Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
27 النمل بیستم 7

p.265

قوله : « انّك لا تسمع الموتی » زندگانی بحقیقت سه چیز است و هر دل که از آن سه چیز خالی بود مردار است و در شمار موتی است : زندگانی بیم با علم، و زندگانی امید با علم، سوم زندگانی دوستی با علم. زندگانی بیم دامن مرد پاك دارد و چشم وی بیدار و راه وی راست، زندگانی امید مرکب مرد تیز دارد و زاد تمام و راه نزدیك، زندگانی دوستی قدر مرد بزرگ دارد و سرّ وی آزاد و دل شاد. بیم بی‌علم بیم خارجیان است، امید بی‌علم امید مرجیانست. دوستی بی‌علم دوستی اباحتیان است هر کرا این سه خصلت با علم در هم پیوست بزندگی پاك رسید و از مردگی باز رست. ربّ العالمین میگوید : « فلنحیینّه حیوة طیبة » زندشان دارم بزندگانی پاك از خود بیزار و از همهٴ عالم آزاد.

بیزار شو از هر چه بکون اندر
تا باشی یار غار آن دلبر

این جوانمردان آنند که چون عیان بار داد ایشان ساخته بودند. چون حجاب برخاست از همهٴ خلق پرداخته بودند. دامن حقایق از دست علایق با خود گرفته بودند

اتانی هواها قبل ان اعرف الهوی
فضادف (۱) قلبی خالیاً فتمکّنا

« و اذا وقع القول علیهم اخرجنا لهم دابة من الارض » آن روز که آن دابه از زمین برآید دوست از دشمن پیدا شود و آشنا و بیگانه از هم جدا شود یکی را قهر


p.266

جلال ازلی فرو گیرد و داغ نومیدی بر پیشانی وی نهند. آنت فضیحت و رسوائی و مصیبت جدائی که درخت نومیدی ببر آید و اشخاص بیزاری بدر آید از هدم عدل گرد نبایست بر آید از سر نومیدی و درد واماندگی گوید :

من پندارم که هستم اندر کاری
ای بر سر پنداشت چو من بسیاری

یکی را لطف جمال الۤهی در رسد بعنایت ازلی و فضل ربّانی نقطه نور بر پیشانی او پدید آید سر تا پای وی همه نور گردد. آن دل پاكِ ویرا مركب صفا گردانند، لگام تقوی بر سر وی کنند که : التّقی ملجم، از عمل صالح زینی برنهند رکاب وفا در آویزند تنگ مجاهدت بر کشند او را بسلطان شریعت سپارند و از خزانهٴ رسالت خلعتی او را پوشانند که : « و لباس التقوی ذلك خیر ». پس عمامهٴ از استغناء ازل بر فرق همت او نهند، نعلینِ صبر در پایش کنند طیلسان محبّت بر دوش افکنند، صفات او را به پیرایهٴ علم بیارایند و در شاه راه شرع روان کنند و هر چه اقبال و افضال بود بحکم استقبال پیش وی فرستند که : « من تقرّب منّی شبراً تقرّبت منه ذراعاً » الحدیث.

« و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السموات و من فی الارض » الایة، فردا که صبح قیامت بدمد و سرا پردهٴ عزّت به صحراء قدرت بزنند و بساط عظمت بگسترانند و زندان عذاب از حجاب بیرون آرند و ترازوی عدل بیاویزنذ و از فزع آن روز صد هزار و بیست و اند هزار نقطهٴ نبوت و عصمت و سیادت بزانو در آیند و زبان تذلّل بگشایند که « لاعلم لنا ». سه فزع بود آن روز اوّل فزع از نفخه اسرافیلی که میگوید : « ففزع من فی السموات و من فی الارض »، دیگر فزع از زلزله ساعت که میگوید : « ان زلزلة السّاعة شیء عظیم »، سدیگر فزع اکبر که میگوید : « و لو تری اذ فزعوا فلافوت »، از فزع آن روز زبانهای فصیح گنگ گردد و عذرها باطل و ان نداء سیاست در آن عرصه کبری دهند که : « هذا یوم لاینطقون و لایؤذن لهم فیعتذرون » بسی پرده‌ها دریده گردد بسی نسبها بریده شود بسی سپید‌رویان سیه ‎‏روی شوند بسی کلاه دولت


p.267

که در خاك مذلّت افكنند بسی خلقان پاره که دولتخانه بهشت را آئین بندند از سیاست آن روز آدم پیش آید گوید : بار خدایا آدم را برهان و با فرزندان تو دانی که چکنی نوح نوحه میکند که بار خدایا فزع قیامت صعب است هیچ روی آن دارد که بر ضعیفیٴ ما رحمت کنی. ابراهیم خلیل ، موسی کلیم ، عیسی روح الامین همه بخود درمانده و زبان عجز و بیچارگی بگشاده که : بار خدایا بر ما رحمت کن که ما را طاقت سیاست این فزع نیست. همی در آن میانه سالار و سید قیامت مایهٴ فطرت و نقطهٴ دولت مصطفا ی عربی هاشمی (ص) گوید بار خدایا مشتی ضعیفان و گنه‌کارانند امّت من، پریشان رحمت کن و با محمد هر چه خواهی میکن. از جناب جبروت و درگاه عزت ذو الجلال خطاب آید که یا محمد هر آنکس که بخدائی ما و رسالت تو اقرار داد حرمت شفاعت ترا بر فتراك دولت تو بستیم. یا سیّد با تو و با امّت تو بکرم خود کار می‌کنم نه بکردار ایشان. هر که بوحدانیّت ما و نبوّت تو اقرار داد و باخلاص و صدق کلمتِ شهادت گفته او را از فزع اکبر ایمن کردیم و گناهان وی بمغفرت خود بپوشیدیم و بفضل خود او را طوبی و زلفی و حسنی دادیم اینست که ربّ العالمین گفت : « فله خیر منها و هم من فزع یومئذ آمنون »

قوله : « انّما امرت ان اعبد ربّ هذه البلدة » الایة، خنك آن بندگانی که دین حنیفی ایشانرا در پذیرفت و در طاعت و عبادت دست در متابعت محمد مرسل زدند و حق را گردن نهادند بر مقتضی این فرمان که : « و امرت ان اکون من المسلمین » ایشانند که مقبول درگاه بی‌نیازی شدند و علم سعادت و رایت اقبال بر درگاه سینه‌های ایشان نصب کردند و مفاتیح کنوز خیرات و خزائن طاعات در کف کفایت ایشان نهادند و حائطی از عصمت بگرد روزگار ایشان در کشیدند تا صولت غوغای لشگر عاصیان بساحات ایشان راه نیافت و سطوات احداث پیرامن دلهای ایشان نگشت و لواء عزّ ایشان تا ابد در عین ظهور می‌کشند، که : « انّ عبادی لیس لك علیهم سلطان ». آری


p.268

از آن راه بردند کشان راه نمودند، و این شمع عنایت و رعایت در راه ایشان بر افروختند که : « سیریکم ایاته فتعرفونها » و این راه بسه منزل توان برید : اوّل نمایش، پس روش، پس کشش. نمایش اینست که : سیریکم آیاته فتعرفونها »، روش آنست که گفت : « و خلقنا کم اطواراً، لترکبنّ طبقا عن طبق »، کشش آنست که گفت : « دنا فتدلّی » نمایش در حق خلیل گفت : « نری ابراهیم ملکوت السموات و الارص » روش از موسی باز گفت : « ان معی ربّی سیهدین ». کشش در حق مصطفا ی عربی (ص) گفت : « اسری بعبده ». ای مسکین تو راه گم کردهٴ در خود بماندهٴ راه براه نمی بری عمرها در خود برفتی هنوز جائی نرسیدی. روشن تو چنانست که آن پیر عزیز گفت :

برنا بودم که گفت خوش باد شبت
در عشق شدم پیر و شبم روز نشد

ای جوانمرد از خود قدمی بیرون نه تا راه بر تو روشن شود وهام راهت پدید آید.

نشنیدهٴ آن کلمهٴ پیر طریقت که گفت : ای رفته از خود نا نرسیده بدوست دل تنگ مدار که در هر نفسی همراه تو او است عزیز اوست که بداغِ اوست. بر، راه اوست که با چراغِ اوست. اینست که ربّ العالمین گفت : « فهو علی نور من ربّه ».


p.265
(۱) قلبا فارغا (ج)