Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
27 النمل بیستم 7

p.231

قوله تعالی : « قال یا ایها الملأ ایکم یأتینی بعرشها قبل ان یأتونی مسلمین » بدانکه این آیات دلائل روشنند و برهان صادق بر اثباب کرامات اولیا، که اگر نه از روی کرامت بودی و از خصایص قدرت الله کجا بعقل صورت بندد یا در وسع بشر باشد. عرشی بدان عظیمی و مسافتی بدان دوری بیك طرفة العین حاضر کردن، مگر که ولی دعا کند و رب العالمین اجابت دعاء ویرا بقدرت خویش آنرا حاضر کند، بر آن وجد که میان عرش و منزل سلیمان زمین در نوردد و مسافت کوتاه کند، و این جز در قدرت الله نیست و جز دلیل کرامات اولیاء نیست.

در آثار بیارند که مصطفی (ص) از دنیا بیرون شد، زمین بالله نالید که : بقیت لایمشی علی نبی الی یوم القیامة. بوفات مصطفای عربی زمین بالله نالید که نیز پیغامبری بر من نرود که خاتم پیغمبران آمد و در گذشت. الله گفت ـ عز جلاله ـ من ازین امت محمد مردانی پدید آرم که دلهای ایشان بر دلهای پیغامبران باشد. و ایشان نیستند مگر اصحاب کرامات، و بدان که این کرامات اولیا ملتحق است بمعجزات انبیا، اذ لولم یکن النبی صادقا فی نبوته لم تکن الکرامة تظهر علی من یصدقه و یكون من جملة امته.


p.232

و فرق میان معجزت و کرامت آنست که بر پیغامبر واجب است که بقطع دعوی نبوت کند و خلق را دعوت کند و اظهار معجزت کند. و بر ولی واجب است که کرامات بپوشد و قطعی دعوی ولایت نکند و دعوت خلق نکند و جأیز دارد که آنچه بر او میرود مکر است چنانکه از سری سقطی حکایت کنند که گفت : لو ان واحدا دخل بستانا فیه اشجار کثیرة و علی کل شجرة طیر یقول له بلسان فصیح : السلام علیك یا ولی الله فلو لم یخف انه مکر لکان ممکورا. اما اگر در احایین چیزی از آن کرامات بر اهل خویش اظهار کند روا باشد ـ لکن نه همه وقت این کرامت باختیار ولی باشد. فقد یحصل باختیاره و دعائه و قد لایحصل و قد یکون بغیر اختیاره فی بعض الاوقات ؛ بخلاف معجزه که باختیار نبی باشد و درخواست او. و روا نباشد که پیغامبر نداند که پیغامبرست، و روا باشد که ولی نداند که ولیست. و پیغامبر را معجزت ناچارست و واجب، که وی مبعوث است بخلق و خلق را حاجتست بمعرفت و صدق وی و راه صدق وی معجزتست ؛ بخلاف ولی که بر خلق واجب نیست که بدانند که او ولیست و نه نیز بر ولی واجبست که بداند که ولیست.

اما شرط ولی آنست که بستهٴ کرامت نشود، طالب استقامت باشد نه طالب کرامت. بو علی جوزجانی گفته : کن طالب الاستقامة لاطالب الكرامة فان نفسك متحركة فی طلب الکرامة و ربك یطالبك بالاستقامة، و این استقامت که از کرامت مه آمد آنست که توفیق طاعت بر دوام رفیق وی باشد و بر اداء حقوق و لوازم بی كسل مواظب باشد و از معاصی بپرهیزد و مخالفت از هیچ روی بخود راه ندهد و بر عموم احوال و اوقات شفقت از خلق باز نگیرد و در دنیا و آخرت هیچکس را خصمی نکند و بار همه بکشد و بار خود بر هیچکس ننهد. و مما روی من الاخبار فی اثبات کرامات الاولیاء ما روی ابو هریرة عن النبی (ص) قال بینا رجل یسوق بقرة قد حمل علیها التفتت البقرة و قالت : انی لم اخلق لهذا انما خلقت للحرث، فقال الناس : سبحان


p.233

الله فقال النبی (ص) آمنت بهذا و ابو بکر و عمر .

و من ذلك حدیث عمر بن الخطاب حیث قال فی حال خطبته : یا ساریة! الجبل الجبل، و هو حدیث معروف مشهور. و روی ان رسول الله (ص) بعث العلاء الحضرمی فی غزاة فحال بینهم و بین الموضع قطعة من البحر فدعا الله باسمه الاعظم ومشوا علی الماء.

و روی ان عباد بن بشر و اسید بن حضیر خرجا من عند رسول الله (ص) فاضاء لهما رأس عصا احدهما کالسراج. و روی انه کان بین سلیمان و ابی الدرداء قصعة فسبحت حتی سمعا التسبیح. و روی عن النبی (ص) انه قال : « کم من اشعث اغبر ذی طمرین لا یؤو له لو اقسم علی الله لابره و لم یفرق بین شیء و شیء فیما یقسم به علی الله ». و قال سهل بن عبد الله : من زهد فی الدنیا اربعین یوما صادقا من قلبه مخلصا فی ذلك یظهر له من الکرامات و من لم یظهر له فلانه عدم الصدق فی زهده، فقیل له کیف تظهر له الکرامة فقال یأخذ مایشاء کما یشاء من حیث یشاء. و حکی عن ابی حاتم السجستانی یقول سمعت ابا نصر السراج یقول : دخلنا تستر فرأینا فی قصر سهل بن عبد الله بیتا کان الناس یسمونه : بیت السبع ؟ فسأ لنا الناس عن ذلك فقالوا، کان السباع تجئ الی سهل فکان یدخلهم هذا البیت و یضیفهم و یطعمهم اللحم، ثم یخلیهم. قال ابو نصر و رأیت اهل تستر کلهم متفقین علی ذلك لاینكرونه و هم الجمع الكثیر. و قیل كان سهل بن عبد الله اصابته زمانة فی آخر عمره، فکان اذا حضر وقت الصلوة انتشر یداه و رجلاه، فاذا فرغ من الفرض عاد الی حال الزمانة. و كان ل سهل بن عبد الله مرید، فقال له یوما : ربما اتوضاء للصلوة فیسیل الماء بین یدی كقضبان ذهب و فضة. فقال سهل اما علمت ان الصبیان اذا بكوا یعطون خشخاشة لیشتغلوا بها.

پیری بود در طوس نام وی بو بکر بن عبد الله از طوس بیرون آمد تا غسلی کند، جامه ور کشید (۱) بر کنار سردابه نهاد و بآب فرو شد، بی ادبی بیامد و جامهٴ


p.234

شیخ ببرد. شیخ در میان آب بماند، گفت : بار خدایا اگر دانی که این غسل بر متابعت شریعت رسول میکنم دست ازو بستان تا جامه من باز آرد هم در ساعت آن مرد می‌آمد و جامهٴ شیخ می‌آورد و دست او خشك گشتة جامه بر کنار سردابه نهاده شیخ گفت بار خدایا اکنون که جامه باز رسانید دست او باز رسان. دست وی نیکو شد.

و بسیار افتد که کرامت پس از مرگ ظاهر شود چنانکه چون جنازهٴ جنید بر گرفتند مرغی سپید بیامد، بر گوشهٴ جنازه نشست. قومی از اهل او که نزدیك جنازه بودند آستین می‌فشاندند، تا مگر برخیزد. مرغ بر نخاست. همچنان می‌بود، و خلق در تعجب بمانده. فتح شخرف از قدیمان مشایخ خراسان بود. عبد الله بن احمد بن حنبل گفت : از خاك خراسان کس بر نخاست چو فتح شخرف . سیزده سال در بغداد بود و از بغداد قوت نخورد از انطاکیه سویق می‌آوردند و آن می‌خورد بوقت نزع با خود ترنمی میکرد باو نیوشیدند می‌گفت : الهی اشتد شوقی الیك فعجل قدومی علیك. چون او را می‌شستند بر ساق وی دیدند نوشته، چنانك از پوست بر خاسته : الفتح لله.

سألتك بل اوصیك ان مت فاكتبی
علی لوح قبری : کان هذا متیما
لعل شجیا عارفا سنن الهوی
یمر علی قبر الغریب فسلما
هزار سال بامید تو توانم بود

هر آنگهی کت بینم هنوز باشد زود
هنوز از تو چه دیدم از انچه خواهم دید

ز شیر صورت او دیدم وز آتش دود
اگر چه در غم تو جان و دل زیان کردم

من این زیان نفروشم بصد هزاران سود

اما جوانمردان طریقت و سالکان راه حقیقت در بند کرامات نشوند و آرزوی


p.235

آن نکنند، زیرا که کرامت ظاهر از مکر ایمن نبود، و از غرور خالی نباشد.

درویشی در بادیه تشنه گشت از هوا قدحی زرین فرا دید آمد پر آب سرد. درویش گفت : بعزت و جلال تو که نخورم اعرابئی باید که مرا سیلی زند و شربتی آب دهد ورنه بکراماتم آب نباید. تو خود قادری که آب در جوف من پدید آری. درویش این سخن از بیم غرور میگفت دانست که کرامات از مکر و غرور خالی نباشد.

شیخ الاسلام انصاری گفت : حقیقت نه بکرامات می ‌درست شود، که حقیقت خود کرامتست. از کرامات مکرم باید دید و از عطا معطی، هر که با کرامات بنگرد او را بآن باز گذارند، هر که با عطا گراید از معطی باز ماند. بو عمرو زجاجی گفت : اگر بشریت من ذره‌ای کم شود دوستر از آن دارم که بر آب بروم.


p.233
(۱) نسخهٴ ج : بر کشید