Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
27 النمل نوزدهم 7

p.195

قوله : « و لقد آتینا داود و سلیمان علما » الایة... رب العالمین جل جلاله و تقدست اسماؤه و تعالت صفاته درین آیت منت نهاد بر داود و سلیمان که : ایشانرا علم دین دادم، و دین اسمی است مجمل مشتمل بر اسلام و ایمان و سنت و جماعة و اداء طاعت و عبادت و ترك کفر و معصیت . اینست دین فریشتگان که خدایرا جل جلاله بآن همی پرستند و طاعت همی آرند . و دین انبیا و رسل از آدم تا محمد صلوات الله علیهم اجمعین اینست. و پیغامبران و رسولان امت خود را باین دعوت کردند چنانکه رب العالمین گفت : « شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا » الایة. و این دین سخت ظاهر است و مکشوف بر اهل سعادت و سخت پوشیده بر اهل شقاوت، و حق جل جلاله بصر دین‌شناس جز باهل سعادت ندهد و جز اهل بصر دین نشناسند، ل قول النبی (ص) « کیف انتم اذا کنتم من دینکم فی مثل القمر لیلة البدر لایبصره منکم الا البصیر ». و روی انه قال (ص) : « جئتکم بها بیضاء نقیة لیلها كنهارها و من یعش منكم فسیری اختلافا کثیرا علیکم بسنتی و سنة الخلفاء الراشدین المهدیین من بعدی عضوا علیها بالنواجد » و مجموع این دین بنابر دو چیز است : بر استماع و بر اتباع، استماع آنست


p.196

که وحی و تنزیل از مصطفی بجان و دل قبول کند و بر متابعت وی راست رود، و ذلك قوله تعالی : « ما اتیکم الرسول فخذوه ».

« و لقد آتینا داود و سلیمان علما »، بر لسان اهل معرفت و ذوق ارباب مواجید این علم فهم است، و علم فهم علم حقیقت است. جنید را پرسیدند که علم حقیقت چیست. گفت : آن علمی است لدنی ربانی صفت بشده حقیقت بمانده. حال عارف همین است : صفت بشده و حقیقت بمانده. عامهٴ خلق بر مقامیند که ایشانرا صفت پیدا شده و حقیقت ازیشان روی بپوشیده، باز اهل خصوص را صفات نیست گشته و حقیقت بمانده. نیکو سخنی که آن جوانمرد گفته در شعر

نیست عشق لایزالی را در آن دل هیچ کار

کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار

اول علم حقیقت است و برتر از آن عین حقیقت و وراء آن حق حقیقت : علم حقیقت معرفت است، عین حقیقت وجود است، حق حقیقت فناست. علم الحقیقة ما انت له عند الحق، عین الحقیقة ما انت به من الحق، حق الحقیقة اضمحلالك فی الحق. معرفت شناخت است و وجود یافت است و از شناخت تا بیافت هزار وادی بیش است. جنید گفت : این طایفه از مولی بشناخت فرو نمی‌آیند که یافت می‌جویند. ای مسکین ترا یافت او چون بود که در شناخت عاجزی. و هم از جنید پرسیدند که یافت او چون بود. جواب نداد، و از مقام برخاست، یعنی که این جواب بدل دهند نه بزبان، او که دارد خود داند.

پیر طریقت گفت : از یافت الله نور ایمان آید نه بنور ایمان یافت الله آید. حلاج گفت او که بنور ایمان الله را جوید همچنانست که بنور ستاره خورشید را جوید. او جل جلاله بقدر خود قائم است و در عز خود قیوم، بعز خود بعید بلطف خود قریب، عز کبر یاؤه و عظم شأنه و جلت احدیته و تقدست صمدیته.


p.197

« و حشر لسلیمان جنوده » الآیة... وهب منبه گفت سلیمان (ع) با مملکت خویش بر مرکب باد همی رفت، مردی حراث بکشاورزی مشغول بر نگرست و آن مملکت دید بدان عظیمی و بزرگواری تعجب همی کرد و میگفت : لقد اوتی آل داود ملکا عظیما. باد آن سخن بگوش سلیمان رسانید، سلیمان فرود آمد و با آن مرد گفت : من سخن تو شنیدم و بدان آمدم تا آن اندیشه از دل تو بیرون کنم، لتسبیحة واحدة یقبلها الله عز و جل خیر مما اوتی آل داود : یك تسبیح که الله تعالی بپذیرد از مرد مؤمن بهست از ملك و مملکت که آل داود را داده‌اند. آن مرد گفت : اذهب الله همك كما اذهبت همی. و بر عکس این حکایت کنند که : سلیمان صلوات الله علیه وقتی فرو نگرست مردی را دید به بیل کار میکرد و هیچ در مملکت سلیمان نگاه نمی کرد و دیدار چشم خود با نظارهٴ ایشان نمی داد. سلیمان گفت اینت عجب هیچ کس نبود که ما بدو بر گذشتیم که نه بنظارهٴ ما مشغول گشت و در مملکت ما تعجب کرد مگر این مرد یا سخت زیرك است و دانا و عارف یا سخت نادان و جاهل. پس باد را فرمود تا مملکت بداشت و بیستاد، سلیمان فرو آمد و قصد آن مرد کرد، گفت : ای جوانمرد عالمیانرا شکوه ما در دل است و از سیاست ما ترسند وانگه که مملکت ما بینند تعجب کنند. تو هیچ بما ننگری و تعجب نمی‌کنی این مانند استخفافی است که تو همی کنی. آن مرد گفت : یا نبی الله حاشا و کلا که در کار مملکت تو در دل کسی استخفافی گذر کند، لکن ای سلیمان من در نظارهٴ جلال حق و آثار قدرت او چنان مستغرق گشته‌ام که پروای نظارهٴ دیگران ندارم. یا سلیمان عمر من این یك نفس است که می‌گذرد اگر بنظارهٴ خلق ضایع کنم آنگه عمر من بر من تاوان بود. سلیمان گفت اکنون باری حاجتی از من بخواه اگر هیچ حاجت در دل داری. گفت بلی حاجت دارم و دیرست تا درین آرزویم، مرا از دوزخ آزاد کن و بر من رحمت کن و هول مرگ بر من آسان کن. سلیمان گفت این نه کار منست و نه کار افریدگان. گفت پس تو


p.198

همچون من عاجزی و از عاجز حاجت خواستن چه روی بود. سلیمان بدانست که مرد بیدار است و هشیار، گفت : اکنون مرا پندی ده گفت : یا سلیمان در ولایت وقتی منگر در عاقبت نگر، چه راحت باشد در نعمتی که سطوت عزرائیل و هول مرگ سرانجام آن باشد. یا سلیمان چشم نگاه دار تائبینی، که هر چه چشم نه بیند دل نخواهد. باطل مشنو که باطل نور دل ببرد.

« حتی اذا اتوا علی وادی النمل » سلیمان (ع) چون بوادی نمل رسید و باد سخن مورچه از مسافت سه میل بگوش وی رسانید که : « یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم » سلیمان را خوش آمد سخن آن ملك موران و حسن سیاست وی بر رعیت خویش و شفقت بردن بر ایشان. آنگه گفت : بیارید این ملك موران را، بیاوردند. او را دید بر لباس سیاه مانند زاهدان کمر بسته بسان چاکران. سلیمان گفت : آن سخن از کجا گفتی؟ که : لایحطمنکم سلیمان وجنوده » حطم ما بشما کجا رسیدی؟ شما در صحرا و ما در هوا و نیز دانسته‌ای که من پیغامبرم با عصمت نبوت عدل فرو نگذارم و بر ضعفا و غیر ایشان ظلم نکنم و لشکریانرا نگذارم که شما را بکوبند. آن ملك موران جواب داد كه : من خود عدل تو دانسته‌ام و شناخته و عذر تو انگیخته که گفتم : « و هم لایشعرون ». اما آنچه میگویی که حطم ما بشما چون رسد و شما در صحرا و ما در هوا بدانکه من بدان سخن حطم دل میخواستم. ترسیدم که ایشان نعمت و مملکت تو بینند و آرزوی دنیا و نعمت دنیا خواهند و از سر وقت و زهد خویش بیفتند و درویش را آن نیکوتر بود که جاه و منزل اغنیا نبیند و یقرب من هذا قوله تعالی : « ولا تمدن عینیك الی ما متعنابه ازواجا منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه ». و کذلك قول النبی (ص) : « ایا کم و الضیعة فترغبوا فی الدنیا ». آنگه سلیمان گفت : ترا لشکر چندست. گفتا من ملك ایشانم و چهل هزار سرهنگ دارم و زیردست هر سرهنگی چهل هزار عریف هر غریفی را هزار مور. گفت : چرا بیرون


p.199

نیاری ایشانرا و بر روی زمین نروید. گفت یا سلیمان ما را مملکت روی زمین میدادند اما نخواستیم و زیر زمین اختیار کردیم تا بجز الله کسی حال ما نداند. آنگه گفت : یا سلیمان از عطاها که الله ترا داده یکی بگوی. گفت باد مرکب ما ساخته، « غدوها شهر و رواحها شهر ». گفت یا سلیمان دانی که این چه معنی دارد یعنی که هر چه ترا دادم ازین مملکت دنیا همچون بادست : درآید و نپاید و برود. این آن مثل است که گفته‌اند : قد ینبه الکبیر علی لسان الصغیر.


p.195
در صفحه ۱۹۵ جلد هفتم کتاب کشف الاسرار شماره سوره النمل غلت است و در صفحه ۱۹۹ هم اسم و هم شماره سوره غلتند.