Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
25 الفرقان هجدهم 7

p.14

« بسم‌الله الرحمن الرحیم » بسم‌الله الخالق البارئ المصور، بسم‌الله الواحد الفاطر المدبر، بسم‌الله القادر القاهر المقتدر . السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر. فسبحان من ردد العبد فی هذه الایة بین صحو و محو، کاشفه بنعت الالهیة فاشهده جلاله، ثم کاشفه بنعت الرحمة فاشهده جماله. نام خداوندی مقدر و مقتدر، فاطر و مدبر، خالق و مصور، اولست و آخر، باطن است و ظاهر، نه باول عاجز و نه بآخر، از کیف باطن است و بقدرت ظاهر. خداوندی که دلها بیاسود بسماع نام او، سرها بیفروخت بیافت نشان او، جانها آرام گرفت بشهود جلال او و جمال او. خداوندی که هر که با او ﭘیوست از دیگران ببرید، هر که قرب او طلبید چه گویم که از محنتها و بلیتها چه دید. شعر :

فوحشی الطبیعة مستهام
نفور القلب تأباه الدیار
جبالی التالف ذوانفراد
غریب‌الله مأویه القفار

ای جلالی، که هر که بحضرت تو روی نهاد عالمیان خاك قدم او توتیای حدقهٴ حقیقت خود ساختند. ای عزیزی، که هر که بدرگاه عزت تو باز آمد همه آفریدگان خود را علاقه فتراك حضرت او گردانیدند. غلام آن مشتاقم که بر سر کوی حقیقت آتشی بیفروزد. حبذا روزی که خورشید جلال تو بما نظر کند. عزیزا وقتی که مشتاقی از مشاهدهٴ جمال تو خبری دهد، جان طعمه سازم بازی را که در فضای طلب تو پروازی کند. دل نثار کنم محبی را که بر سر کوی تو آوازی دهد. غالیه گردیم مر عارضی را که از شراب شوق تو رنگی گیرد. رشک بریم بر چشمی که از درد نایافت


p.15

تو اشکی ببارد. غلام آن لافیم که هر وقتی مفلسان بی سرمایه زنند ـ نه آن مفلسان میگویم که تو دانی. جوانمردانی را میگویم که ایشان را در بدو ارادت مجاهدت عظیم بود، خواستی گرم و ریاضتی تمام، سری صافی و دلی بی خصومت و سینه‌ای بی معصیت، این سرمایه‌ها بدست آورده، آنگه همه بر کف صدق نهاده و بباد بی نیازی برداده، و مفلس‌وار در ﭘس زانوی حسرت نشسته و بزبان شکستگی میگوید :

ﭘر آب دو دیده و ﭘر آتش جگرم

ﭘر باد دو دستم و ﭘر از خاك سرم

« تبارك » مفسران تفسیر این کلمه بر سه وجه کرده‌اند چنانکه در نوبت دوم شرح دادیم و وجوه ثنا بر حق جل جلاله بر آن سه وجه منحصرست : اگر گوئیم ـ تبارك ــ ای ـ دام و ثبت من لم یزل و لا یزال، ثنایی است بذکر ذات او و حق او جل جلاله. و اگر گوئیم ـ تعالی و ارتفع و تکبر، ثنایی است بذکر وصف او و عز او. و اگر گوئیم ـ هو الذی یجیـﺊ البرکة من قبله، ثنایی است بذکر احسان او و فضل او با بندگان او : اول اشارت است بوجود احدی و کون صمدی، دوم اشارت است بصفات سرمدی وعزت ازلی، سوم اشارت است بکارسازی و بنده‌نوازی و مهربانی. و شرط بنده آنست که چون ثناء حق جل جلاله آغاز کند و زبان خویش بستایش او بگشاید مجرد و منفرد گردد، نه بر دل غباری، نه بر پشت باری، نه در سینه آزاری، نه با کس شماری. تختهٴ خود از غبار اغیار سترده، نهاد خود را زهر قهر چشانیده و همت خود از ذروه عرش گذرانیده. گوی طرب در میدان طلب انداخته، تیغ قهر از نیام رجولیت آخته، خان و مان بشریت بجملگی وا ﭘرداخته، بر نطع عشق مهرهٴ دل باخته، جامهٴجفا چاك کرده، لباس وفا دوخته، از دو کون رمیده و با دوست آرمیده.


p.16

پیر طریقت گقت : دانی که دل کی خرش شود. که حق ناظر بود. دانی که کی خوش بود. که حق حاضر بود.

الدار خالیة، و الروح صافیة،
و النفس صادیة، و الوصل مامول.

الذی « نزل الفرقان علی عبده » ای ـ عبده الاخلص و نبیه الاخص و حبیبه الادنی وصفیه الاولی، « لیکون للعالمین نذیرا » ای لیکون للخلق سراجا و نورا یهتدون به الی احکام القرآن ، و یستدلون به علی طریق الحق و منهاج الصدق. چه زیان دارد مصطفی عربی را بعد از آن که خورشید فلك سعادت بود و ماه آسمان سیادت، مشتری عالم علم، در صدف شرف، طراز کسوت وجود، مفتاح در رشاد، مصباح سرای سداد اگر آن مدبران صنادید قریش از سر سبکباری و سبکساری و طیش خود گویند : « أن هذا الا افك افتریه » و منادی عزت اینک ندا میگوید که : « نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا ». سیدی که منشور تقدم کونین در کمر کمال داشت، و خال اقبال برخسار جمال داشت، صد هزار و بیست و اند هزار نقطه نبوت در پیش براق عز او « طرقوا طرقوا » میزدند و خود از غایت تواضع درعالم بندگی بر خر کی مختصر نشستید، ور غلامی سیاه او را بدعوت خواندید اجابت کردید. گهی مرکب وی براق انور، و گهی مرکب وی حماری مختصر، افسار وی از لیف و ﭘالان وی از لیف. آری مرکب مختلف بود اما در هر دو حالت راکب یک صفت و یك همت و یک ارادت بود، اگر بر براق بود در سرش نخوت نبود، و اگر بر حمار بود بر رخسار عز نبوتش عار و مذلت نبود، کسی که بر منشور سعادت وی این طغراء سیادت و عزت کشیده باشند که : « ولله العزﺓ و لرسوله »، غبار مذلت بر اساریر جبین او کی نشیند. در صفات او صلوات الله علیه می آید که : « کان طلق الوجه بساما من غیر ضحك، محزونا من غیر عبوسة، متواضعا من غیر مذلة ». در بندگی افکندگی داشت و خلایق


p.17

اولین و آخرین کیمیای کمال عزت از آستانهٴ مجد او فراز می رفتند.

دنوت تواضعا و علوت مجدا
فشأ ناﻙ انحدار و ارتفاع
کذاﻙ الشمس تبعدان تسامی
و یدنو الضوء منها و الشعاع

آفتاب که خسرو سیارگان و شاه ستارگان است چون از برج شرف خویش سر برزند، اگر اهل عالم دامن همم درهم بندند. تا ذره‌ای از عین انوار او بدست آرند نتوانند، لکن او خود بحکم کرم و تواضع چنانکه در کوشک سلطان و سرای خواجگان بتابد، در کلبهٴ ادبار گدایان و زاویهٴ اندوه درویشان هم بتابد. و از کمال تواضع او بود صلوات‌الله علیه که مشرکان مکه بتعییر کفتند : « ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق ؟ » چیست این پیغامبر را که طعام میخورد و در بازارها میرود و بدست خویش طعام با خانه می برد و با درویشان و گدایان می نشیند. و کذا کان السید و صلوات‌الله علیه کان یعلف البعیر و یقم البیت و یخصف النعل و یدفع الثوب و یحلب الشاة و یأکل مع الخادم و یطحن معه اذا اعیی، و کان لا یمنعه الحیاء ان یحمل بضاعته من السوق الی اهله. و کان یصافح الغنی و الفقیر و یسلم مبتدء و لا یحقر ما دعی الیه و لو الی حشف التمر، و کان یعود المریض و یشیع الجنازة و یرکب الحمار و یجیب دعوة العبید، و کان یوم قریظة و النضیر علی حمار مخطوم بحبل من لیف علیه اکاف من لیف. مشرکان او را باین خصال پسندیده و اخلاق ستوده می عیب کردند و طعن زدند از آنکه دیده‌های ایشان خیره شدهٴ انکار بود، برمص کفر آلوده، هرگز توتیاء صدق نیافته لاجرم جمال نبوت و عزت رسالت از دیده‌های نامحرم ایشان در پردهٴ غیرت شد، تا هرگز او را به ندیدند و چنانکه سید بود صلوات‌الله علیه به نشناسند.

« و تریهم ینظرون اﻟیك و هم لا یبصرون ». جمال نبوت را دیده‌ای باید چون


p.18

دیدهٴ صدیق اكبر زدودهٴ استغفار، دیده‌ای چون دیدهٴ عمر روشن کردهٴ صبح قبول ازل، دیده‌ای چون دیدهٴ عثمان باز کردهٴ اقبال غیب، دیده‌ای چون دیدهٴ علی سرمه کشیدهٴ حکم حق تا ایشان را بخود بار دهد و جلال عزت نبوت بحکم لطف ازل بر ایشان مکشوف گردد، و سید (ص) ایشانرا از روی تعطف و تلطف گوید : « انما انا لکم مثل الوالد لولده ».


_