Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
2 البقرة دوم 1

p.419

قوله تع : « فاذکرونی اذکرکم .. » الآیه ..ـ اینست یاد دوست مهربان، آسایش دل و غذاء جان، یادی که گوی است و انسش چوگان، مرکب او شوق و مهر او میدان، گل او سوز و معرفت او بوستان، یادی که حق در آن پیدا، بحقیقت حق پیوسته از بشریت جدا، یادی که درخت توحید را آبشخور است دوستی حق مر آنرا میوه و برست. اینست که رب عالمین گفت ـ « لایزال العبد یذکرنی واذکره حتی عشقنی و عشقته. » این نه آن یاد زبان است که تو دانی، که آن در درون جانست.


p.420

بویزید روزگاری برآمد که ذکرزبان کمتر کردی، چون او را از آن پرسیدند. گفت ـ عجب دارم ازین یاد زبان، عجبتر ازین کو بیگانه‌است، بیگانه چکند در میان، که یاد اوست خود در میان جان.

در قصهٴ عشق تو بسی مشکلهاست
من با تو بهم میان ما منزلهاست
عجبت لمن یقول ـ ذکرت ربی
فهل انسی فاذکر مانسیت.

آن عزیز وقت خویش در مناجات گوید : ـ خداوندا! یادت چون کنم که خود در یادی و رهی را از فراموشی فریادی، یادی و یادگاری، و در یافتن خود یاری، خداوندا هرکه در تو رسید غمان وی برسید، هرکه ترا دید جان وی بخندید. بنازتر از ذاکران تو در دو گیتی کیست؟ و بنده را اولیتر از شادی تو چیست؟ ای مسکین تو خود یادکرد و یادداشت وی چه شناسی! سفر نکردهٴ منزل چه دانی! دوست ندیدهٴ از نام و نشان وی چه خبر داری!

معبود خودی و عابد خویشتنی
زیرا که برای خود کنی هرچه کنی

اگر بجان خطر کنی باخطر شوی، وگر روزی بکوی حقیقت گذر کنی وزانجا که سرست او را یاد کنی آن بینی که ـ لاعین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر »

یکبار بکوی ما گذر باید کرد
در صنع لطیف ما نظر باید کرد
گر گل خواهی بجان خطر باید کرد
دلرا ز وصال ما خبر باید کرد

و فی بعض کتب الله ـ « عبدی! ستذکرنی اذا جربت غیری انی خیر لک ممن سوای »، بندهٴ من چون دیگرانرا بیازمائی و به بینی آنگه تو قدر ما بدانی، و حق ما بشناسی، یا چون نامهربانی ایشان بینی مهربانی و وفاداری ما دریابی، و بدانی که ما بر تو از همگان مهربان‌تریم، و به کار آمده تر. . « عبدی ألم اذکرک قبل ان تذکرنی ـ » بندهٴ من یک نشان مهربانی ما آنست که نخست ما ترا یاد کردیم، پس تو ما را یاد کردی، ألم أحبک قب ان تحبنی » نخست من ترا خواستم پس تو مرا خواستی. « عبدی! ما استحییت منی اذ اعرضت عنی و اقبلت علی غیری؟ فاین تذهب و بابی لک مفتوح


p.421

و عطائی لک مبذول » این چنانست که گویند.

ترا باشد هم از من روشنائی
بسی گردی و پس هم با من آئی

بعزت عزیز که اگر یک قدم در راه او برداری هزار کرم ازو بتو رسد، منک یسیر خدمة و منه کثیر نعمة، منک قلیل طاعة و منه جلیل رحمة. و الیه اشار النبی صلعم حکایة عن الله عزوجل ـ « من ذکرنی فی نفسه فذکرته فی نفسی، و من ذکرنی فی ملاء ذکرته فی ملاء خیر منهم و من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا، و من اتانی مشیا اتیته هرولة »

« واشکروا لی ولا تکفرون » گفته‌اند ـ شکرت له ـ شکر باشد بر دیدار نعمت و بر اعتبار افعال، و شکرته شکرست بر دیدار منعم و بر مشاهدهٴ ذات، این شکر اهل نهایت است و آن شکر اصحاب بدایت. رب العالمین دانست که معظم بندگان طاقت شکر اهل نهایت ندارند کار بریشان آسان کرد و شکر مهین ازیشان فرونهاد. نگفت ـ « واشکرونی » بل که گفت : « واشکروا لی » یعنی که شکر نعمت من بجای آرید، و حق آن بشناسید، وانگه از شناخت حق حق من بر مشاهدهٴ ذات من نومید شوید، که آن نه کار آب و گل است و نه حدیث جان و دل است، گل را خود چه خطر و دلرا در این حدیث چه اثر، هردو فراآب ده! ووصل جانان بخود را ه ده!

تاکی از دون همتی ما منزل اندر جان کنیم
رخت بربندیم از جان قصد آن جانان کنیم
شاهد « الا تخافوا » از نقاب آمد برون
سر بر آری خرقه بازان تا که جان افشان کنیم

« یآ ایها الذین آمنوا ...» ـ هم نداست و هم شهادت، وهم تهنیت وهم مدحت، ندائی با کرامت، شهادتی با لطافت، تهنیتی بر دوام، مدحتی تمام. « استعینوا بالصبر والصلوة » ـ بر ذوق علم صبر سه قسم است : ـ بر ترتیب ـ اصبروا وصابروا و رابطوا ـ اصبروا ـ صبر بر بلاست، صابروا صبر از معصیت، رابطوا صبر بر طاعت. صبر بر بلا صبر


p.422

محبانست، صبر از معصیت صبر خائفانست، صبر بر طاعت صبر راجیانست. محبان صبر کنند بر بلا تا بنور فراست رسند، خائفان صبر کنند از معصیت تا بنور عصمت رسند، راجیان صبر کنند بر طاعت تا بانس خلوت رسند. علی الجمله بنده را بهمه حال صبر به، که رب العزة میگوید « وان تصبروا خیر لکم ». و اگر صابرانرا از علو قدر و کمال شرف همین بودی که ـ « ان الله مع الصابرین » تمام بودی که این منزلت مقربانست و رتبت صدیقان.

« ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله .. » ـ الآیة .... فاتتهم الحیوة الدنیویة لکنهم وصلوا الی الحیوة الابدیة. چه زیانست ایشانرا که از ذل دنیا بازرستند؟ چون بعز وصال مولی رسیدند؟

گر من بمرم مرا مگوئید که مرد
گو مرده بدو زنده شدو دوست ببرد

زنده اوست که بدوست زنده‌است نه بجان، هرکه بدوست زنده شد اوست زندهٴ جاودان.

پیر طریقت گفت : ـ خداوندا هر که شغل وی توئی شغلش کی بسر شود؟ هرکه بتو زنده‌است هرگز کی بمیرد؟ جان در تن گر از تو محروم ماند چون مردهٴ زندانیست، زنده‌اوست بحقیقت کش با تو زندگانیست، آفرین خدای بر آن کشتگان باد که ملک میگوید « زندگانند ایشان ». « بل احیاء ولکن لا تشعرون » ـ رداء هیبت بر کتف عز ایشان و سایهٴ عرش عظیم تکیه گاه انس ایشان، و حضرت جلال حق آرامگاه جان ایشان « فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر .

« ولنبلونکم ... » ـ الآیه ... ـ سنت خداوند عزوجل چنانست که هر آیت که بنده را در آن بیم دهد و سیاست نماید، هم بر عقب آن یا پیش از آن بنده را بنوازد و امید نماید، چنانک درین آیت بنده را بذکر آن سیاسات و انواع بلیات بازشکست، پس آنگه بشارت داد و بنواخت و گفت « وبشر الصابرین » و در اول آیت گفت ـ « ان


p.423

الله مع الصابرین » سبحانه ما الطفه! وارحمه بعباده! « ولنبلونکم ... » ـ میگوید بیازمائیم شما را گاه بترس، و گاه به بیم، گاه بدرویشی، و گاه بگرسنگی، گاه بمصیبت ظاهر، و گاه باندوه باطن، آن بلاء ظاهر و آن مصیبت آشکارا خود آسان کاری است که گاه بود و گاه نه، چنانک بلاء ابراهیم و بلاء ایوب ع، بلاء تمام اندوه باطن است که یک چشم زخم پای از جای نگیرد، و هرکه او نزدیکتر و بدوستی سزاوارتر و وصال را شایسته تر اندوه وی بیشتر. چنانک اندوه مصطفی که نه بر افق اعلی طاقت داشت و نه بر بسیط زمین قرار، چنانک پروانه در پیش چراغ، نه طاقت آن که با چراغ بماند و نه چارهٴ آنکه از چراغ دور ماند!

بزبان حال گوید .

در هجر همی بسازم از شرم خیال
در وصل همی بسوزم از بیم زوال
پروانهٴ شمع را همین باشد حال
در هجر نسوزد و بسوزد بوصال

آری هرکه وصل ما جوید و قرب ما خواهد، ناچار است او را بار محنت کشیدن و شربت اندوه چشیدن، آسیه زن فرعون همسایگی حق طلب کرد و قربت وی خواست گفت ـ رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة ـ خداوندا در همسایگی تو حجرهٴ خواهم که ـ در کوی دوست حجرهٴ نیکوست، آری نیکوست ولکن بهای آن بس گرانست، گر هر چیزی بزر فروشند، این را بجان و دل فروشند، آسیه گفت ـ باکی نیست و گر بجای جانی هزار جان بودی دریغ نیست. پس آسیه را چهارمیخ کردند، و در چشم وی میخ آهنین فروبردند، و او در آن تعذیب می خندید و شادمانی همی کرد. این چنانست که گویند.

هرجا که مراد دل بر آمد
یک خار به از هزار خرماست

بشر حافی گفت ـ در بازار بغداد می گذشتم یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگه او را بحبس بردند، از پی وی برفتم پرسیدم که این زخم از بهر چه بود، گفت. از آنک شیفتهٴ عشقم. گفتم چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟ گفت ـ از آنک معشوقم بنظاره بود، بمشاهدهٴ معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم


p.424

گفتم ـ ولو الی المعشوق الاکبر و گر دیدارت بر دیدار دوست مهین آمدی خود چون بودی؟ قال ـ فزعق زعقة و مات ـ نعرهٴ بزد و جان نثار این سخن کرد. آری چون عشق درست بود بلا برنگ نعمت شود. دولتی بزرگ است این، جمال معشوق ترا بخود راه دهد تا در مشاهده وی همه قهری بلطف برگیری، ولکن :

زان می نرسد بنزد تو هیچ خسی
در خوردن غمهای تو مردی باید!


p.421
قرآن مجید، بقره ۲ و غیره: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ.