p.511
قوله تعالی : « ان الذین جاء وابالافك » الآیة.
اعلم ان الله سبحانه غیور علی قلوب خواص عباده فاذا حصلت مساكنة لبعض الی بعض اجری الله مایرد كل واحد منهم عن صاحبه ویرده الی نفسه كذلك انشدوا
|
p.512
|
اذا علقت روحی حبیبا
|
|
تعلقت به غیر الایام تستلبنه
|
بدان ای جوانمرد كه دلهای دوستان حق در پردهٴ غیرت ، است امروز در پردهٴ غیرت شنیده و فردا در پردهٴ غیرت دیده، آن كه حق جل جلاله دل تو بكس ننماید از آنست كه در پردهٴ غیرت میدارد، در قبضهٴ صفت در بساط نازاندر حضرت شهود و خلوت عیان حق را می بیند و حق با او مینگرد اگر بغیری باز نكرد در حال تازیانهٴ ادب بیند چنانكه آن عزیز وقت را افتاد، جوانی بود در ارادتی عظیم وقتی خوش داشت و وجدی تمام و كاری برونق، همی ناگاه آواز مرغی بگوش وی آمد بآواز آن مرغ باز نگریست زیر آن درخت آمد در انتظار آن كه مرغ دیگر بار بانگ كند، هاتفی آواز داد كه : فسخت عقدالله، كلید عهد ما باز دادی كه ترا با غیر ما انس افتاد.
محمد بن حسان
گوید : روزگاری بكوه لبنان میگشتم تا مگر دوستی از دوستان حق بینم از آن عزیزان كه آنجا مسكن دارند، گفتا جوانی از آن گوشه ای بیرون آمد باد سموم او را زده و سوخته و ریخته گشته، چون دیدهٴ وی بر من افتاد روی بگردانید میان درختان بلوط درشد تا خویشتن را از من بپوشد، من همچنان از پی وی می رفتم، گفتم ای جوانمرد مرا كلمتی فایده كن كه بامیدی آمده ام، جواب داد كه احذر فانه غیور لایحب ان یری فی قلب عبده سواه، باز گرد و از قهر حق بترس و بدان كه او غیورست در یك دلی دو دوستی نپسندد.
آدم
صفی كه نقطهٴ پرگار وجود بود و مایهٴ خلقت بشر بود و صفی مملكت بود دل بر نعیم بهشت نهاد و خویشتن را وا آن داد تا از حضرت عزت پیك غیرت آمد كه : یا
آدم
دریغت نیاید كه سر همت خویش بدولتخانهٴ رضوان فرو دآری و بغیر ما بچیزی باز نگری، اكنون كه بغیر ما باز نگرستی رخت بر دار و بسرای حكم شو افكندهٴ عجز و شكستهٴ تقصیر در معدن بلا منتظر حكم ما.
همچنین دیدهٴ
خلیل ص
لوات الله علیه ب
اسمعیل
(۱)
باز نگرست نجابت و رشد وی دید عزیز افتاده بود سلاسهٴ خلت بود صدف در محمد مختار بود، دلش بدو
|
p.513
مشغول گشت، فرمان آمد كه ای خلیل ما ترا از بتان آزری نگاه داشتیم تا نظارهٴ جمال اسمعیل كنی؟!
اكنون كار دو رسن بردار و هر چه دون ماست در راه ما قربان كن كه در یك دل دو دوستی نگنجد، همین حال افتاد
مصطفی
عربی
را
سید ولد آدم
صدر انبیاء ورسل
، گوشهٴ دل خود چنان ب
عایشه
مشغول كرد كه از وی پرسیدند ای الناس احب الیك؟
فقال
عائشة
.
گفتند ای
سید
ازین مردمان كرا دوستر داری؟
گفت
عایشه
، و در بعضی اخبارست كه
عایشه
گفت : یا
رسول الله
انی احبك واحب قربك، چون ایشان هر دو دل وا دوستی یكدیگر پرداختند سلطان غیرت نقاب عزت بگشاد بنعت سیاست شظیه ای
(۱)
از سلطنت خویش فرا ایشان نمود، شیاطین الانس والجن دست در هم دادند تا حدیث افك در میان افتاد و دروغ منافقان و بر ساختهٴ ایشان بالا گرفت، و ازین عجبتر كه مسالك فراست بر
مصطفی
(ص)
ببستند آن روزگار تا برائت ساحت
عایشه
برو پیدا نگشت و حقیقت آن كار بندانست تا غیرت قهر خویش براند و نوبت بلا بسر رسید،
و السبب فیه ان فی اوقات البلاء یسدالله علی اولیائه عیون الفراسة اكمالا للبلاء، لذلك
ابراهیم
لم یمیزو لم یعرف ملائكة حیث قدم الیهم العجل الحنیذ و تو همهم اضیافا،
و
لوط
لم یعرفهم ملائكة الی ان اخبروه انهم ملائكة.
كار بجائی رسید كه آن ناز وآن راز وآن لطف كه
مصطفی
را با
عایشه
بودی همه در باقی شد بجای آن كه او را از طریق ناز حمیرا گفتی این همی گفت كه كیف تیكم، و
عایشه
بیمار و نالان و سوزان و گریان از قرب
مصطفی
باز مانده بخانهٴ پدر باز شد با دلی پر درد و جانی پر حسرت بزاری و خواری خود می نگرد و میگوید كه هرگز نپنداشتم که كسی بمن این گمان برد یا چنین گفت خود كسی بر زبان آرد.
|
الی سامع الاصوات مع بعدالمسری
|
|
شكوت الذی القاه من الم الذكری
|
|
فیالیت شعری و الا مانی كثیرة
|
|
ایشعر بی من بت ارعی له الشعری
|
|
یار از غم من خبر ندارد گوئی
|
|
یا خواب بمن گذر ندارد گوئی
|
|
p.514
|
تاریك ترست هر زمانی شب من
|
|
یارب شب من سحر ندارد گوئی
|
پس چون آیات برائت فرو آمد و نوبت بلا بسر آمد
رسول خدا
عایشه
را بشارت داد كه : ابشری فقد انزل الله برائتك، مادر و پدر او را گفتند یا
عائشة
قومی الی
رسول الله
واحمدته، فقالت لا و الله لا اقوم الیه ولا احمده ولا احمد كما ولكن احمد الله الذی انزل برائتی، آن دل كه همگی وی با قرب و محبت
رسول
داده بود تا میگفت : احبك و احب قربك.
پس از آن كه غوطه خورد جمله با مهر احدیت داد و با خدمت در گاه الهیت پرداخت تا همی گفت بحمدالله لا بحمدك.
ای جوانمرد اگر قذفهٴ
عائشهٴ
صدیقه
آن افك نگفتندی این چندین آیت بتشریف
عایشه
از آسمان نیامدی، واگر ترسایان نگفتندی : « المسیح ابن الله »،
عیسی
این كرامت نیافتی كه : « انی عبدالله آتانی الكتاب و جعلنی نبیا »، وگر مؤمن گناه نكردی باین خطاب عزیز گرامی نگشتی كه : « لا تقنطوا من رحمة الله »، اینست كه در ابتداء قصه گفت : « لا نحسبوه شرا لكم بل هو خیر لكم » ای
عایشه
مپندار كه بآنچه گفتند ترا بدافتاد، اگر بدافتادی است ایشانراست كه باین سبب مستوجب عذاب عظیم گشتند، ترا همه خیر است و كرامت، كمال مثوبت و ارتفاع درجت.
در قصص آورده اند كه بر در بهشت ربضی است فردا رب العزه مؤمنانرا در آن ربض جمع آورد و پیش از آنكه در بهشت شوند ایشانرا میزبانی كند، دعوتی بر كمال و تشریفی بسزا و نواختی تمام، آنگه منت نهد بر
مصطفی
كه یا
محمد
این دعوت ولیمهٴ عقد نكاح تواست با
مریم بنت عمران
و
آسیه بنت مزاحم
، یا
محمد
من
مریم
را از صحبت مردان نگاه داشتم و از وی فرزند بی مرد آوردم حرمت و غیرت ترا، و
آسیه
را در كنار
فرعون
بداشتم لكن مردی از
فرعون
بستدم و هرگز فرعون را فرا وی نگذاشتم او را پاك و بی عیب دست كس بوی نرسیده بتو رسانیدم،
اینجا لطیفه ای نیكو بشنو،
مریم
و
آسیه
كه فردا در آخرت جفت
مصطفی
خواهند بود در دنیا ایشانرا گرامی كرد و بپاكی بستود و از خلق نگاه داشت،
عایشه
صدیقه
كه در دنیا جفت
|
p.515
وی بود پسندیده و صحبت وی یافته و مهر وی در دل داشته و فردا در بهشت نامزد وی شده، چه عجب اگر او را گرامی كند، آیات قرآن و وحی منزل در برائت وی فرستد و بپاكی خود جل جلاله گواهی دهد و بپسندد كه : « الطیبات للطیبین والطیبون للطیبات اولئك مبرؤن مما یقولون لهم مغفرة ورزق كریم »،
رزق كریم بر ذوق
ارباب معارف
نه آن رزق نفس است كه وفتی باشد و وقتی نه، آن رزق روح است و غذاء جان كه هرگز بریده نگردد و پیوسته با درار میرسد، لا مقطوعة ولا ممنوعة، پروردهٴ نان و آب دیگرست و پروردهٴ نور ناب دیگر، آن كه
مصطفی
علیه السلام گفت : « اظل عندربی یطعمنی و یسقینی »
صفت روحانی را میگوید نه صفت جسمانی را، برف با آتش چنان ضدنیست كه روحانی با جسمانی، دو خصم یكدیگر در یك خانه بداشته بظاهر با هم ساخته و بباطن دشمن یكدیگر شده.
آن عزیزی
را دیدند در آن وقت كه حال بر وی تنگ شده بود طرب و شادی میكرد، گفتند این چه طرب است؟
گفت درین طرب چه عجب است، وقد فرب و صال الحبیب و فراق العدو، و كدام روز خواهد بود خویش از آن روز كه علی الفتوح بصبوح شربتی در رسد و ضربتی در رسد، آن كدام شربت و ضربت بود، كه این گبر را بردار كنند و این سلطان را از وثاق تاریك نجات دهند و بر براق اقبال بحضرت ذی الجلال برند، ارواح الا خیار فی قبضة العزة یكاشفهم بذاته و یلاطفهم بصفاته.
|
p.512
(۱) - بيرون نگريست ( نسخه ج )
p.513
(۱) - شمه ای ( نسخه ب )
|