Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
23 المؤمنون هجدهم 6

p.474

قوله : « ادفع بالتی هی احسن السیئة » خداوند کریم کردکار نامدار حکیم جل جلاله و تقدست اسماؤه درین آیت مصطفی را می فرماید بمكارم اخلاق و محاسن عادات، روی تازه و سخنی چرب و دلی نرم و خلقی خوش بد كارانرا عفو كردن، و عیب معیوبان پوشیدن، و بجای بدی نیكی كردن. بزبان طریقت احسن درین موضع آنست كه دلی فتوی دهد باملاء حق، وسیئة آنست كه نفس فرماید بهوای خود، گفتند ای سید فرمودهٴ نفس را بنمودهٴ حق دفع كن « ادفع بالتی هی احسن السیئة » سید صلوات الله علیه پیوسته گفتی : « ربنا لا تكلنا الی انفسنا طرفة عین ولا اقل من ذلك »، بار خدایا این پردهٴ نفس ما از پیش دل ما بردار تا این مرغ دل یك ره ازین


p.475

قفص نفس خلاص یابد. و بر هواء رضاء مولی پرواز کند، بار خدایا این نفس بار خودی است بار خودی از ما فرو نه تا از خود برهیم و با تو پردازیم. ای جوانمرد نگر تا نگوئی كه نفس مبارك او صلوات الله علیه همچون نفس دیگران بوده كه اگر یك ذره از تابش نفس او بر جان و دل صدیقان عالم تا فتی همه در عالم قدس و ریاض انس روان گشتندی (۱) و بمقعد صدق فرو آمدندی با این همه می گوید : خداوند این حجاب راه حقیقت ماست از راه ما بردار، فرمان آمد كه ای محمد ناخواسته خود در كنار تو نهادیم : « الم نشرح لك صدرك ووضعنا عنك وزرك »، ای محمد آن بار توئی از تو فرو نهادیم، ارادت ما كار تو ساخت، عنایت ما چراغ تو بیفروخت، تو نه بخود آمدی و نه برای خود آمدی، نه بخود آمدی كه ترا آوردیم « اسری بعبده ». نه برای خود آمدی كه رحمت جهانیانرا آمدی. « وما ارسلناك الا رحمة للعالمین ».

« وقل رب اعوذ بك من همزات الشیاطین » قال النبی (ص) : « من استعاذ بالله فقد اتكأ علی متكاء « عظیم ». و قال (ص) : « اغلقوا ابواب المعاصی بالاستعاذة وافتحوا ابواب الطاعات بالتسمیة ». مفهوم خبر آنست كه بنده معصیت كه میكند بتهییج شیطان میكند و یاری دادن وی، چون كلمهٴ استعاذت بگوید شیطان از وی رمیده گردد و در معاصی بر وی بسته شود، و بنده طاعت كه می آرد بتوفیق و معونت الله تعالی می آرد چون نام الله گوید مدد عنایت در پیوندد و در طاعت بر وی گشاده گردد، پس می دان كه اعوذ بالله گفتن سبب رستگاری بنده است از آتش سوزان، و بسم الله گفتن سبب رسیدن وی ببهشت جاویدان.

روزی آن مطرود در گاه، ابلیس مهجور بر مصطفی آشكارا گشت، رسول گفت یا ابلیس كم اعداؤك من امتی؟ از امت من چند كس دشمن تواند؟ گفت یا رسول الله پانزده كس : امام عادل، توانگر متواضع، بازرگان راستگوی، عالم خاشع، مؤمن ناصح، تائب كه بر تو به بایستد، مؤمن كه رحیم دل بود، پارسا كه از حرام بپرهیزد،


p.476

بنده ای كه پیوسته بر طهارت بود، مالداری كه زكوة از مال بیرون كند و بدهد، جوانمردی كه دست سخاوت گشاده دارد، درویش نوازی كه پیوسته صدقه دهد، متعبدی كه قرآن داند و خواند، متهجدی كه همه شب نماز كند و خدا را یاد كند. گفت یا ابلیس كم احباؤك من امتی؟ از امت من چند كس دوست تواند گفت ده كس، یا رسول الله اول سلطان جائر دوم بازرگان خائن، سوم توانگر متكبر، چهارم خمر خوار، پنجم زناكار، ششم رباخوار، هفتم مرد قتال، هشتم هر كه مال یتیم خوردو باك ندارد نهم او كه دارد مال و زكوة بندهد، دهم آنكه امل در از دارد و هیچ از مرگ یاد نكند.

« حتی اذا جاء احدهم الموت » مرگ دو است مرگ كرامت و مرگ اهانت، مرك كرامت مؤمنانراست و مرك اهانت كافرانرا، مؤمنانرا بدر مرك گوید : « یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربك راضیة مرضیة ». كافرانرا گویند : « اخرجوا انفسكم الیوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون علی الله غیر الحق وكنتم عن آیاته تستكبرون ». مؤمنانرا افریشتهٴ رحمت آید با صد هزار روح و راحت و بشری و كرامت كه : « لا تخافوا ولا تحزنوا وابشروا بالجنة التی كنتم توعدون »، كافران را فریشتهٴ عذاب آید با سیاط سیاست و عمود آتش « یضربون وجوههم وادبارهم وذوقوا عذاب الحریق »، اگر كسی گوید مؤمن با آن همه كرامت و رفعت و اظهار منزلت بدر مرك از چه كراهیت دارد مرك را؟ جواب آنست كه كراهیت وی نه از مرك است كه از فوت لذت خدمت حق است، و بر مؤمنان هیچ كرامت و نعمت چون خدمت و ذكر حق نیست، پیغامبری از پیغامبران خدای تعالی بوقت مرك می گریست، وحی آمد بوی كه از مرك می نالی و مرك می نخواهی؟ گفت لایارب، و لكن غیرة علی من یذكرك بعدی ولست اقدر علی ذلك. و گفته اند نفس مؤمن را روزگاری با روح مخالطت افتاده و بوی استیناس گرفته بوقت مرك آن كراهیت نفس را بود بر فراق روح، نه روح را بود بر فراق نفس، ازین لطیف تر گفته اند نفس كه می نالد نه از مرك می نالد بلكه ویرا بر روح غیرت می آید كه نقدی بسر مشرب وصل میشود، شب فراقش بآخر رسیده و صبح و صال دمیده، و سوز عشق را مرهم دیده، و نفس را


p.477

وقتی با خاك می دهند كه : « منها خلقناكم وفیها نعیدكم ».

قوله : « افحسبتم انما خلقناكم عبثا » ، ابوبكر واسطی این آیت بر خواند و گفت : اظهر الالوان و خلق الخلق لیظهر وجوده فلولم یخلق لماعرف انه موجود ولیظهر كمال علمه و قدرته بظهور افعاله المتقنة المحكمة ولیظهر آیات الولایة علی الاولیاء و آیات الشقاوة علی الاشقیاء. گفت خداوند ذوالجلال قادر بر كمال بجلال وعزت خویش و كمال قدرت خویش كاینات ومحدثات در وجود آورد تاهستی وی بدانند و خداوندی وی بشناسند، و از صنع وی بكمال علم و قدرت وی دلیل گیرند، و چنانكه علم وی بایشان رفته نشان دوستی بر دوستان پیدا كرده و رقم دشمنی بر دشمنان كشیده ایشانرا از كتم عدم در وجود آورد بر وفق علم خویش كه وی در ازل دانست كه خلق را آفریند خواست كه خلق وی با وفق علم وی برابر آید. داود پیغامبر در مناجات خویش گفت : الهی جلال لم یزل منعوت بنعت كمال موصوف بصفت استغناء از همه مستغنی و بنعت خود باقی، نه ترا بكس حاجت و نه ترا از كسی یاری و معونت، این خلق چرا آفریدی؟ و در وجود ایشان حكمت چیست؟ جواب آمد كه یا داود « كنت كنزا مخفیا فاجبت ان اعرف ». گنجی بودم نهان، كس مرا ندانسته و نشناخته خواستم كه مرابدانند و دوست داشتم كه مرا بشناسند احببت ان اعرف اشارتست كه بناء معرفت بر محبت است هر جا كه محبتست معرفتست، و هر جا كه محبت نیست معرفت نیست، بزرگان دین و طریقت گفته اند : لایعرفه الا من تعرف الیه ولا یوحده الا من توحدله، ولا یصفه الا من تجلی لسره. نشناسد او را مگر كسی كه حق جل جلاله خود را با و یكتا نماید، و او را صفت نكند مگر آنكس كه حق جل جلاله خود را بر سر او پیدا كند، عبارت تر جمان سر است. و سر نظارهٴ حق، نخست ببینند آنگه زبان از آنچه سر دید عبارت كند زبان نشان اهل معاملتست اما اهل حقیقت را عبارت و اشارت نیست، ایشان چنین گفته اند كه : من عرفه لم یصفه ومن وصفه لم یعرفه، هر كراتجلی سر در حق حقیقت حاصلست سر او در عین مشاهدت و جان او در بحر معاینت غرقتست


p.478

چون دوست حاضر بود نشان دادن از دوست ترك حرمت بود.

پیر طریقت گفت : هر كرا مشاهدت باطن درست گشت نخواهد كه زبان از آن عبارت كند. یا ظاهر وی از آن باخبر شود، شبلی گفت : آن شب كه حسین منصور را كشته بودند همه شب باحق مناجات داشتم تاسحر گاه، پس سر بر سجده نهادم گفتم خداوندا بنده ای بود از آن تو مؤمن و موحد و معتقد در عداد اولیاء این چه بلا بود كه فرو آوردی واز كجا مستوجب این فتنه گشت؟ گفتا بخواب اندر شدم چنان نمودند مرا كه نداء عزت بسمع من رسیدی كه : هذا عبد من عباد نا اطلعناه علی سر من اسرار نافافشاه فانزلنا به ماتری. آن تره فروش است كه او را بر بقلهٴ خود ندا كردن مسلم است اما جوهری را بر جوهر شب افروزند كردن محال است.


p.475
(۱) - گشتيديد ( نسخه الف )