Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
22 الحج هفدهم 6

p.354

قوله : « الم تر انّ اﷲ یسجد له من فی اسّموات و من فی الارض » الآیة ... بدانكه هرچه در هفت آسمان و هفت زمین است حیونات و جمادات همه آنند كه خدایرا جلّ جلاله میخوانند و او را سجود میكنند، و به بی عیبی گواهی می دهند، وبپا كی یاد می كنند، امّا بعضی آنست كه آدمی بعقل خود فرا دریافت آن می رسد و از ادراك آن عاجز نه و بردانش وی پوشیده نه، سجود فریشتگان در آسمان ومؤمنان در زمین از آن نمط است، ذلك قوله : « یسجدله من فی الّسموات و من فی الارض »، امّا بعضی آنست كه عقل آنرا رد می كند و دل درآن می شورد ودین آنرا می پذیرد و الله تعالی بدرستی آن گواهی می دهد، سجود آفتاب و ماه و ستارگان و درختان و جنبندگان از این بابست، رب العزه آنرا در قرآن یاد كرد و مؤمنانرا با قرار و تسلیم فرمود كه : « وامر نا لنسلم لرّب العالمین »، هر كه الله تعالی بوی نیكوئی خواست و دل روشن داد و توفیق رفیق كرد كه آنچه كه در خرد محال است الله تعالی بر آن قادر بر كمال است معقول و نامهقول را مقدّر است و مقتدر، فاطر و مدبرّ، نه باوّل عاجز نه بآخر، از كیف باطن است و بقدرت ظاهر. ای جوانمرد حیلت در رزق محنت بار آورد و تكلّف در دین حیرت بر دهد، نه رزق بدست ماست نه دین بخرد ما، هردو را گردن باید نهادن و كار با خداوندگار سپردن، آنجا كه گفت : « جداراً یرید ان ینقض » دیوار را ارادت در خود معلوم نگشت، وخالق بآنچه گفت راستگوی و استوار است و آنجا كه گفت : « ثیاب من نار » از آتش پیراهن بریده در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، « انّها شجرة تخرج فی اصل الجحیم ». در آتش درخت آتشین رسته می بالد و بر میدهد، در عقل معلوم نگشت، و خالق استوار، « قالتاثینا طائعین » از زمین و آسمان


p.355

بی جان سخن گفتن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، « تكاد تمیزّ من الغیظ » از آتش بی جان خشم راندن در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، « و تقول هل من مزید » سخن گفتن دوزخ فردا در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، گویائی رعد و دانائی وی كه : « و یسبّح الرّعد بحمده » در عقل معلوم نگشت و خالق استوار، ماه در منازل مقادیر روان بدونیم گشته ورد و نیمهٴ كوه كه : « و انشقّ القمر » در عقل معلوم نگشت و عیان آنرا گواه و خالق بآنچه گفت استوار. مسلمانان این جمله را بنورهدی پذیرفتند و بسكینهٴ ایمان پسندیدند، و بقوّت اخلاص بیارامیدند و بر مایهٴ بصیرت وا ایستادند و آنرا دین دانستند، تهمت بر عقل خود نهاده و عیب از سوی خود دیده و الله تعالی را بهمه استوار گرفته.

« و من یهن الله فماله من مكرم »، مسكین آن بیچارهٴ رانده كه در ازل داغ خسار بر رخسار وی نهادند و بتازیانهٴ انتقام از مقام قربش براندند كه « و من یهن الله فماله من مكرم »، سابقه ای رانده چنانكه خود دانسته، عاقبتی نهاده چنانكه خود خواسته، و كس را بر آن اطلاع نداده، یكی را امروز لباس شرك داد و طراز حرمان، و فردا لباس قطران با طراز هجران، « قطّعت لهم ثیاب من نار و یصبّ من فوق رؤسهم الحمیم ». یكی را امروز لباس تقوی داد و فردا لباس حریر در آن باغ و بستان و آب روان، و جفت جوان و تن درست و دل شاد و جان خرّم.

« یحلّون فیها من اساور من ذهب و لؤلؤاً و لباسهم فیها حریر »، چنانكه امروز اهل معرفت در معرفت متفاوتند و مؤمنان در زیادت و نقصان ایمان، فردا در سرای بقا هر كسی بر حسب حال خویش و بر اندازهٴ معرفت خویش نواخت و كرامت بیند، عابدان را لباس حریر و دستینه های زر و مروارید با حور و قصور، و عارفانرا لباس تقرید در بحر عیان غرقهٴ نور، قومی را بزیور بهشت بیارایند باز قومیند كه بهشت را بنورجمال ایشان بیارایند.

و اذا الدرّ زاد حسن وجوه
كان للدّر حسن وجهك زیناً.

« و هدوا الی الطیّب من القول »، قیل هو الاعتراف بالذنب و الاقرار بقوله :


p.356

« ربّنا ظلمنا انفسنا »، سخن راست و كلمهٴ پاك آنست كه ازدعوی پاك است و از عجب دور و به نیاز نزدیك، بعجز خویش اقرار دادن و بگناه خویش معترف بودن و بسوز و نیاز در گفت : « ظلمنا انفسنا » اقتداء بآدم كردن. سهل تستری گفت : نظرت فی هذالامرفلم ارطریقاً اقرب الی الله من الا فتقار ولا حجاباً اغلظ من الدّعوی. گفت درین كار نظر كردم هیچ راه بحق نزدیكتر از نیاز ندیدم و هیچ حجاب صعب تر از دعوی نیافتم، براه ابلیس فرونگر تا همه دعوی بینی، براه آدم فرونگر تا همه نیاز بینی. ای ابلیس تو چه میگوئی : « اناخیر »، ای آدم تو چه میگوئی : « ربّنا ظلمنا انفسنا »، همه موجودات از كتم عدم بفضاء قضا آوردند از هیچ چیز، نبات نیاز نرست مگر از خاك آدم ، مسجود فریشتگانش کردند و بر تخت پادشاهی وخلافت نشاندند، و مقرّبانرا پیش تخت وی بپای كردند و از نیاز او ذرّه ای كم نشد گفت : خداوندا آن همه فضل تست و حق ما اینست كه : « ربّنا ظلمنا انفسنا »، مسند خلافت عطاء تست امّا داد نهاد ما اینست كه : « ربّنا ظلمنا انفسنا ». آن عزیری میگوید روزی گناهی كردم سیصد هزار بار توبت كردم از آن گناه هنوز خود را در قدم خطر می بینم، ای مسكین مردان این راه با نفس خود جنگی كردند، این جنک را هرگز روی صلح نیست زیرا كه نفس خود را ضدّ دین یافتند و مرد دین با ضدّ دین بصلح كی تواند بود، گاه نفس را بهیمه ای صفت گردند، گاه بسگی، گاه بخو كی، هر نقش كه برو كردند راست آمد مگر نقش دین،

ای نفس خسیس همّت سودائی
برهر سنگی كه برزنم قلب آئی

قوله : « سواءالعا كف فیه و الباد »، قال محمد بن علی الترمذی : هذا اشارةالی الفتّوة، فالفتّوة ان یستوی عندك الطاری و المقیم، و كذا یكون بیوت الفتیان من نزل فیها فقد تحرّم باعظم حرمة واجل ذریعة الاتری الله كیف و صف بیته فقال : « سواءالعا كف فیه و الباد »، هر زینهاری و هر خواهنده ای را بسرای جوانمردان و پناه كریمان جای بود، و آنگه كه باز گردانند هر كه شكسته تر اورا بیشتر نوازند و


p.357

هر كه دورتر اورا نزدیكتر دارند، وباین معنی حكایت كنند كه در بغداد مردی بود خداوندكام و نعمت، روزگار بی وفا تجمّل از روی وی فرو كشید آن كام و نعمت همه از دست وی برفت و بد حال گشت، روزی از سر دلتنگی و بی كامی برشطّ دجله نشست و در كار خویش اندیشه میكرد ملاحی فراز آمد و زورقی بیاورد، درآن زورق نشست چون بمیان دجله رسید ملاح پرسید از وی كه كجا خواهی رفت؟ گفت ندانم، ملاح عاقل بود، گفت این مرد یا مفلس است یا بیدل یا گرفتار، آنگه گفت حال خود با من بگو، حال خود بگفت، ملاح گفت ترا بدان جناب برم باشد كه فرجی پدید آید او را بدان جانب برد، مرد از كشتی بیرون آمد و بر شط دجله مسجدی بود در آن مسجد رفت، بعد از ساعتی قاضی شهر با جماعتی عدول در آمدند و نشستند خاد می در آمد از سرای خلیفه ایشانرا گفت، امیر المؤمنین را اجابت كنید، قاضی و جماعت عدول رفتند و این مرد خود را درمیان ایشان تعبیه كرد و رفت، چون در سرای خلیفه رفتند فرمان آمد كه امیر المؤمنین فلانه را بفلان میدهد عقد ببندید، عقد بستند، آنگه خادم آمد باده طبق پر از زر و بر سر هریك نافهٴ ای مشك نهاده هر طبقی پیش یكی بنهاد این مرد را طبق نبود خادم امیر المؤمنین را گفت مردی مانده است كه ویرا طبق نبود، گفت نه نامها نبشته بودم؟ گفت بلی ما ده تن را خواندیم یازده آمدند، امیر المؤمنین گفت آن مرد را پیش من آرید چون پیش تخت رسید دعائی لطیف بگفت، امیر المؤمنین گفت ما ترا نخواندیم چونست كه در حرم ما ناخوانده آمدی؟ گفت یا امیر المؤمنین نا خوانده نیامدم، گفت ترا كه خواند؟ گفت ایشانرا كه خواند؟ گفت ایشانرا خدم ما می خواند، گفت مرا كرم تو خواند.

چنان مدان كه من اینجایگه خود آمده ام
مرا مكارم تو شهریار گفت تعال

امیر المؤمنین گفت : مرحبا بداعیك. آنگه امیر المؤمنین دولت و قلم بخواست و بخط خویش منشور ولایتی نبشت و بوی داد و خلعتی نیكوفرمود و مركب خاص بوی داد آنگه گفت كه : هر كرا خدم ما خواند خلعت چنان یافت و هر كرا


p.358

كرم ما خواند خلعت چنین بیند.


_