Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
22 الحج هفدهم 6

p.407

قوله : « والذین هاجر وافی سبیل الله » آلایة.. هجرت دواست هجرت ظاهر و هجرت باطن، هجرت ظاهر آنست كه خانه و شهر خویش را وداع كند، هجرت باطن آنست كه كونین و عالمین را وداع كند، هجرت ظاهر موقت است و هجرت باطن مستدام، در هجرت ظاهر زاد طعام و شراب است، در هجرت باطن زاد لطف رب الارباب است، در هجرت ظاهر منزل غارست، در هجرت باطن منزل ترك اختیارست، هجرت ظاهر ازمكه تا مدینه، هجرت باطن از اصطراب نفس شورانگیز تاسكینهٴ سینه. قال النبی المهاجر من هجر مانهی الله عنه. صدرنبوت ورسالت درصدف شرف سید اولین و آخرین و رسول رب العالمین صلوات الله علیه میگوید : مهاجر اوست كه از كوی جفاهجرت كند راه صفا و وفاپیش گیرد، ازبدی و بدان ببرد بنیكی و نیكان پیوندد، نهی شریعت


p.408

بر كارگیرد و از مواضع تهمت بپرهیزد، در دل پیوسته حزن و ندامت دارد، از دیده اشك حسرت بارد، این چنین كس را خلعت چه دهند نزل چه سازند. « لیرزقنهم الله رزقاحسنا » رزقی نیكو نزلی ساخته پرداخته یكی امروز یكی فردا، امروز حلاوت، معرفت فردا لذت مشاهدت، امروز در راه دوست خطوتی، فردا با دوست خلوتی، امروز مهر دل و ذكر زبان، فردا معاینهٴ میان جسم وجان، اینست كه گفت جل جلاله : « لیدخلنهم مدخلایر ضونه » ای ــ ادخالا فوق مایتمنونه و ابقاء علی الوصف الذی یهوونه. ایشانرا در درون پرده آورده و آرزوی دیرینهٴ ایشان برآورده و خلعت رضا پوشانیده و خطاب كرامت نبعت رأفت و رحمت شنوانیده كه : یعینی ماتحمل المتحملون من اجلی. آن رنجها كه از بهر من بتمامی رسید من می دیدم، گامها كه در راه من برداشتید میشمودم، قطره های اشك حسرت كه از دیده باران كردید میدیدم آنگه داود را فرمان آید كه : قم یا داود فمجدنی بذلك الصوت الرحیم، برخیزای داود و دوستان ما را دربوستان لطف بآواز خوش خویش میزبانی كن، سبحان الله آن مائدهٴ چنان و آن دعوت چنان و ضیافت رحمن، مرید بمراد رسیده مرغ سوی آشیان شتافته، دوست ازلی پرده بر گرفته، الرب و العبد و العبد و الرب. « ذلك ومن عاقب بمثل ماعوقب به » مفهوم آیت هم اظهارعدل است بنعت سیاست درقهر اعداء، هم اظهار اظهار فضل نبعت رأفت درنصرت اولیاء.

« ذلك بان الله یولج اللیل فی النهار » الآیة.. بیان قدرت است بنعت عزت در آفرینش روز و شب و نور و ظلمت. « ذلك بان الله هوالحق » اثبات و حدایت است بصفات الهیت و ابطال شركاعوشر كت. « الم تران الله انزل من السماء ماء » مضمون این آیت و آنچه برعقب این آید از آیات تذكیر نعمت است و اظهار حكمت در آفرینش منافع خلیقت، هر چه آفرید بسزای خود چنانكه بایست آفرید، و هر چه نهاد برجای خود نهاد و هرچه داد باهل خود داد، قادرست كه هر چه خواهد كند، حكیم است نه هر چه تواند بكند، درین عالم پای موری و پرپشه ای نیافرید مگر بتقاضا عقددت، بر


p.409

قضیت حكمت، بروفق مشیت، حكمت و قدرت دست درهم داده تا كار الهیت برنظام می رود، اگر حكمت باقدرت نبودی عالم زیر و زبر شدی، خدایرا جل جلاله صفاتی است كه آن صفات خصم وجود وافعال خلقند، آن صفت عزتست وعظمت و جبروت و كبریا و استغناء لم یزل، باز اورا صفتی است كه شفیع وجود و افعال خلقند چون حكمت و رحمت و لطف و رأفت وجود و كرم، و این صفات رحمت و حكمت عنان آن صفات عزت وغنا فرو گرفته تا این مشتی پیچارگان در سایه لطف و رحمت بمقتضای حكمت عمر بسر آرند، وزنه این شفیعان بودندی از عرش و كرسی در گیر تا بپای موری و پرپشه ای همه نیست گشتی و باعدم شدی، یك كلمه بود از غنا و استغناء لم یزل كه روی داد باین عالم تا كافران و بیگانگان را روز هجران پیش آمد، پیگانه وار سر بفكر خویش در نهادند قدر الله نشناختند و بسزای وی راه نبردند، بتی عاجز جمادی بی صفات را باوی انباز كردند و آنرا پرستیدند و بدوست گرفتند تارب الغره از ایشان باز گفت كه : « ضعف الطالب و المطلوب ». ضعیفست و بیچاره هم پرستگار و هم پرستیده.

« ما قدر و الله حق قدره » قال الواسطی : لایعرف خق قدره الخلق الاالحق. قدر او كس نداند مگر او، بسزا معرفت او كس نداند مگر او، عقلها مدهوش گردد و فهما حیران در مبادی اشراق جلال او، انبیاء و رسل بقدم عجز باز گشتند از در گاه حقیقت معرفت او، ای جوانمرد فردا كه بندگان بعز وصال او رسند و شواهد قرب بینند دیدار خود كه عطا دهد بقدر طاقت تو دهد نه بقدر عظمت و جلال خود، از اینجا گفته اند : كلم موسی من حیث موسی ، و لو كلم موسی بعظمته لذاب موسی .

« یاایهاالذین آمنوا اركعوا واسجدوا » پیرطریقت از روی فهم بر زبان اشارت گفت : مؤمنانرا ركوع و سجود فرمود آنگه گفت : « واعبد و اربكم » ای ــ احتملوا البلایابالدین و الدنیا بعدان جعلكم الله من اهل خدمته، و رزقكم حلاوة مذاق صفوته، می گوید اگر بلاء روزگار و محنت دنیا شربتی سازند و بر دست عجز تو نهند


p.410

تاروی ترش نكنی و آن بار بلابجان و دل بكشی و شربت محنت بنوشی بشكر آن كه ترا خدمت خود فرمود و برحضرت نماز و مقام راز بداشت، ونگر تا باین طاعت و عبادت خود منتی بر ننهی و بحقیقت دانی كه جملهٴ طاعات و عبادات و اعمال و اقوال اولاد آدم ابتداء وجود تا آخر عهد در مقابلهٴ كمال و جمال الهی جزجرست دوك پیر زنان نیست، ورنه آن بودی كه او جل جلاله بكرم و فضل خویش این مشتی خاك را بدر گاه قدم خود دعوت كرد و بساط انبساط در سرای هدایت بلطف خودبسط كرد والا این سیه گلیم وجود را و این ذرهٴ نا پاك را كی زهرهٴ آن بودی كه قدم بر حاشیهٴ بساط ملوك نهادی، پس سزای خاك آنست كه بنعت انكسار بزبان عجز و افتقار گوید .

ماخود ز وجود خویش ننگ آمده ایم
وزروی قضا بر سر سنگ آمده ایم
اندر كیلان گلیم بدبختی را
ما از سیهی بجای رنگ آمده ایم

« وجاهدوا فی الله حق جهاده »، جهاد برسه قسم است : یكی بنفس یكی بدل یكی بمال. جهاد بنفس آنست كه از خدمت و ریاضت نیاسائی و گرد رخص و تأویلات نگردی و امر ونهی را بتعظیم پیش روی، و جهاد بدل آنست كه خواطر ردی را بخود راه ندهی وبر مخالفت عزم مصمم نداری و از تفكر درآلاء و نعماء نیاسائی. وجهاد بمال ببذل است و سخا وجود وایثار. سخا آنست كه بعضی بذل كند و بعضی خود را بگذارد، جودآنست كه بیشترین بذل كند و اندكی خود را بگذارد، ایثار آنست كه همه بدهد و بر فقر و فاقت زندگانی کند، و این حال صدیق اكبر است كه مصطفی ویرا گفت : ماذا ابقیت لاهلك : قال الله و رسوله. وقیل حق الجهاد ان لاتفتر عن مجاهدة النفس لحظة قال قائلهم .

یا رب ان جهادی غیرمنقطع
فكل ارضك لی ثغر وطر سوس.

« هواجتبیكم » هوسما کم هو مولیکم هواجتبا کم، برگزید شما را و چون می گزید عیب می دید و با عیب می پسندید. « هوسما كم » نه آسمان بود و نه زمین


p.411

نه عرش نه كرسی نه، آدم نه حوا كه تو در علم او مسلمان بودی، و ترا مسلمان نام می نهاد وبر تو رقم خصوصیت می كشید كه : « سبقت لهم مناالحسنی » هو اجتباكم بالهدایة، هو سماكم باسم الولایة، هو مولیكم باظهارالعنایة، هو اجتباكم لافضل ــ الاعمال، هو سماكم باسم الابدال، هو مولیكم فی جمیع الاحوال، هو اجتباكم فمن یضلكم، هو سمیكم فمن یدلكم، هو مولیكم فمن یخذلكم. برگزید شما را بهدایت نام مسلمانی نهاد بعنایت، این بآن كرد كه او مولای شماست بحقیقت، دلگشای شماست برحمت، سرارای شما است بمحبت. « نعم المولی » بستر العیوب ویكشف الكروب و یغفر الذنوب، بوقت گناه تراجاهل خواند گفت : « بعملون السوء بجهالة » تا عذرت بپذیرد، بوقت شهادت ترا عالم خواند گفت : « الا من شهد بالحق و هم یعلمون » تا گواهیت بیذیرد، بوقت تقصیر ترا ضعیف خواند گفت : « و خلق الانسان ضعیفا » تا تقصیرت محو كند. « فنعم المولی » مولاك ان دعوته لباك و ان ولیت عنه ناداك، فنعم المولی بداك بالمحبة قبل ان احببته، وارادك قبل ان اردته، نیك خداوندی، مهر پیوندی معیوب پسندی، بردباری، فرا گذاری، فرا گذارد تا فرو گذارد، یا می گذارد تا در گذارد، اگر فرو گذارد بی نیازست، ور در گذارد بنده نوازست، عظیم المن و قدیم الاحسان، و جهانیانرا نوبت سازست ازنیك خداوندی اوست كه عطاء خود بخطاء بنده باز نگیرد و نعمت بجفوت قطع نكند. ذوالنون مصری گفت : وقتی برشط نیل جامه می شستم ناگاه عقربی دیدم عظیم كه می آید فاستعذت بالله من شرها فكفانی الله شرها، گفت ازپی وی می رفتم تا بكنارهٴ آب رسید ضفدعی از آب برآمد و پشت خویش فرا داشت تا آن عقرب بر پشت وی نشست از نیل بگذشت ذوالنون بتعجب گفت : ان لهذا شأنا. ازاری بر میان بست و بآن جانب عبره كرد ضفدع را دید كه عقرب بنهاد و بموضع خویش باز گشت، عقرب می رفت تا رسید بدر ختی عظیم، ذوالنون گفت نگاه كردم غلامی را دیدم تازه جوانی، مست و خراب افتاده و خوابش برده گفتم انالله، همین ساعت آن جوانرا هلاك كند، درین اندیشه بودم كه


p.412

ماری عظیم از آن گوشه برآمد بقصد آن غلام تا اورا هلاك كند، آن عقرب را دیدم كه بر پشت آن مارجست ودماغ او بزد و اورا بكشت و از آنجا باكنار آب آمد تا ضفدع بازآمد و بر پشت وی عبره كرد. گفت من از آنجا باز گشتم و آن جوان هنوز در خواب غفلت بود آواز برآوردم گفتم .

یاراقدا والجلیل یحفظه
من كل شیٴ یدب فی الظلم
كیف تنام العیون عن ملك
یأتیك منه فوائد النعم

آن جوان بیدار گشت و آن حال دید، ذوالنون گفت : انظرالی ما صرف الله عنك بماذا صرف الله عنك آنگه قصه با وی بگفت جوان چون آن سخن بشنید ازدرون دل وی دردی و اندوهی سربرزد و خوش بنالید روی سوی آسمان كرد ودر الله تعالی زارید گفت : یاسیدی ومولائی هذافعلك بمن عصاك البارحة فوعزتك لااعصیك حتی القاك، فخلع ثیاب بطالته ولبس ثیاب الخیر والرشد.


_