Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
26 الشعراء نوزدهم 7

p.124

قوله تعالی : « واتل علیهم نباء ابراهیم » الآیة، عاتب اباه و قومه و طالبهم بالحجة علی ماعابهم به و قال : لم تعبدون مالایسمع و لایبصر و لاینفع و لایضر و لایحس و لایشعر. ابراهیم (ع) پدر خود را و قوم خود را دید که بت می‌پرستیدند، ایشان را به پرستش بتان عتاب کرد و عیب بتان برایشان پیدا کرد وانگه حجت و بینت بر آن عبادت ازیشان درخواست کرد، گفت : باری بدانید که معبود شنوا و بینا و دانا باید تا عابد را نفع و ضربکار آید (۱) . بچه می‌پرستید شما این بتان را که نمی‌شنوند نمی‌بینند و نمی‌دانند و نه بهیچ وقت هیچکس را بکار آیند. سزای معبودی الله است که شنوا و بینا و دانا است و از همه کارها آکاه است. او را چه بانگ بلند چه سر دل، چه روز روشن چه شب سیاه است. بت پرستان چون از ابراهیم این سخن شنیدند از جواب درماندند دست در تقلید پدران زدند گفتند : ما میدانیم که درین بتان نفع و ضر نیست اما پدران خود را و اسلاف خود را دیدیم که پرستیدند ما نیز پرستیدیم و بر پی ایشان رفتیم. رب العالمین بجواب ایشان گفت : « قل اولو جئتکم باهدی مما وجدتم علیه آباءکم » یا محمد ایشان را بگوی باش، و اگر من بشما آوردم راست‌تر از آن چیز


p.125

که پدران خویش بر آن یافتید شما هم بر پی پدران خواهید رفت و آوردهٴ من نخواهید پذیرفت. ابراهیم چون حجت خود بریشان ثابت دید و عجز ایشان در جواب ظاهر گشت از ذکر ایشان و معبود ایشان اعراض کرد و مدح مولی آغاز کرد و در وصف او جل جلاله اطناب کرد، گفت : « فانهم عدو لی الا رب العالمین ، الذی خلقنی فهو یهدین ». نشان محبت آنست که محب چون در وصف محبوب آید دل از دیگران وا پردازد (۱) ، همه ذکر محبوب کند، همه ثنای محبوب گوید، از ذکر و ثناء و شکر او سیر نشود و خاموش نتواند، چنانکه خلیل (ع) چون در ذکر و مدح الله آمد، بنگر که چون در ذکر و ثناء فراوان آویخت و دعا و خواهش بسیار کرد. بسا فرقا که میان دو قوم است یکی ارباب حوایج دیگر اصحاب حقایق ارباب حوایج جهد کنند و طاعت آرند و اوراد شمرند وانگه حاجتهای خود بر پی آن عرضه کند و دل در پاداش بسته و الحاح در دعا و حاجت خواست کرده. و فی الخبر : « ان الله عز و جل یحب الملحین فی الدعاء ». این مقام ارباب شریعت است، و موسی (ع) برین مقام بود آنگه که میگفت « رب اشرح لی صدری و یسرلی امری » الی آخر الایة. و برتر ازین مقام اصحاب حقایق است که از ذکر و ثناء محبوب و احاجت خواست نه پردازند. گهی زبان در ثناء آویخته گهی دل در مشاهده آمیخته و سر بمواصلت رسیده در خود فانی گشته و بحق باقی شده، اینست حال خلیل آنگه که میگفت : الذی خلقنی فهو یهدین »، ای ـ یهدینی منی الیه ـ فان‍‍ی محو فی وجودی لااهتدی فی نفس الی معبودی.

پیر طریقت ازینجا گفت : الهی راهم نمای بخود و باز رهان مرا از بند خود، ای رساننده! بخود برسانم که کس نرسید بخود، الهی یاد تو عیش است و مهر تو سور است، شناخت تو ملك است و یافت تو سرور، صحبت تو روح روح است و قرب تو نور، جویندهٴ تو کشتهٴ با جانست و یافت تو رستخیز بی‌صور.


p.126

« و الذی هو یطعمنی و یسقینی ». خلیل از طعامهای لذیذ با راحت و شرابهای روشن مروق نفور گشت. گفتند چرا ازو نخواهی و نخوری جواب داد که : الا له الخلق و الامر . این صورت ما فرمودهٴ خلق اوست و این تن ما فرمان امر اوست. ما دامن بدامن ارادت ازان وا بستیم و خود را در طویلهٴ تطول وی کشیدیم تا ما را بی قوت نگذارد. هنوز پرکار قدرت در دایرهٴ وجود نگشته بود که هر کسی را آنچه سزای وی بود داده و از آن پرداخته. فرغ الله من الخلق و الخلق و الاجل و الرزق. یکی در بند قوت نفس است یکی در آرزوی قوت دل. قوت نفس طعام و شراب است و قوت دل معرفت و محبت. یکی زنده بنفس، زندگی وی بقوت است و بباد، یکی زنده بحق، زندگی وی بمهر است و بیاد. ذو النون مصری هر گه که این آیت خواندی گفتی : « یطعمنی » طعام المعر‌فة « ۲۶_۷۹و یسقینی » شراب المحبة ثم انشأ یقول :

شراب المحبة خیر الشراب
و کل شراب سواه سراب.

قال ابو بکر الوراق : « یطعمنی » بلا طعام و « یسقینی » بلا شراب، مجازها یشبعنی و یروینی من غیر علاقة. یدل علیه حدیث السقا فی عهد رسول الله (ص) حین تبع النبی علیه السلام ثلاثة ایام یقرأ : « و ما من دابة فی الارض الا علی الله رزقها » فرمی بقربته فاتاه آت فی منامه بقدح من شراب الجنة فسقاه. قال انس فعاش بعد ذلك نیفا و عشرین سنة لم یأکل ولم یشرب علی شهوة.

« و اذا مرضت فهو یشفینی » خلیل گفت : اگر روزی بیمار شوم شفاء درد خود هم ازو جویم که درد داد. ما علاج از طبیبی خواهیم که در مغز افعی داروخانهٴ زهر او ساخت. خلیل (ع) اضافت مرض با (۱) خود کرد، گفت : مرضت و نگفت امر ضنی. هر چند که همه ازوست لکن خواست که ادب خطاب در آن حضرت بجای آورد، و این نه مرضی معلوم بود در آن وقت بلکه نوعی بود از تمارض کما « یتمارض الاحباب


p.127

طمعا فی العیادة كما قال الشاعر شعر :

یود بان یمسی سقیما لعلها
اذا سمعت منه سلیمی یراسله

و قال بعضهم :

وان کان یمنعك الوشاة زیارتی
فادخل الی بعلة العواد

آن شفاء دل خلیل که بوی اشارت میکند آنست که جبرئیل گاه گاه آمدی بفرمان حق جل و علی و گفتی : یقول مولاك کیف کنت البارحة. و زبان حال خلیل بجواب میگوید :

خرسند شدم بدانکه گویی یکبار
ای خستهٴ روزگار دوشت چون بود

و « الذی یمیتنی ثم یحیینی » اضاف الموت الیه و هو فوق المرض لان الموت لهم غنیمة و نعمه لانهم یصلون الیه بارواحهم. و فی الخبر : « تحفة المؤمن الموت ». و قیل معناه ـ یمیتنی باعراضه عنی وقت تعززه و یحیینی با قباله علی حین تفضله ـ و قیل یمیتنی عنی و یحیینی به.

هر کو نه باو باقی است بحقیقت فانی است
هر که نه باو زنده او مردهٴ جاودانی است

الهی نه جز از شناخت تو شادی است نه جز از یافت تو زندگانی، زندگانی بی تو مردگی است و زندهٴ بتو هم زنده و هم زندگانی است.

پیر طریقت گفت : کسی که او زندگانی وی بود ازو لحظتی و حرکتی بسر نیاید مگر که همه درو مستغرق بود.

غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی
یا کی مرد او که زندگانیش تویی
در نسیهٴ آن جهان کجا دل بندد
آنکس که بنقد این جهانیش تویی

این حال کسی بود که او را دلی سلیم بود چنانکه الله گفت : « الا من اتی الله بقلب سلیم » سلم من الضلالة ثم من البدعة ثم من الغفلة ثم من الغیبة ثم من الحجبة ثم من المسا كنة ثم من الملاحظة. هذه كلها آفات و الاكابر سلموا منها و الاصاغر امتحنرا


p.128

بها. و یقال القلب السلیم الذی سلم من ارادة سلامة نفسه.

پیری را گفتند که قلب سلیم کدام است؟ گفت : سلیم در لغت عرب لدیغ باشد، مار گزیده و در خود بی قرار گشته، و بی آرام بوده، چنانك ذو النون مصری کان یصیح لیلة الی الصباح فیقول : المستغاث ایها المسلمون المستغاث، فلما اصبح قال له جیر انه ما اصابك البارحة. قال کیف لا یستغیث من لا یجد القرار و لا الفرار؟ فریاد باو که نه ازو بسر می‌شود و نه با او کار فراسر شود. اگر بروم گویند این بیگانگی چیست و اگر بیایم گویند این دیوانهٴ بما کیست. این درویش را میان آب و آتش میباید زیست، اگر مقام کند بسوزد و گر بگریزد غرق شود. بر زبر سرش ابر آتش بیز، زیر قدم دریا موج انگیز، پیش روی تیغ خون ریز، پس پشت تیر جان آویز، نه روی پرهیز نه توان گریز.

امامی سیوف و خلفی سهام
وفوقی شرار و تحتی بحار
فلالی الیك بوجه قرار
و لالی منك بحال فرار

جریر بغدادی گویند : دلها سه قسم است : قلب منیب قلب شهید و قلب سلیم. قلب منیب آنست که گفت : « من خشی الرحمن بالغیب و جاء یقلب منیب »، هر بنده‌ای که او ترسید و عیب خود دید و با مولای خود گردید دل وی منیب است، و قلب شهید آنست که گفت : « ان فی ذلك لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید ». میگویند این پیغام که دادم و این در که گشادم یادگار اوست که دلی دارد زنده و گوش گشاده و آن دل مرا حاضر گشته، و قلب سلیم آنست که گفت : « الا من اتی الله بقلب سلیم ». طوبی او را که دلی دارد سلیم از شك شسته، با مولی پیوسته و از دنیا و خلق آسوده و از غیر او رسته. و گفته‌اند : دل سلیم با سلامت بود هر چه بدو دهند قبول کند و بآن قانع شود، اما دل منیب معدن درد است، نه هیچ چیز قبول کند و نه بهیچ خلعت قانع شود . دل سلیم در مقام لطف دارند ولی منیب در قید


p.129

دل منیب در دزدگان ولایت طریقتند، ایشانند که بقعر بحر فقر رسیده‌اند، و هیچ خبر باز نداده‌اند. اگر بهرچه در کونین خلعت است این دل بیارایند هر لحظه که برآید برهنه‌تر بود، و اگر کل کونین مائده‌ای سازند و پیش دل منیب نهند او را از آن نزل چاشنی نیاید، در امتلاء آن لقمه طالب فقر وفاقت گردد که : « اجوع یوما و اشبع یوما ». نوشش باد، بو یزید بسطامی که هر دو کون لقمه‌ای ساختند و بر حوصلهٴ دل پر درد وی نهادند هنوز روی سیری نمی‌دید فریاد میداشت که : « هل من مزید ». قال ابو یزید : قطعت المفاوز حتی بلغت البوادی و قطعت البوادی حتی وصلت الی الملکوت و قطعت الملکوت حتی بلغت الی الملك فقلت : الجایزة. قال : قد وهبت لك جمیع ما رأیت، قلت : انك تعلم انی لم ار شیئا من ذلك. قال : فما ترید؟ قلت : ارید ان لا ارید. قال : قد اعطیناك.


p.124
(۱) نسخهٴ الف : بنفع و ضرّ کار آید.
p.125

۱ ـ نسخهٴ ج : فا پردازد
p.126

۱ ـ نسخهٴ الف فاخود