p.266
جلال ازلی فرو گیرد و داغ نومیدی بر پیشانی وی نهند.
آنت فضیحت و رسوائی و مصیبت جدائی که درخت نومیدی ببر آید و اشخاص بیزاری بدر آید از هدم عدل گرد نبایست بر آید از سر نومیدی و درد واماندگی گوید :
|
من پندارم که هستم اندر کاری
|
|
ای بر سر پنداشت چو من بسیاری
|
یکی را لطف جمال الۤهی در رسد بعنایت ازلی و فضل ربّانی نقطه نور بر پیشانی او پدید آید سر تا پای وی همه نور گردد.
آن دل پاكِ ویرا مركب صفا گردانند، لگام تقوی بر سر وی کنند که : التّقی ملجم، از عمل صالح زینی برنهند رکاب وفا در آویزند تنگ مجاهدت بر کشند او را بسلطان شریعت سپارند و از خزانهٴ رسالت خلعتی او را پوشانند که : «
و لباس التقوی ذلك خیر
».
پس عمامهٴ از استغناء ازل بر فرق همت او نهند، نعلینِ صبر در پایش کنند طیلسان محبّت بر دوش افکنند، صفات او را به پیرایهٴ علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال بود بحکم استقبال پیش وی فرستند که : « من تقرّب منّی شبراً تقرّبت منه ذراعاً » الحدیث.
«
و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السموات و من فی الارض
» الایة، فردا که صبح قیامت بدمد و سرا پردهٴ عزّت به صحراء قدرت بزنند و بساط عظمت بگسترانند و زندان عذاب از حجاب بیرون آرند و ترازوی عدل بیاویزنذ و از فزع آن روز صد هزار و بیست و اند هزار نقطهٴ نبوت و عصمت و سیادت بزانو در آیند و زبان تذلّل بگشایند که «
لاعلم لنا
».
سه فزع بود آن روز اوّل فزع از نفخه
اسرافیلی
که میگوید : «
ففزع من فی السموات و من فی الارض
»، دیگر فزع از زلزله ساعت که میگوید : «
ان زلزلة السّاعة شیء عظیم
»، سدیگر فزع اکبر که میگوید : «
و لو تری اذ فزعوا فلافوت
»، از فزع آن روز زبانهای فصیح گنگ گردد و عذرها باطل و ان نداء سیاست در آن عرصه کبری دهند که : «
هذا یوم لاینطقون
و لایؤذن لهم فیعتذرون
»
بسی پردهها دریده گردد بسی نسبها بریده شود بسی سپیدرویان سیه روی شوند بسی کلاه دولت