Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
24 النور هجدهم 6

p.572

قوله تعالی : « الم تر ان الله یزجی سحابا » الآیه.. یزجی سحاب عطفه ثم یمطر غیث جوده علی اولیائه بلطفه، ویطوی بساط الحشمة عن ساحات قربه و یضرب قباب الهیبة بمشاهد كشفه وینشر علیهم ازهار انسه ثم یتجلی لهم بحقائق قدسه ویسقیهم بیده شراب حبه وبعد ما محاهم عن اوصافهم اصحاهم لا بهم ولكن بنفسه، فالعبارات عن ذلك خرس والاشارات دونها طمس. بر ذوق جوانمردان طریقت سحاب سحاب عطف است و باران باران بر كه بلطف خود بر اسرار دوستان می بارد، از تربت وفا ریحان صفا بردمیده، آفتاب لطف از لی بران تافته، در روضهٴ قدس گل انس بشكفیده از افق تجلی باد شادی و زیده، رهی را از دست آب و خاك بر بوده. تأخیر و درنك از پای لطف بر خاسته نسیم ازلیت از جانب قربت دمیده.

پیر طریقت گفت : الهی توآنی كه نور تجلی بر دلهای دوستان تابان كردی چشمه های مهر در سرهای ایشان روان كردی، وآن دلها را آینهٴ خود و محل صفا كردی، تو دران پیدا و به پیدائی خود دران دو گیتی ناپیدا كردی، ای نور دیدهٴ آشنایان و سور دل دوستان و سر و رجان نزدیكان همه تو بودی و توئی، نه دوری تا جویند، نه غایی تا پرسند، نه ترا جز بتو یاوند، والله لولا الله ما اهتدنیا، آبی و خاكی را چه زهرهٴ آن بود كه حدیث قدم كند اگرنه عنایب و ارادت قدیم بود، اگرنه او بكرم و فضل خود این مشتی خاك را بدر گاه قدم خود دعوت كردی و بساط انبساط در سرای هدایت بسط كردی والا این سیه گلیم وجود را و این ذرهٴ خاك ناپاك را كی زهرهٴ آن بودی كه قدم بر حاشیهٴ بساط ملوك نهادی سزای خاك آنست كه پیوسته منشور عجز خود می خواند و پردهٴ بی نوائی خود میزند كه :


p.573

ما خود زوجود خویش تنگ آمده ایم
و ز روی قضا بر سر سنگ آمده ایم
اندر گیلان گلیم بدبختی را
ما از سیهی بجای رنگ آمده ایم

« یقلب الله اللیل والنهار » قال الواسطی : ما خالقه احد قط و لا وافقه وكلهم مستعملون بمشیته وقدرته انی یكون الوفاق و الخلاف و هو یقلب اللیل والنهار بمافیهما و هو قائم علی الا شیاء و بالاشیاء فی بقائها وفنائها لا یؤنسه وجد و لا یوحشه فقد. هر چه علماء گفتند خبری است و هر چه مشایخ گفتند اثری است و حقیقة الحق وراء الخبر و الاثر، میدانی در پیش خلق نهاده و ندا كرده كه ای اهل عالم قدم در میدان نهید و در حجاب می روید هیچ مدانید كه كجا میروید، و مدانید كه از كجا میآیید، از درگاه علم ما بر خیزید و ببارگاه حكم ما فرو آیید، كمر بندید خدمت ما را، نظاره كنید مشیت ما را، ساخته باشید قدرت ما را، یا عفو و مغفرت ما را، یا قهر و عقوبت ما را، قدرة القدیر تعطل كل تدبیر، كسی كه سر او معدن راز بود، و دل او در در قبضهٴ ناز بود، و بر پیشانی او نشان اقبال بود : و در دیدهٴ یقینش نور اعتبار افعال ذی الجلال بود، از اسرار و رموز این كلمات درین آیات آگاهی دارد، و واقف بر این احوال بود، كه رب العزه میگوید : « ان فی ذلك لعبرة لا ولی الا بصار » جائی دیگر میگوید : « ان فی ذلك لذكری لمن كان له قلب ».

« وعدالله الذین آمنوا منكم و عملو الصالحات لیستخلفنكم فی الارض » فی الآیة اشارة الی ائمة الذین هم اركان الملة و دعائم الاسلام و الناصحون لدین الله و هم اصناف ثلاثة : صنف هم العلماء و الفقهاء المرجوع الیهم فی علوم الشریعة من العبادات و المعاملات و غیرها قالمون بالحق فی توحیدهم بشواهد نفوسهم و حظوظهم یتصرفون فی الاسباب بالحق لكنهم بنفوسهم و حظوظهم و محبة دنیاهم محجوبون عن حقائق التوحید. و صنف هم اهل المعرفة و اصحاب الحقائق و هم فی الدین كخواص الملوك موصوفون بخالص الارادة و حسن القصد و صدق النیة، قائمون بالحق مع شاهد احوالهم و ارادتهم


p.574

یتصر فون فی الاسباب كلها بالحق لكنهم برؤیة احو الهم وارادتهم وشواهد قصودهم محجوبون عن تجرید التوحید. وصنف هم المخصوصون من المخصوصین بالمعرفة قائمون بالحق یشاهد الحق علی نهج تجرید التوحید وتحقیق التفرید فالدین معمور بهؤلاء علی اختلافهم الی یوم القیامة. بدانكه خلفاء زمین كه رب العزه درین آیت بایشان اشارت كرده سه گروهند هرگر وهی را در توحید مقامی معلوم است و در اظهار بندگی حدی محدود، اول علماء دین اسلامند و فقهاء شریعت، حافظان ملت و ناصحان امت، حد ایشان در اظهار بندگی تاطمع معرفت و خوف عقویت بیشتر نباشد و ثمرهٴ توحید ایشان مقصور است بر سلامت این جهان و عافیت آن جهان، اسلام و ایمان ایشان از الطاف و امداد حق است لكن بشوائب اغراض و شواهد حظوظ نفس ممزوج است، فطرت ایشان مغلوب او صاف بشریت حیات ایشان در معرض رسوم و عادت، و در عالم عبودیت ایشانرا مترسمان اهل لااله الا الله گویند، با و صاف بشریت از عالم خقایق محجوب باشند، بهشتیانند لكن حال ایشان چنان است كه جنید گفت با نوری كه هؤلاء حشوالجنة ولهااصحاب غیر هؤلاء، حشوالجنة اسراؤها واصحاب الجنة امراؤها، اما گروه دیگر كه ایشانرا خاصگیان مملكت گویند قوام ایشان با خلاص طاعت است وصحت ارادت و صدق افتقار ونیت، از شوائب اغراض وحظوظ نفس دورند واز فتور و ترا جع محروس، لكن دست بثریت آینهٴ صفات ایشان بر دیدهٴ ایشان عرضه میكند تا قیام خویش بامداد حق بر بساط توحید می بینند آن دیدن ایشان در آئینهٴ صفا اوقات خویش، ایشان را بر بساط هستی میدارد معذورند لكن از عالم نیستی دورند، رؤیت صدق و مطالعهٴ شواهد اخلاص سدی كشت میان ایشان و میان عالم نیستی، و مرد تابعالم نیستی نرسد حقایق توحید روی بوی ننماید. گروه سوم خاص الخاصند با قامت حق قائمند نه بقیام خویش، حیات ایشان بفتوح تجرید است نه بروح تجیند، از حول وقوت خویش محررند و از


p.575

ارادت و قصد خویش مجرد، در دایرهٴ اعمال و احوال ننمایند اسر تصرف و اختیار نه اند، و منشور سعادت و شقاوت نخوانند و از سرا پردهٴ غیبشان بیرون نیارند و در جراید محو و اثباتشان ثبت نكنند، مثل ایشان باقهر ربوبیت مثل گوی است در خم چوگان سلطان، گویند آن باید كه در خم چوگان سلطان باشیم، آنگه خواه گوی بر است اندازد وخواه بچپ، آن گروه اول مخلصانند همه از او بینند، گروه دوم عارفانند با و بینند، گروه سوم مو حدانند همه او را بینند، آن دو گروه در شواهد خدمتند از زحمت تقرقه باز نرسته، سومین گروه در عین صحبتند بنقطهٴ جمع رسیده، و یك نفس در صحبت بودن به از هزار سال در خدمت زیستن احمد خضرویه سجاده ای فرستاد بر بویزید بسطامی و از او بنامه در خواست تا بران نماز كند بویزید در جواب نامه نبشت كه : جمعت عبادة الاولین والآخرین وجعلتها فی مخدة وامرت بوضع الرأس علیها لیكون نومی جوازا لها. و هم از این باب است حكایت جنید و شبلی كه براهی میرفتند، جنید گفت فرا شبلی كه یكساعت با خدا باش تا من بتو باز آیم، جنید برفت و شبلی در قران خواندن ایستاد، جنید باز آمد بانگی بروی زد كه ترا گفتم بخدای مشغول باش؟ شبلی گفت من چنان دانسته بودم كه چون قرآن خوانم با و مشغول باشم، جنید گفت ندانی كه هر كه با خدا بود دم نتواند زد؟ شبلی آنچه گفت از تقرقت گفت، و جنید جواب از نقطهٴ جمع داد، همچنین نامهٴ احمد خضرویه كه به بویزید نبشت از تفرقت نبشت و بویزید از نقطهٴ جمع جواب كرد، در خبر است كه موسی عمران چون خواست كه بمناجات حق رود در محلتهای بنی اسرائیل طواف میكرد قصه ها استدعا میكرد تا در حضرت عزت عرضه میكند وبآن بهانه با حق مناجات میكند و خطاب از لی می شنود هر چند كه غبار تقرقت موسی عزیزتر بود از نقطهٴ جمع همه اولیاء و صدیقان، اما در اضافت ب رسول ما صلوات الله علیه در عین تفرقت بود تا از محلتها قصه ها دریوزه می بایست كرد تا بدان بهانه با حق سخن


p.576

بسیار كند و رسول ماصلوات الله علیه كه نقطهٴ جمع مرید سدة وی بود او را باستدعاء قصه ها حاجت نبود بلكه عزت خود با عصمت او میگفت : « وكلا نقص علیك من انباء الرسل » الآیة.


_