Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
23 المؤمنون هجدهم 6

p.459

قوله : « یا ایها الرسل » ابراهیم خلیل را علیه السلام دو فرزند بود كه سلالهٴ نبوت بودند یکی اسحق پدر عبرانیان، دیگر اسمعیل پدر عرب، از اسحق علیه السلام پیغامبران آمدند هزاران، و از اسمعیل علیه السلام یك پیغامبر آمد محمد عربی (ص) آن قوت نبوت كه در نهاد اسحق تعبیه بود بهزاران پیغامبر قسمت كردند هر یكی را از آن جز وی نصیب آمد، باز قوت نبوت و كمال رسالت كه در نهاد اسمعیل تعبیه بود همه ب مصطفی عربی دادند لاحرم بر همه افزون آمد و فوت جمله انبیاء در وی موجود آمد تا با وی گفتند : « یا ایها الرسل » ای ــ همه اخلاق پیغامبران در تو جمع آمده و بهمه اوصاف حمیده ستوده، هر پیغامبری را بخصلتی نواختند و از حضرت ذوالجلال او را تحفه ای فرستادند كه بدان مخصوص گشت، باز محمد عربی و مصطفی هاشمی كه طراز كسوت وجود بود در صدف شرف بود او را بهمه بر گذاشتند، و بصفات همگان بنگاشتند، چنانكه ابن عباس گفت : ان الله تعالی اعطی محمد خلق آدم و معرفة شیث و شجاعة نوح و وفاء ابرهیم و رضاء اسحق


p.460

و قوة یعقوب و حسن یوسف و شدة موسی و وقار الیاس و صبر ایوب و طاعة یونس و صوت داود و فصاحة صالح و زهد یحیی و عصمة عیسی و حب دانیال و جهاد یوشع . علی القطع و التحقیق. میدان كه از جملهٴ موجودات كه بحكم كن بصحراء فیكون آمدند هیچ ذات را آن كمال و هیچ صفات را آن جلال نیامد كه ذات احمد و صفات محمد را آمد، آدم صفی هر چند عزیز و مكرم بود و بتخاصیص قربت مخصوص و مقرب بود، لكن او را عتاب از پیش آمد و عقوبت از عقب نخست گفت « وعصی آدم » پس گفت : « ثم اجتباه ربه » باز مصطفی را عفو از پیش آمد و عتاب از عقب : « عفا الله عنك » پس گفت : « لم اذنت لهم » میان این و آن دورست و آنكس كه بدین بصر ندارد معذورست. اگر ابراهیم را قوت یقین بود تا جبرئیل را گفت : « اما الیك فلا » یقین مصطفی از یقین ابراهیم تمامتر بود كه می گفت : « لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملك مقرب » یعنی جبرئیل « ولا نبی مرسل » یعنی ابراهیم . ور سلیمان را ملك دنیا داد مصطفی را ملك قیامت داد، می گوید : « لواء الحمد بیدی ولا فخر » و اگر با موسی كرامت كرد تا قوم او بدریا بگذشتند و دامن ایشان تر نگشت، با مصطفی كرامت كرد تا امت او بدوزخ بگذرند و دامن ایشان خشك نگردد. و اگر عیسی را بآسمان چهارم بردند مصطفی را « بقاب قوسین او ادنی » بردند، این همه معانی و معالی و فضائل و شمائل در ذات مطهر مصطفی جمع كرد آنگه با وی این خطاب كرد « یا ایها الرسل ».

قوله : « ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاتقون » از روی اشارت میگوید دین اسلام دینی یگانه و شما امتی یگانه و من خداوند شما خداوند یگانه، بپر هیزید از خشم من كه دینی دیگر گزینید و خدائی دیگر گیرید، این اسلام كه هست جبار صفت است جبار همتی باید تا جمال اسلام بر وی اقبال كند و جبار همت آنستكه سر بدنیا و عقبی فرو نیارد، خلیل را گفتند : یا خلیل اسلم. اسلام را باش و با اسلام درساز گفت : اسلام جبار صفت است متعلقانرا بخود راه ندهد از بند علاقت بیرون آیم، مال بمهمان داد و فرزند بقربان، و نفس خود بآتش سوزان، آنگه گفت : « اسلمت لرب العالمین »


p.461

اكنون كه از همه برگشتم ترا گشتم تا از همه باز ماندم و تر ا ماندم،

« ایحسبون انما نمدهم به من مال وبنین نسارع لهم فی الخیرات » این خواجگان دنیادار نفسپرور خلق پرست رداء تكبر بر دوش نهاده و مست شهوت گشته چه پندارند كه دنیا ایشانرا كرامتی است یا كثرت مال و فرزند ایشانرا سعادتی است كلاو لما، خبر ندارند كه طلیعهٴ لشكر نعمت كه دررسد همه در گاه بیگانگان طلبد، علم شقاوت با خود میبرد و داغ بیگانگی می نهد. باز طلیعت لشكر محنت كه دررسد همه زاویهٴ عزیزان طلبد گرد سرای دوستان گردد، از بهر آنكه محنت و محبت بشكل هر دو چون همند، همبر و همسر بنقطهٴ سر زیر آنرا تمییز كرده اند ورنه بشكل و صورت از یكدیگر جدا نه اند، فرعون مدبر را چهار صد سال ملك و عافیت و نعمت دنیا داد و در آن با وی مضایقه ای نرفت، لكن اگر ساعتی درد و سوز موسی خواستی بوی ندادی كه سزای جمال آن درد نبود، واگر تقدیرا در آن ساعت كه اره بر فرق زكریا بود كسی از وی پرسیدی كه چه خواهی؟ از ذرات و اجزای وی نعرهٴ عشق روان گشتی و گفتی آن خواهم كه تاابد بر فرق ما همی راند. در خبرست كه من احبنافلیلبس للبلاء تجفافافان البلاء اسرع الی محبینا من السیل الی قرار.

تازیم بندگی بند قباء تو كنم
وین سلامت همه در كار بلاء تو كنم

« ان الذین هم من خشیة ربهم مشفقون » تا آنجا كه گفت : « اولئك یسارعون فی الخیرات » عاقل كه در معنی این آیات تأمل كند داند كه مطیع بر طاعت خویش ترسان ترست از عاصی بر معصیت خویش. و چنانكه عاصی را حاجتست بستر او مطیع را هم حاجتست بستر او، و حق تعالی چنین می گوید : « وتوبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون » ای مؤمنان شما كه مطیعانید و شما كه عاصیانید همه بنعت تضرع بدر گاه ما باز آئید و بر حالت افتقار و انكسار از ما آمرزش خواهید تا شما را در پردهٴ رحمت خود بپوشیم. عحب آید مرا از آن قراء تهی مغز كه شبی دور كعت نماز كند روز دیگر گره خویشتن بینی بر پیشانی افكنده و منت هستی خویش بر آسمان و زمین نهد و


p.462

ذرات وجود با وی میگوید سلیم دلا كه توئی اینجا از كعبه بت خانه میسازند و از عابد هفتصد هزار ساله لعین ابد می آورند و بلعم باعور را كه اسم اعظم دانست و دعای مستجاب داشت بر طویلهٴ سگان می بندند، و تو یك شب دور كعت نماز گزاردی روز دیگر خواهی كه عالم از حدبث نماز تو پر شود ؛ ای مسكین! مرد محقق شرق و غرب پر از سجدهٴ اخلاص كند آنگه همه بآب بی نیازی فرو گذارد و با دودست تهی بسر كوی شفاعت محمد مصطفی باز گردد و گوید : یا ایها العزیز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضاعة مزجئة.

پیر طریقت گفت : الهی آمدم با دودست تهی، بسوختم بر امید روز بهی، چه بود اگر از فضل خود بر این خسته دلم مرهم نهی.

« ولا نكلف نفسا الا وسعها » شاهراه دین را بدایتی و نهایتی : بدایت اهل شریعت راست، و نهایت ارباب حقیقت را، عمل اهل شریعت خدمت است بر شریعت، صفت ارباب حقیقت غربتست بر مشاهدت، قاعدهٴ اعمال شریعت بر سهولت نهادند مصطفی گفت : بعثت بالحنیفیة السهلة السمحة. مستضعفانند و اهل رخص طاقت بار گران ندارد. رب العزه در شرع رخصتها از بهر ایشان نهاد و بار گران از ایشان فرو نهاد گفت : « لا نكلف نفسا الا وسعها » همانست كه گفت : « ما جعل علیكم فی الدین من حرج، یرید الله بكم الیسر ولا یرید بكم العسر » اما روش ارباب حقیقت بر ریاضت و صعوبت نهاد و با ایشان خطاب رفت كه : « جاهدوا فی الله حق جهاده، اتقوا الله حق تقاته، ان تبدوا ما فی انفسكم او تخفوه یحاسبكم به الله ».

پیر طریقت را از حقیقت تصوف پرسیدند، گفت : ما هوا لا بذل الروح فلا تشتغل بترهات المدعین. و قال الجریری : لم یكلف الله العباد معرفته علی قدره و انما كلفهم علی مقدارهم. فقال « ولا نكلف نفسا الا وسعها » ولو كلفهم علی قدره لجهلوه و ما عرفوه لانه لایعرف قدره سواه ولا یعرفه علی الحقیقة غیره الله جل جلاله. خلق را بمعرفت خویش بر قدر طاعت و اندازهٴ استطاعت ایشان تكلیف كرد نه بر قدر جلال و عزت خویش، هر كسی بر قدر خویش او را تواند شناخت، و چنانكه اوست خود


p.463

داند و خود را خود شناسد، قال الله تعالی : « ولا یحیطون به علما الرحمن فسئل به خبیرا » و قال علی (ع) : یامن لایعلم احدمن خلقه كیف هوغیره. اگر ذره ای از آن معرفت حقیقت كه او را بخود است بر خلق آشكارا كند همه متمردان جهان و شیاطین عالم موحد گردند همه زنارها كمر عشق دین گردد، همه خارهای عالم ریاحین شود. خاكها مشك و عبیر شود، او صاف بشریت همه بشرات نسیم معرفت گردد.

گریك نظرت چنانكه هستی نگری
نه بت ماند نه بت پرست و نه پری

الهی وصف تو نه كار زبانست، عبارت از حقیقت یافت تو بهتانست، با صولت وصال دل و دیدار را چه توان است.

حسن تو فزونست زبینائی من
راز تو برونست ز دانائی من


_