p.542
قوله تعالی : « الله نور السموات والارض » الله نور، والنور فی الحقیقة ما ینوّر غیره، نور حقیقت آن باشد كه غیری را روشن كند، هر چه غیری را روشن نكند آنرا نور نگویند، آفتاب نورست و ماه نورست و چراغ نورست.
نه بآن معنی كه بنفس خود روشنند لكن بآن معنی كه منّور غیرند، آئینه وآب و جوهر امثال آنرا نور نگویند اگرچه بذات خود روشنند زیرا كه منور غیر نه اند، چون حقیقت این معلوم گشت بدان كه : « الله نور السموات والارض » الله است روشن كنندهٴ آسمانها و زمینها بر مؤمنان و دوستان مصور اشباح است و منور ارواح، جمیع الا نوار منه، و همهٴ نورها ازوست ؛ و قوام همه بدوست، بعضی ظاهر و بعضی باطن، ظاهر را گفت : « وجعلنا سراجاً وهاجا »، باطن را گفت : « افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربّه »
نور ظاهر اگرچه روشن است و نیكو تبع و چاكر نور باطن است، نور ظاهر نور شمس و قمرست، و نور باطن نور توحید و معرفت، نور شمس و قمر اگرچه زیبا و روشن است آخر روزی آنرا كسوف و خسوف بود و فردا در قیامت مكدّر و مكوّر گردد، لقوله تعالی : « اذا الشّمس كوّرت »، اما آفتاب معرفت و نور توحید كه از مطلع دلهای مؤمنان سربزند آنرا هرگز كسوف و خسوف نبود و تكدیر گرد او نگردد، طلوعی است آنرا بی غروب، كشوفی بی كسوف، اشراقی از مقام اشتیاق.
وانشد :
|
انّ شمس النهار تغرب باللیل
|
|
و شمس القلوب لیست تغیب
|
و بدان كه انوار باطن در مراتب خویش مختلف است، اوّل نور اسلام است و با اسلام نور اخلاص.
دیگر نور ایمانست و با ایمان نور صدق، سدیگر نور احسانست و با
|
p.543
احسان نور یقین.
روشنائی اسلام در نور اخلاص است، و روشنائی ایمان در نور صدق، و روشنائی احسان در نور یقین ؛ اینست منازل راه شریعت و مقامات عامهٴ مؤمنان.
باز
اهل حقیقت
را و
جوانمردان طریقت
را نور دیگرست و حال دیگر، نور فراست است و با فراست نور مكاشفت، باز نور استقامت و با استقامت نور مشاهدت، باز نور توحید و با توحید نور قربت در حضرت عندّیت، بنده تا درین مقامات بود بستهٴ روش خویش باشد، از ایدر باز كشش حق آغاز كند جذبهٴ الهی در پیوندد نورها دست در هم دهد، نور عظمت و جلال، نور لطف و جمال، نور هیبت، نور غیرت، نور قربت نور الوهیت، نور هوّیت، اینست كه ربّ العالمین گفت : « نور علی نور »
كار بجائی رسد كه عبودیت در نور ربوبیت ناپدید گردد، و این انوار بر كمال، و قربت ذی الجلال در كلّ عالم جز
مصطفی
عربی را نیست، هر كسی را ازین بعضی است و او را كلّ است زیرا كه او كلّ كمالست، و جملهٴ جمال و قبلهٴ افضال،
روی
ابو سعید الخدری
قال : كنت فی عصابة فیها ضعفآء المهاجرین وانّ بعضهم یستر بعضاً من العری وقاریٴ یقرء علینا و نحن نستمع الی قرائته فجاء
النبی
صلّی الله علیه وسلّم حتی قام علینا فلمار آه القاریٴ سكت فسلّم فقال : ما كنتم تصنعون؟
قلنا یا
رسول الله
قاریٴ یقرء علینا و نحن نستمع الی قرائته، فقال
رسول الله
الحمد الله الّذی جعل فی امّتی من امرت ان اصبر نفسی معهم، ثم جلس وسطنا لیعل نفسه فینا
، ثم قال بیده هكذا فخلق القوم و نورت وجوههم فلم یعرف
رسول الله
احد، قال وكانوا ضعفاء المهاجرین، فقال :
النبیّ (ص)
ابشروا صعالیك المهاجرین بالنّور التام یوم القیامة تدخلون الجنّة قبل اغنیاء المؤمنین بنصف یوم مقداره خمس مائة ءام ».
مثل این نور همانست كه
مصطفی
گفته خلق الله الخلق فی ظلمة ثم رشّ علیهم من نوره »
.
عالمیان مشتی خاك بودند در ظلمت خود بمانده، در تاریكی نهاد متحیر شده، در غشاوهٴ خلقیت ناآگاه مانده، همی از آسمان از لیّت باران انوار سرمدیت باریدن گرفت خاك عبهر گشت و سنگ گوهر گشت، رنگ آسمان و زمین بقدوم
|
p.544
قدم او دیگر گشت، گفتند خاكی است همه تاریكی و ظلمت، نهادی می باید همه صفا و صفوت، لطیفه ای پیوند آن نهاد گشت، عبارت از آن لطیفه این آمد كه رش علیهم من نوره.
گفتند یا
رسول الله
این نور را چه نشانهاست؟
گفت : « اذا ادخل النور القلب انشرح الَصدر »، چون رایت سلطان عادل بشهر در آید غوغا را جائی نماند، چون سینه گشاده شود بنور الهی همت عالی گردد، غمگین آسوده شود، دشمن دوست گردد، پراكندگی بجمع بدل شود، بساط بقا بگسترد فرش فنا در نوردد، زاویهٴ اندوه را در ببندد باغ وصال را در بگشاید، بزبان فقر گوید : الهی كار تو در گرفتی بنیكوئی، بی ما چراغ خود افروختی بمهربانی، بی ما خلعت نور از غیب تو فرستادی به بنده نوازی، بی ما چون رهی را بلطف خود باین روز آوردی، چه بود كه بلطف خود بسر بری بی ما.
معروف است و منقول در آثار كه یكی از علماء تا بعین با لشكر اسلام بغزاة روم رفت و او را با سیری گرفتند مدتی در آنجا بماند، رومیانرا دید روزی كه در آن صحرای گرد آمده بودند، سبب آن پرسید، گفتند اینجا اسقفی است امام اساقفه كه در چهار سال یكبار از صومعه بیرون آید و خلق را پند دهد، امروز میعاد بیرون آمدن اوست، آن مرد مسلمان بآن مجلس حاضر شد.
و گویند كه سی هزار كس از رو میان حاضر بودند اسقف بمنبر برشد خاموش نشسته و هیچ سخن نمی گفت و خلق تشنهٴ سخن گفتن وی، آنگه گفت سخن گفتن من بسته شد بنگرید مگرغریبی از اهل اسلام در میان شماست ؛
گفتند ما نمیدانیم و كس را نمی شناسیم، اسقف بآواز بلند گفت هر كه در میان ابن جمع است از اهل ملت و كیش محمّد تا بر خیزد، آن مسلمان گفت من ترسیدم كه بر خیزم تغافل كردم، اسقف گفت اگر شما او را نمی شناسید و او خود را نمی شناسد من او را شناسم ان شاءالله.
پس تأمل میكرد و در رویهای مردم تیز می نگرست گفتا چشمش بر من افتاد و بتعجیل گفت : هذا هو ادن
|
p.545
منی ؛
اینست آنكس كه من او را می جویم، بر خیزای جوانمرد و نزدیك من آی تا با تو سخن گویم، مرا گفت تو مسلمانی؟
گفتم آری مسلمانم، گفت از علماء ایشانی یا از جهال،
گفتم بآنچه دانم عالمم و آنرا كه ندانم متعلمم و در شمار جاهلان نه ام،
گفت من ترا سه مسأله خواهم پرسید مرا جواب ده، گفتم ترا جواب دهم بدو شرط یكی آنكه با من بگوئی كه مرا بچه شناختی، و شرط دیگرآنست كه من نیز از تو سه مسأله پرسم، هر دو بدین عهد كردند و پیمان بستند، آنگه اسقف دهن بر گوش من نهاد و نرمك بگوش من فرو گفت پنهان از رومیان كه : عرفتك بنور ایمانك، ترا بنور ایمان و توحید بشناختم كه از روی تو اشراق میزد، آنگه بآواز بلند از من سؤال كرد كه
رسول
شما با شما گفته كه در بهشت درختی است كه در هر قصری و غرفه ای از آن درخت شاخی است آنرا در دنیا مثال چیست؟
گفتم مثال آن درخت در دنیا آفتاب است قرص او یكی و در هر سرائی و حجره ای از شعاع وی شاخی است، اسقف گفت صدقت، دوم مسأله پرسید كه رسول شما خبر داد كه اهل بهشت طعام و شراب خورند و ازیشان هیچ حدث نیاید آنرا در دنیا مثال چیست؟
گفتم الجنین فی بطن امه یتعذّی ولا یتغوّط.
اسقف گفت صدقت، سوم مسأله پرسید كه
رسول خدا
خبر داد كه روز قیامت لقمه ای و ذره ای و حبه ای صدقات در میزان چون كوهی عظیم باشد آنرا در دنیا مثال چیست؟
گفتم بامداد كه آفتاب برآید یا شبانگاه كه فرو می شود طللی كه بذات خویش كوتاه بود چون پیش آفتاب بداری در از بود و بسیار نماید، اسقف گفت صدقت، پس مسلمان از وی پرسید ما عدد ابواب الجنان؟
فقال ثمانیة، قال و ما عدد ابواب الینران فقال سبعة؟
قال ما الّذی هو مكتوب علی ابواب الجنّة؟
مسلمان گفت چون از وی این سؤال كردم كه بر در بهشت چه نوشته است اسقف فرو ماند جواب نمیداد رومیان گفتند جواب ده تا این مرد غریب نگوید كه اسقف نمیداند، اسقف گفت اگر این جواب ناچارست با زنار و صلیب راست نمیآید، زنار بگشاد و صلیب بیفكند و بآواز بلند گفت : المكتوب علی باب الجنّة لا اله الاّ الله
محمّد
رسول الله.
رومیان
|
p.546
این سخن شنیدند سنگ انداختند و دشنام دادند، اسقف روی بآن غریب كرد گفت از قرآن هیچ چیز حفظ داری؟
گفت دارم و این آیت بر خواند « و الله یدعوا الی دار السّلام » اسقف بگریست آنگه بآواز بلند گفت ای مردمان از دیدهٴ ما حجاب برداشتند آنك از آسمان میآیند هفتصد ملك با هفتصد هودج آراسته كه در آن هودجها ارواح شهداء بآسمان بر ند و من یقین میدانم كه از شما هفتصد كس با من موافقت كنند اكنون درین كرامت نگرید تا از هیچ خصم نترسید و باك ندارید،
آنگه جمعی بسیار ازیشان صلیب بشكستند و زنار بگسستند و مسلمان شدند، و آن منكران و ناگرویدگان ایشانرا می كشتند و اسقف را نیز بكشتند،
آنگه كشتگانرا بشمردند هفتصد كس بودند یكی بیش نه و یكی كم نه.
مقصودار این حكایت آنست كه نور آن مؤمن موحد در میان مشتی جاحد و كافر میتافت تا اسقف بدید و آن كار برفت.
ای جوانمرد اگر مددی از نور غیب بنام تو فرستد غازی از روم چنان اسیر نبرد كه آن مدد نور ترا اسیر برد، لكن بهیچ علت فرو نیاید و بهیچ سبب سفر نكند،
« مثل نوره » جماعتی مفسران گفتند این «ها» اشارت است ب
مصطفی
صلوات الله علیه كه خلقتش نور بود و خلعتش نور بود و نسبتش نور بود، ولا دتش نور بود و مشاهدتش نور بود و معاملتش نور بود و معجزتش نور بود، و او خود در ذات خود نور علی نور بود،
مهتری كه در روی او نور رحمت، در چشم او نور عبرت، در زبان او نور حكمت، در میان كتف وی نور نبوّت، در كف او نور سخاوت، در قدم او نور خدمت، در موی او نور جمال، در خوی او نور تواضع، در صدر او نور رضا، در سرّ او نور صفا، در ذات او نور طاعت، در طاعت او نور توحید، در توحید او نور تحقیق، در تحقیق او نور توفیق در سكوت او نور تعظیم، در تعظیم او نور تسلیم.
شعر :
|
انّ ال
رسول
لسیف یستضاء به
|
|
مهنّد من سیوف الله مسلول
|
قال
الحسین بن منصور
: فی الرأس نور الوحی وبین العینین نور المناجاة، وفی السمع نور الیقین، وفی اللسان نور البیان، وفی الصدر نور الایمان، وفی الطبایع
|
p.547
نور التسبیح، فاذا التهب شی من هذه الا نوار غلب علی النور الآخر فادخله فی سلطانه، فاذا سكن عاد سلطان ذلك النّور اوفر واتمّ مماكان، فاذا التهب جمیعاً صار نوراً علی نور.
« یهدی الله لنوره من یشاء » یهدی من یشاء بنوره الی قدرته، وبقدرته الی غیبه.
وبغیبه الی قدمه، وبقدمه الی ازله وابده، وبازله وابده الی وحدانیتّه.
« فی بیوت اذن الله ان ترفع » یك قول آنست كه ترفع فیها الحوائج الی الله، این بیوت مسجدهاست كه بندگان در آن دعا كنند قصهٴ نیاز خویش بالله بردارند و حاجتها عرضه كنند، نیكو نبود كه بنده خود را دستمال اطماع هر كس كند و حق جلّ جلاله بخودی خود آنچه بایست و در بایست اوست او راضمان كرده
بشر حافی
گفت :
امیر المؤمنین
علی
(ع)
را بخواب دیدم گفتم مرا پندی ده گفت : ما احسن عطف الا غنیاء علی الفقراء طلباً لثواب الله، واحسن من ذلك تیه الفقراء علی الاغنیاء ثقة بالله
چه نیكوست شفقت توانگران بر درویشان بر امید ثواب و از آن نیكوتر تكبّر درویشانست بر توانگران اعتماد بر كرم حق جلّ جلاله
« یسبح له فیها » یعنی فی المساجد، فان المساجد بیوت العبادة كما انّ القلوب بیوت الارادة، ثمّ العابد یصل بعبادته الی ثواب الله، القاصد یصل بارادته الی الله و یقال القلوب بیوت المعرفة و الارواح مشاهد المحبّة والاسرار مجال التجلی.
« رجال لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذكر الله » لم یقل لا یتجرون ولا یشترون ولا یبیعون بل قال : « لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذكر الله. »
فانّ امكن الجمع بینهما فلابأس ولكنّه كالمتعذّر الاّ علی الا كابر الّذین تجری علیهم الا مور وهم عنها مأخوذون.
صفت آن مردانست كه كسب ظاهر ایشان را باز ندارد از ذكر الله، ظاهرشان با خلق با طنشان در شهود اسماء و صفات حق، مردانی كه طلب ایشانرا عدیل، و ذكر ایشانرا دلیل.
و مهر ایشانرا سبیل، دنیا در چشم ایشان قلیل.
مردانی كه ذكر الله ایشانرا شعار، مهر الله ایشانرا دثار، در گاه لطف الله ایشانرا جای وقرار، همتشان منزه از اغیار، جمال فرد و سند وزین دارالقرار، مغبوط مهاجرانند و محسود انصار، بر زمین
|
p.548
همی روند و همی كند بایشان افتخار.
رجال مردانی كه بر سرشان تاج و كلاه نه در دلَشان جز دوستی الله نه، در كوی دوست ایشانرا رفیق و همراه نه، اذا عظم المطلوب قلّ المساعد، چه زبان دارد ایشانرا چون در دنیا نفایهٴ بازارها اند، قلب همه نقدها اند.
عیب خواجگانند و ردّ همسایگان. لكن نامشان در جریدهٴ دوستان، برداشتگان لطفند، و نواختگان رحمان.
دلشان پیوسته بحق نگران، نشستنشان بر خاك، خفتنشان بر زمین، دستشان بالین، خانه شان مسجد، چه زیان دارد ایشانرا این فقر و فاقت چون بیك اشارت چشم ایشان جهانیانرا باران دهند، و بیك نظر دل ایشان كافرانرا هزیمت كنند، و بیك اندوه دل ایشان
جبرئیل
را فرا راه كنند كه : ولا تعدّ عیناك عنهم.
ذو النون مصری
گفت : وقتی باران نمیامد و مردم بغایت رنجور بودند و قحط رسیده، جماعتی با ستسقا بیرون رفتند من نیز موافقت كردم
سعدون مجنون
را دیدم گفتم : خلقی بدین انبوهی كه می بینی گرد آمده و دستهای نیاز سوی او برداشته چه بود كه تو اشارتی كنی؟
گفتار وی بآسمان كرد همین كلمه گفت : بحقّ ما جری البارحة.
بحق آن رازی كه شب دوشین رفت، هنوز كلمه تمام نگفته بود كه باران باریدن گرفت تا بدانی كه اشارت دوست بر دوست عزیز بود.
« والّذین كفروا اعمالهم كسراب » الی قوله : « ومن لم یجعل الله له نوراً فما له من نور »
ضرب الله مثل المؤمن والكافر فجعل اعتقاد المؤمن نوراً و فعله نوراً و مآ له فی القیامة الی النور، كما قال تعالی : « نور علی نور ».
وجعل اعتقاد الكافر ظلمة و فعله ظلمة ومآ له فی القیامة الی الظلمة، كما قال تعالی : « ظلمات بعضها فوق بعض »
ثم قال : « ومن لم یجعل الله له نوراً فما له من نور »
قال
الواسطی
: انّ الله لایقرّب فقیراً لاجل فقره ولا یبعد غنیاً لاجل غناه، ولیس للاعراض عنده خطر حتی بها یصل وبها یقطع ولو بذات له الدّنیا والآخرة ما وصلك به ولو اخنتها كلّها ما قطعك به قرب من قرب من غیر علّة و بعد من بعد من غیر علّة كما قال عزّوجل : « ومن لم یجعل الله له
|
p.549
نوراً فما له من نور ».
|
_
|