان ایشان قبول کرد، و هر شرفی و کرامتی که امّتان گذشته را بود اینانرا داد و بران بیفزود و هر گران باری و سختی که بریشان بود ازینان فرو نهاد. ایشانرا روزگار عمل درازتر بود و این اُمت را ثواب طاعت بیشتر، ایشان را توبت وقتی بود و عقوبت ساعتی، و گناهان این اُمت را مجال توبت تا وقت نزع و عقوبت در مشیت. وانگه ربّ العالمین منت نهاد بر مصطفی (ع) و گفت « وما کنتَ بجانب الطور اذ نادینا » ای مهتر تو آنجا نبودی حاضر بران گوشهٴ طور که ما با موسی سخن تو گفتیم و سخن امّت تو؟ موسی گفت بار خدایا من در توریة ذکر امّتی میخوانم سخت آراسته و پیراسته و پسندیده، سیرتها نیکو دارند و سریرتها آبادان، که اند ایشان. فقال الله تعالی ـ فتلکَ امّة محمد . موسی مشتاق این امت شد گفت بار خدایـا روی آن دارد که ایشانرا بـامن نمائی. گفت نه که ایشانرا وقت بیرون آمدن نیست. اگر خواهی آواز ایشان بگوش


p.58

تو رسانم. پس الله بخودی خود ندا در عالم داد که « یا امّةَ احمد » ـ هرچه تا قیام الساعة امّت وی خواهند بود همه گفتند لَبّیک ربّنا و سَعدیک ـ چون ایشانرا برخوانده بود بی تحفهٴ بازنگردانید، گفت ـ اعطیتکم قبلَ ان تسألونی و غفرت لکم قبلَ اَن تستغفرونی. عجب نیست که موسی کلیم ص پس از آنک در وجود آمده بود و شرف نبوّت و رسالت یافته و مناجات حق را بپایان کوه طور شده الله او را بندا برخواند. عجبتر اینست که قومی بیچارگان و مشتی آلودگان نا آفریده هنوز در کتم عدم بعلم الله موجود ایشانرا بندا میخواند و ببندگی می نوازد.

« و بِالآخرةِ هُم یُوقِنُـون » ـ و برستاخیـز و احوال غیبی چنان بی گمان باشند که حارثه آنگه که مصطفی پرسید از وی که ـ کیف اصبحت یا حارثه . قال اصبحت مؤمناً بالله حقّاً و کاَنّی باهل الجنّة یتزاورون و کانّی باهل النار یتعاوون کأنّی انظر الی عرش ربّی بارزاً مصطفی ص او را گفت عرفت فالزم. هذا عامر ابن عبدالقیس یقول لو کشف الغطاء ما ازددتُ یقیناً.

« اُولئِـکَ عَلیٰ هُدیً مِن رَبِّـهِم . » ــ اینت پیروزی بزرگوار و مدح بسزا، اینت دولت بی نهایت و کرامت بی غایت، درِ فراست بریشان گشاده و نظر عنایت بدل ایشان روا داشته، و چراغ هدی در دل ایشان افروخته تا آنچه دیگران را غیب است ایشانرا آشکارا، و آنچه دیگرانرا خبر است ایشانرا عیان، انس مالک در پیش عثمان عفان شد قال ـ و کنت رأیت فی الطّریق امرأة فامّلت محاسنها فقال عثمان یَدخُلُ علیّ اَحدکم و آثارالزّناءِ ظاهرةٌ علی عینیه ـ فقلت اَوَحیٌ بعد رسول الله فقال لا ـ ولکن تبصرةٌ و برهانٌ و فراسةٌ صادقةٌ. وقد قال صلعم ـ « اتّقوا فراسَةَ المؤمن فَاِنّه ینظر بنورالله » پیری را پرسیدند که این فراسة چیست. جواب داد که ارواحٌ تتقلّب بالملکوت فَتشرفُ علی معانی الغیوب، فتنطق عن اسرار الحق نطق مشاهدةٍ لا نطق ظَنٍ و حِسبانٍ. و فی معناه انشدوا.

فدیت رجـالاً فی الغیـوب نزولٌ
و اسرارهم فیما هناک تجولُ
یرومون بالاسرار فی الغیب مشهداً
من الحقّ ما للنّاسِ منه سبیلُ

p.59

فیلقون روح القدس فی سرّ سرّ هم
و یبقون فی مهنیً لدیه نزولٌ
رجالٌ لهم فی الغیب قربٌ و محضرٌ
و انفسهـم تحت الوجود قتیلٌ

سری سقطی استاد جنید بود رحمهما الله روزی فرا جنید گفت ـ که مردمانرا سخن گوی و ایشان را پند ده که ترا وقت است که سخن گویی ـ جنید گفت خود را باین مثابت نمی دانستم واستحقاق آن درخود نمیدیدم آخر شبی مصطفی را بخواب دیدم و کان لیلة جمعة قال لی تکلّم علی النّاس ـ مصطفی وی را گفت که سخن گوی مردمانرا ـ جنید گفت من همانشب برخاستم پیش از صبح و بدر سرای سری رفتم فدققت علیه الباب فقال السری لَم تُصدّقنا حتّی قیل لک. روز دیگر بجامع بنشست و خبر در شهر افتاد که جنید سخن میگوید. غلامی نصرانی بیامد متنکّروار گفت یاشیخ ما معنی قول رسول لله اتّقوا فراسَةَ المؤمن فَانّه ینظر بنور الله. فاطرق الجنید ثم رفع الیه رأسه فقال أسلم فقد حان وقتُ اسلامک. فاَسلم الغلام. نگر تا اعتراض نیاری بر احوال ایشان و منکر نشوی فراسة ایشانرا که این گواهی آدمی بر مثال آئینه ایست زنگ گرفته تا آن زنگ بر روی دارد هیچ صورت در وی پدید نیاید چون صیقل داد همه صورتها در آن پیدا شود، این دل بنده مؤمن تا کدورات معصیت بر آن است هیچ چیز در آن پیدا نشود از اسرار ملکوت، چون زنک معاصی از آن باز شود اسرار ملکوت و احوال غیبی در آن نمودن گیرد، این خود مکاشفهٴ دلست، و چنانک دلرا مکاشفه است جانرا معاینه است. مکاشفه برخاستن عوایق است میان دل و میان حق، و معاینه هام دیداریست تا با دل است هنوز با خبرست چون بجان رسید بعیان رسید.

عالم طریقت و پیشوای اهل حقیقت شیخ الاسلام انصاری قدّس الله روحه بر زبان کشف این رمز برون داده و مهر غیرت از آن برگرفته،گفت «روز اول در عهد ازل قصه رفت میان جان و دل، نه آدم و حوا بود نه آب و گل، حق بود حاضر و حقیقت حاصل، وکنّا لحکمهم شاهدین. قصهٴ که کس نشنید بآن شگفتی، دل سایل بود و جان مفتی، دل را واسطهٴ در میان بود و جانرا خبر عیان بود هزار مسئله پرسید دل از جان همه متلاشی، در یک حرف جان همه را جواب داد. در یکطرف نه دل از سؤال سیر آمد نه جان از جواب


p.60

نه سؤال از عمل بود نه جواب از ثواب، هرچه دل از خبر پرسید جان از عیان جواب داد تا دل با عیان بازگشت و خبر فرا آب داد. گر طاقت نیوشیدن داری مینیوش و گرنه به انکار مشتاب و خاموش،دل از جان پرسید که وفا چیست؟ و فنا چیست؟ و بقا چیست؟ جان جواب داد که وفا عهد دوستی را میان دربستن است و فنا از خودی خود برستن است و بقا بحقیقت حق پیوستن است. دل از جان پرسید که بیگانه کیست؟ و مزدور کیست؟ و آشنا کیست؟ جان جواب داد که بیگانه رانده است، و مزدور بر راه مانده، و آشنا خوانده. دل از جان پرسید که عیان چیست؟ و مهر چیست؟ و ناز چیست؟ جان جواب داد که عیان رستاخیز است و مهر آتش خون آمیز است، ناز نیاز را دست آویز است. دل گفت بیفزای، جان جواب داد که عیان با بیان بدساز است، و مهر با غیرت انبازاست، و آنجا که ناز است قصّه دراز است. دل گفت بیفزای، جان جواب داد که عیان شرح نپذیرد، و مهر خفته را براز گیرد، و نازنده بدوست هرگز نمیرد. دل از جان پرسید که کس بخود باین روز رسید. جان جواب داد که من این از حق پرسیدم حق گفت : یافت من بعنایت است، و پنداشتن که بخود بمن توان رسید جنایت است. دل گفت ـ دستوری هست یک نظر، که بماندم از ترجمان و خبر؟ جان جواب داد که ایدر خفته را آب رود و انگشت در گوش آواز کوثر شنود؟ این قصّه میان جان و دل منقطع شد، حق سخن درگرفت و جان و دل مستمع شد قصه میرفت تا سخن عالی شد و مکان از نیوشنده خالی شد، اکنون نه دل از ناز می بیاساید نه جان از لطف. دل در قبضه کرم است و جان در کنف حَرَم، نه از دل نشان پیدا نه از جان اثر، در هست نیست کرمست و در عیان خبر، سرتاسر قصّه توحید همین است، کنت له سمعاً یسمع لی. گواهی بداد که چنین است.


p.52
(۱) دندنه کردن، زير لب سخن گفتن.
p.55

قرآن مجید (الحجرات)[49:13]: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ
p.56

قرآن مجید، بقره(2) -3: وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ