Persian Irfan literary Texts
text: no vowel symbols / original

النوبة الثالثة « کشف الاسرار و عدة الابرار »
28 القصص بیستم 7

p.307

قوله تعالی و تقدّس : « و لما توجّه تلقاء مدین » الایة...، در سبق سبق که بوستان


p.308

معرفت را باشجار محبّت بیاراستند در پیش وی میدان حیرت و محبت نهادند و آن راه گذر وی ساختند، حفّت الجنّة بالمكاره. هر كرا خواستند که ببوستان معرفت برند نخستش در میدان حیرت آوردند و سر او گوی چوگان محنت ساختند تا طعم حیرت و محنت بچشید پس ببوی محبّت رسید اینست حال موسی کلیم (ع) : چون خواستند که او را لباس نبوّت پوشند و بحضرت رسالت و مکالمت برند نخست او را در خم چوگان بلیّت نهادند تا در آن بلاها و فتنه‌ها پخته گشت ـ چنانکه ربّ العزّة گفت : « و فتناك فتوناً » ای ـ طبخناك بالبلاء طبخاً حتّی صرت صافیاً نقیّاً ـ از مصر بدر آمد ترسان و لرزان و از بیم دشمن حیران براست و چپ می‌نگرست چنانکه ترسنده از بیم نگرد، و ذلك قوله : « فخرج منها خائفاً یترقّب » آخر در الله زارید و از سوز جگر بنالید گفت : « ربّ نجّنی من القوم الظالمین » ربّ العالمین دعاء وی اجابت کرد و او را از دشمن ایمن کرد سکینه بدل وی فرو آمد و ساکن گشت با سرّ وی گفتند مترس و اندوه مدار آن خداوند که ترا در طفولیّت در حجر فرعون ، که لطمه بر روی وی می‌زدی، در حفظ و حمایت خود بداشت و بدشمن نداد امروز هم چنان در حفظ خود بدارد و بدشمن ندهد. آنگه روی نهاد در بیابان بر فتوح نه بقصد مدین . امّا ربّ العزة او را بمدین افکند. سرّی را که در آن تعبیه بود شعیب (ع) پیغامبر خدای بود و مسکن بمدین داشت مردی بود متعبّد و خوف بر وی غالب، در اوقات خلوات خویش چندان بگریست که بینائی وی در سر گریستن شد. رب العزّة بینائی با وی داد. دوم بار، سیوم بار هم چنان می‌گریست تا بینائی برفت. وحی آمد بوی که : لم تبکی یا شعیب ، این همه گریستن چیست. اگر از دوزخ همی ترسی ترا ایمن کردم و اگر ببهشت طمع داری ترا مباح کردم. شعیب گفت لا یا ربّ و لکن شوقاً الیك، نه از بیم دوزخ میگریم نه از بهر طمع بهشت، لکن در آرزوی


p.309

ذو الجلال می‌سوزم. فاوحی الله تعالی الیه لاجل ذلك اخدمتك نبیی و کلیمی عشر حجج. این معنی را پیغام بر وهام راز خویش موسی فرا خدمت تو داشتم و ده سال مزدور تو کردم.

« و لما توجّه تلقاء مدین ، موسی بشخص سوی مدین رفت بخدمت شعیب افتاد و بدل سوی حق رفت بنبوّت و رسالت افتاد. « عسی ربّی ان یهدینی سواء السّبیل » از روی اشارت بزبان کشف سواء السّبیل مواظبت نفس است بر خدمت، و آرام دل بر استقامت. و مرد راه رو تا منازل این راه باز نبُرد بسر کوی توحید نرسد. خلیل (ع) در بدو کار که او را بدرگاه آوردند بکوی ستاره فرستادند تا می گفت : « هذا ربّی » پس از کوی ستاره بر آمد بکوی ماه فرو شد، از کوی ماه بر آمد بکوی آفتاب فرو شد، هر کوی را رحنه‌ای دید : در کوی ستاره آفت تحوّل، دید در کوی ماه عیب انتقال دید، در کوی آفتاب رخنه زوال دید. دانست که این نه شاهراه استقامت است و نه سر کوی توحید. همه راهها بروی بسته شد بقدم تفکّر بر سر کوی تحیّر بایستاد حیران و عطشان و دوست‌جویان، تا هر که او را می‌دیدی گفت این اسیر خاك سر كوی دوستی است.

خاك سر کوی دوست برگ سمن گشت

هر که بران خاك بر گذشت چو من گشت

خلیل چون همه راهها بسته دید دانست که حضرت یکی است آواز بر آورد که : « انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السّموات والارض » الایه. مرد مردانه نه آنست که بر شاهراه سواری کند که راه گشاده بود مرد آنست که در شب تاریك بر راه باریك بی‌دلیلی بسر کوی دوست شود.

« و لما ورد ماء مدین ورد بظاهره ماء مدین و ورد بقلبه موارد الانس، و موارد الانس ساحان التّوحید، فاذا ورد العبد ساحات التّوحید کوشف بانوار المشاهدة فتغیّب


p.310

عن الاحساس بالنّفس، فعند ذلك الولایة لله و لانفسّ و لاحس و لاقلب و لاانس استهلاك فی الصّمدیة و فناء بالكلیّة بنده چون بساحات توحید رسید در نور مشاهدت غرق گردد از خود غائب شود بحق حاضر گردد، جستن دریافته نیست شود شناختن در شناخته و دیدن در دیده. علائق منقطع و اسباب مضمحل و رسوم باطل حدود متلاشی و اشارات و عبارات فانی. باران که بدریا رسید برسید و ستاره در روز ناپدید، در خود برسید آنگه بمولی رسید.

پیر طریقت گفت : ای یافته و یافتنی از مست چه نشان دهند جز بی‌خویشتنی، همه خلق را محنت از دوری است و این بیچاره را از نزدیکی، همه را تشنگی از نایافت آب است و ما را از سیرابی. الهی همه دوستی میان دو تن باشد سدیگر در نگنجد. درین دوستی همه توئی من در نگنجم گر این کار سر از منست مرا بدین کار نه کار، ور سر از تو است همه توئی من فضولی را بدعوی چه کار؟

« فلما قضی موسی الاجل » چون اجل موسی بسر آمد و از عنقا شوقش خبر آمد او را آرزوی وطن خاست و از شعیب دستوری رفتن خواست، اهل خویش را برداشت و چند سر گوسفند که شعیب او را داده بود و بجانب مصر روی نهاد، چنانکه ربّ العزّه گفت : « و سار باهله » نماز پیشین فرا راه بود همی (۱) رفت تا شب درآمد موسی را پیك اندُهان بدر آمد در آن شب دیجور و موسی رنجور . فرمان آمد که ای راه پنهان گرد، و ای ابر ریزان گرد و ای گرگ پاسبان گرد و ای اهل موسی نالان گرد . موسی شبی دید قطران رنگ، ندید در آسمان شباهنگ. این می‌بارید رعد می‌نالید برق می‌درخشید. گوسفند از ترس می‌رمید آتش زنه برداشت و هر چند که کوشید آتش ندید، آخر سوی طور نگاه کرد و از دور آتش دید. اینست که ربّ العالمین گفت : « آنس من جانب الطّور ناراً » موسی بر سر درخت آتش صورت دید


p.311

و در سُویداء دل خویش آتش عشق دید. آتشی بس تیز سلطانی بس قاهر، سُوختنی بس بی‌محابا.

آتش بدل اندر زدی و نفط بجان
آنگه گوئی که راز ما دار نهان

موسی سوخته عشق غارتیدهٴ فقر ساعتی زیر آن درخت بایستاد. درختی که در باغ وصلت بود بیخش در زمین محبت بود و شاخش بر آسمان صفوت بود برگش زلفت و قربت بود. شکوفه‌اش نسیم روح و بهجت بود میوه‌اش : « انی انا الله » بود. موسی زیر آن درخت متلاشی صفات شده، فانی ذات گشته، همگی وی سمع شده تفرقت وی جمع گشته ناگاه ندا آمد از خداوند ذو الجلال که یا موسی « انّی انا الله » آن ساعت شاخ عنایت برِ هدایت داد. بحر ولایت دُرّ کفایت افکند.

سقیاً لمعهدك الّذی لو لم یكن
ما كان قلبی للصّبابة معهدا

موسی خلعت قربت پوشید شراب الفت نوشید صدر وصلت دید ریحان رحمت بوئید.

ای عاشق دل سوخته اندوه مدار
روزی بمراد عاشقان گردد کار

آنگه ندا آمد که یا موسی در دست چه داری. گفت عصاء من. یا موسی چه کنی تو بدین عصا. گفت : « اتوکّاءُ علیها » چون مانده شوم تکیه بر آن کنم. « یا موسی الق عصاك » از دست بیفکن تا چه بینی. موسی عصا بیفکند ثعبان گشت و ب موسی نهیب برد موسی بترسید و برمید. فرمان آمد که یا موسی ندانستی که هر که تکیه بر غیر ما کند ازو همه ترس و غم بیند.

تکیه بر جان رهی کن که ترا باد فدا
چه کنی تکیه بر آن گوشهٴ دار افزینا

پس ندا آمد که یا موسی « اقبل و لا تخف » جایی دیگر گفت : « خُذها و لا تخف » عصا بر گیر و مترس و ایمن باش یا موسی عصا میدار و مهر عصا در دل مدار و آنرا پناه خود مگیر از روی اشارت بدنیا دار میگوید. دنیا میدار و مهر دنیا در


p.312

دل مدار و آنرا پناه خود مساز. « حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة » یا موسی تو عصا از بر شعیب با مردی برداشتی آنرا به ثعبان یافتی. اکنون که بامر ما برداشتی نگر که ازو چه معجزها بینی. و یقال شتّان بین نبیّنا (ص) و بین موسی (ع) موسی رجع من سماع الخطاب و اتی بثعبان سلّطه علی عدوّه، و نبیّنا (ص) اسری به الی السّماء « فاوحی » الله « الیه ما اوحی » و رجع و اتی لامّته با لصّلوة الّتی هی المناجاة، فقیل له : « سلام علیك ایّها النبی و رحمة الله و بركاته ». فقال « سلام علینا و علی عباد الله الصّالحین ». و فی القصّة انّ موسی غشی علیه لیلة النّار فارسل الله الیه الملائکة حتّی روّحوه بمراوح الانس. و قالوا له یا موسی تعبت فاسترح یا موسی بعد ما جئت فلا تبرح « جئت علی قدر یا موسی » و کان هذا فی ابتداء الامر، و المبتدی مرفوق به، و فی المرّة الاخری « خرّ موسی صعقاً » و کان یفیق و الملائکة تقول له یا بن النساء الحیض مثلك من یسأل الرّویة كان فی الاوّل لطف و فی النّهایة عنف.

فلمّا دارت الصّهبا دعا بالنّطع و السّیف
کذا من یشرب الرّاح مع التّنین بالصّیف.


p.310
(۱) همه ن (ج)