Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
25 الفرقان نوزدهم 7

p.52

قوله : « الم ترالی ربک »، ــ این آیت از روی ظاهر بیان معجزه مصطفی (ص) است و بر معنی فهم اهل حقایق ، اشارت بتخاصیص قربت و تضاعیف کرامت او.


p.53

اما بیان معجزه آنست که رسول خدا علیه السلام در بعضی سفرها وقت قیلوله زیر درختی فرود آمد. یاران جمله با وی و سایهٴ درخت اندﻙ بود، رب الغزة جل جلاله بقدرت خویش اظهار معجزهٴ مصطفی (ص) را سایهٴ آن درخت بکشید چندانکه همه لشکر اسلام را در سایهٴ آن درخت جای بود. در آن حال رب العزة این آیت فرو فرستاد و این معجزه ظاهر گشت. اما بیان تخصیص قربت و زلفت آنست که : « الم تر الی ربك » خطاب با حاضرانست و تشریف مقربانست. موسی (ع) بر مقام مناجات طمع در دیدار حق کرد گفت : « ارنی انظر الیك » جلال عزت احدیت میل قهر در دیدهٴ قدس او کشید که : « لن ترانی » و با مصطفی گفت : « الم تر الی ربك ؟ » ای محمد نه مرا می بینی و در من نگری؟ دیگر چه خواهی؟

ای جوانمرد! گمان مبر که آنکس که بمشاهدت عزت ذو الجلال رسد ذره‌ای از عشق و شوق او کم گردد. در جگر ماهی تپشی است که اگر همه بحار عالم را جمع کنی ذره‌ای از آن تپش بننشاند. دلی که آن دلست امروز در کار است و فردا هم در کار، امروز در عین شوق و فردا در عین ذوق، یک سر از اسرار « الم تر الی ربك » آنست که بشر اگر چه مخصوص بود بتخاصیص قربت، او را هرگز نرسد که تقاضای دیدار عزت ذی الجلال کند مگر که هم دیدار، خود بتقاضای جمال آید. بیان این رمز در آن خبر است که مصطفی گفت : « اذا دخل اهل الجنة الجنة نودوا یا اهل الجنة ان لکم عندالله موعدا یرید ان ینجز کموه » الحدیث الی آخره . این خود درجهٴ عامهٴ مؤمنان است که بدرجات و منازل خویش آیند، و با اتباع و قهرمانان و خدم و اهل مملکت خویش الف گیرند، آنگه بتقاضای عزت بمشاهدهٴ احدیت رسند. باز قومی که خداوندان عین‌اند از صفات خویش مجرد گشته و بعین فطرت خویش رسیده. پیش از آن که بمراقی دولت بهشت پیوندند، جمال ربوبیت راه ایشان بگیرد رداء کبریا را کشف کند، فیشهدهم بجماله و یتجلی لهم بجلاله قبل وصولهم الی المنازل و الدرجات، فذلك قوله عز و جل :


p.54

« ان ربك لبالمرصاد » : و یقال : « الم تر الی ربك کیف مد الظل » ای ـ مد ظل ـ العصمه قبل ان ارسلك الی الخلق.

« و لو شاء لجعله ساکنا » ای ـ جعلك مهملا و لم یفعل، بل جعل الشمس التی طلعت من صدرک « علیه دلیلا ».

« ثم قبضناه الینا قبضا یسیرا » هذا خطاب من اسقط عنه الرسوم و الوسائط.

قوله : « و هو الذی ارسل الریاح بشرا بین یدی رحمته » اشارت است بباد رعایت که از مهب عنایت وزد بر دلهای مؤمنان تا هرچه خاشاﻙ مخالفت بود و انواع کدورت از آن دلها پاک بروبد و شایسته قبول کرامات و ارادات حق گرداند. بنده چون نسیم روح آن ریاح بسینهٴ وی رسد زوائد مواد طلبد و روائح آن سعادت و عنایت جوید، رب العزة بمهربانی و لطف خویش چهار در بر وی گشاید : در احسان و در نعمت و در طاعت و در محبت، بنده بحکم بشریت از راه کنودی خویش درآید که : « ان ـ الانسان لربه لكنود » و آن در احسان بر خود به بندد . حق جل جلاله رسول کرامت فرستد با کلید تجاوز و عفو که : انا استراسائتك برحمتی فانی سید لطیف و انت عبد ضعیف، فذلك قوله : « و هو الذی یقبل التوبة عن عباده و یعفوعن السیئآت ». همچنین رب العزة در نعمت بر بنده گشاید، بنده بکفران پیش آید كه :« ان الانسان لكفور مبین »، و آن در بر خود به بندد بتقصیر در شکر. خق جل جلاله رسول فضل فرستد با کلید منت و گوید : « ان قصرت انت فی شکری فلااقصر انا فی بری »، فذلك قوله : « قل بفضل الله و رحمته » . سوم در طاعت است که بر بنده گشاید الله و بنده بمعصیت آن در بر خود ببندد. حق تعالی رسول مغفرت فرستد با کلید توبت که : « ان اذ نبت ذنبا فانا اغفر لك و لا ابالی » فذلك قوله : « ان الله یغفر الذنوب جمیعا » . چهارم در محبت است که الله بلطف خود بر بنده گشاید بنده بجفا پیش آید، بدلیری و بد عهدی آن در بر خود به بندد، رب العزة رسول حلم فرستد با کلید ستر که : عبدی! ان اجترأت علی


p.55

سوء المعاملة تجاوز عنك لانی حبیبك و انا الذی قلت : « یحبهم و یحبونه ».

قوله : « و انزلنا من السماء ماء طهورا » قال النصر ابادی : هو الرش الذی یرش من میاه المحبة علی قلوب العارفین فتحیا به نفوسهم باماتة الطبع فیها ثم یجعل قلبه اماما للخلق یفیض بركاته علیهم قتصیب بركات نور قلبه كل شی‌ء من ذوات الارواح.

قال الله تعالی : « و نسقیه مما خلقنا انعاما و اناسی کثیرا ».

« و لو شئنا لبعثنا فی کل قریة نذیرا ». این همچنانست که جائی دیگر گفت : « ولئن شئنا لنذهبن بالذی اوحینا الیك »، و مقصود آنست که رب العزة می خواهد تا دوستان و خواص بندگان خود را پیوسته معصوم دارد از آنکه ایشانرا با خود التفاتی بود یا با روش خویش نظری کنند. موسی کلیم (ع) وقتی ضجرتی نمود و متبرم گشت از بنی اسرائیل از آنکه سؤال بسیار میکردند از وی. رب العزة تأدیب ویرا آن شب بهزار نبی وحی فرستاد از انبیاء بنی اسرائیل. بامدادان همه رسولان بودند، وحی گزاران و پیغام رسانان، خلق همه روی بایشان نهادند و موسی را تنها بگذاشتند، موسی در خود افتاد تنگدل و غمگین، در الله زارید و تضرع کرد، گفت : بار خدایا! طاقتم نماند فریاد من رس و بر من ببخشای. رب العزة مراعات دل موسی را هم در آن روز قبض ارواح آن رسولان کرد و موسی بسر وقت خویش باز گشت.

« و هو الذی مرج البحرین »، هو یك حرف است فرد است اشارت فرا خداوند فرد. نه نام است و نه صفت اما اشارت است فرا خداوندی که او را نام است و صفت، و آن یك حرف، ها است و واو قرارگاه نفس است. نه بینی که چون تثنیه کنی هما گوئی نه هوما. تا بدانی که آن خود یك حرف است تنها دلیل بر خداوند یکنا، همه اسامی و صفات که گوئی، از سر زبان گوئی، مگر هو که از میان جان برآید از صمیم سینه و قعر دل رود. زبان و لب را با وی کاری نیست مردان راه دین و خداوندان عین الیقین که دلهای صافی دارند و همتهای عالی و سینه‌های خالی، چون از قعر سینهٴ


p.56

ایشان این کلمه سر برزند مقصود و مفهوم ایشان جز حق جل جلاله نبود، و تا چنین جوانمردی نبود خود حقیقت هویت بر وی مکشوف نگردد.

آن عزیزی در راهی میرفت درویشی پیش وی باز آمد، گفت : از کجا می آئی. گفت : هو، گفت : کجا می روی. گفت : هو، گفت : مقصودت چیست. گفت : هو، از هرچه سؤال میکرد وی میگفت هو. این چنانست که گفته اند :

از بس که دو دیده در خیالت دارم

در هر چه نگه کنم توئی پندارم

« مرج البحرین هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج »، ـ البحر الملح لا عذوبة فیه و العذب لا ملوحة فیه و هما فی الجوهریة واحد و لكنه سبحانه بقدرته غایر بینهما فی الصفة، كذلك خلق القلوب بعضها معدن الیقین و العرفان و بعضها محل الشك و الكفران. « عذب فرات » اشارت است فرادل دوستان که بنور هدی روشن است، بزیور ایمان آراسته و شعاع آفتاب توحید درو تافته، « و ملح اجاج » اشارت است فرادل بیگانگان که بظلمات کفر و کدورات شك تاریك گشته و در حیرت جهل بمانده. آن یکی را خلعت رفعت پوشیده بلامیل و آن یکی را قید مذلت و اهانت بر پای نهاده بلا جور. آری چون رب العزة خواهد كه بنده‌ای را تاج اعزاز بر سر نهد بر بساط راز او را راه دهد و راه ایمان بر وی روشن دارد، و چون خواهد که داغ خسار بر رخسارش نهد، بسوط انتقام از مقام قربش براند. « و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور و توكل علی الحی الذی لایموت ».

سأل رجل ابن سالم : أنحن مستعبدون بالکسب او بالتوکل. فقال ابن سالم : التوکل حال رسول الله و الکسب سنة رسول الله (ص) . و انما استن لهم الكسب لضعفهم حین اسقطوا عن درجة التوكل الذی هو حاله. فلما سقطوا عنه لم یسقطهم عن درجة طلب المعاش بالمكاسب الذی هو سنته و لو لا ذلك لهلكوا.


p.57

و عن محمد بن عبدالله الفرغانی یقول : سمعت ابا جعفر الحداد یقول : مکثت تسع عشر سنة اعتقد التوكل و انا اعمل فی السوق فآخذ کل یوم اجرتی و لا استریح منها الی شربة ماء و لا الی دخلة حمام فاتنظف بها، و كنت اجیء بأجرتی الی الفقراء فأواسیهم بها فی الشونیزیة (١) و غیرها و اکون انا علی حالی. و یقال عوام المتوکلین : اذا اعطوا شکروا و اذا منعوا صبروا، و خواصهم اذا اعطوا آثروا و اذا منعوا شکروا، و یقال : الحق یجود علی الاولیاء اذا توکلوا بتیسیر السبب من حیث یحتسبون و لا یحتسبون، و یجود علی الاصفیاء بسقوط الادب و اذا لم یكن ادب، فمتی یکون طلب؟. و یقال التوکل ان یکون مثل الطفل لا یعرف شیئا یأوی الیه الا ثدی امه. کذلك المتوكلون یجب ان لا یری لنفسه مأوی الا الله عز و جل.


p.57
(١) شونيزيه، مقبره‌ايست ببغداد در جانب غربی آن، و گروه بسيار از صالکان بدانجا مدفونند از جملهٴ آنان : جنيد و جعفر خلدی و رويم و سمنون محب، و در آنجا خانقاهی است صوفيان را. ( برهان قاطع بتصحيح دکتر محمد معين ذيل کلمه شونيزيه )