p.420
بویزید
روزگاری برآمد که ذکرزبان کمتر کردی، چون او را از آن پرسیدند. گفت ـ عجب دارم ازین یاد زبان، عجبتر ازین کو بیگانهاست، بیگانه چکند در میان، که یاد اوست خود در میان جان.
|
در قصهٴ عشق تو بسی مشکلهاست
|
|
من با تو بهم میان ما منزلهاست
|
|
عجبت لمن یقول ـ ذکرت ربی
|
|
فهل انسی فاذکر مانسیت.
|
آن
عزیز وقت خویش
در مناجات گوید : ـ خداوندا! یادت چون کنم که خود در یادی و رهی را از فراموشی فریادی، یادی و یادگاری، و در یافتن خود یاری، خداوندا هرکه در تو رسید غمان وی برسید، هرکه ترا دید جان وی بخندید.
بنازتر از ذاکران تو در دو گیتی کیست؟ و بنده را اولیتر از شادی تو چیست؟ ای مسکین تو خود یادکرد و یادداشت وی چه شناسی!
سفر نکردهٴ منزل چه دانی!
دوست ندیدهٴ از نام و نشان وی چه خبر داری!
|
معبود خودی و عابد خویشتنی
|
|
زیرا که برای خود کنی هرچه کنی
|
اگر بجان خطر کنی باخطر شوی، وگر روزی بکوی حقیقت گذر کنی وزانجا که سرست او را یاد کنی آن بینی که ـ لاعین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر »
|
یکبار بکوی ما گذر باید کرد
|
|
در صنع لطیف ما نظر باید کرد
|
|
گر گل خواهی بجان خطر باید کرد
|
|
دلرا ز وصال ما خبر باید کرد
|
و فی بعض کتب الله ـ « عبدی! ستذکرنی اذا جربت غیری انی خیر لک ممن سوای »، بندهٴ من چون دیگرانرا بیازمائی و به بینی آنگه تو قدر ما بدانی، و حق ما بشناسی، یا چون نامهربانی ایشان بینی مهربانی و وفاداری ما دریابی، و بدانی که ما بر تو از همگان مهربانتریم، و به کار آمده تر. .
« عبدی ألم اذکرک قبل ان تذکرنی ـ » بندهٴ من یک نشان مهربانی ما آنست که نخست ما ترا یاد کردیم، پس تو ما را یاد کردی، ألم أحبک قب ان تحبنی » نخست من ترا خواستم پس تو مرا خواستی.
« عبدی! ما استحییت منی اذ اعرضت عنی و اقبلت علی غیری؟
فاین تذهب و بابی لک مفتوح